بیتوجه به گفتگوی راننده و زن، فکر کرد منطقی نیست چون زن کرایه دو نفر را حساب کرده؛ راننده از باد کولر سهمش را بیشتری بدهد.
دست برد سمت دریچه که رو به خودش بچرخاند، راننده غرید: دست نزن! بذار همونجوری بمونه!
دمغ شد. دستهایش را روی سینهاش در هم پیچید و در صندلی فرو رفت.
پسر نوجوان کمی خودش را جلو کشید و گفت: ببخشید آقای راننده کارتخوان دارید یا کارت به کارت کنم؟
راننده کارت خوان را از روی داشبرد برداشت و بدون اینکه به عقب برگردد از بالای شانهاش به سمت پسر جوان گرفت. پسر جوان پرسید: چقدر میشه؟ راننده گفت: ۱۱ تومن!
توی دلش غرولند کرد: ۱۱تومن! چه خبره؟!! تازه کولر کوفتیت هم که نفس نداره! کاش خاموشش میکردی. جون ماشین رو گرفته؛ نمیذاره ماشین گاز بخوره.
مسافر جوان کارت را کشید و داشت صدای دیک دیک کارتخوان را درمیآورد که زن به پسر گفت: لطفا این کارت رو بگیرید برا منم کارت بکشید. دستم بند بچه است.
نزدیک مقصد بودند که بالاخره
قژ قژهای کارتخوان و دینگ و دونگ پیامکهای بانک تمام شد. نوبت او بود که کارتخوان را بگیرد و کرایهاش را حساب کند. دلش میخواست کمی معطل کند؛ بلکه بالاخره کسی کرایهاش را حساب کند یا حداقل دیرتر از حسابش خرج کند.
پسر جوان کارتخوان را به سمتش گرفت. با حرص دستگاه را از دستش کشید و کارت را سُر داد روی درز دستگاه.
با حسرت نگاهش چرخید به ماشینهایی با سرعت از کنار آنها رد میشدند. ماشین مدل بالایی داشت ازشان جلو میزد. لابد باد کولرش خنکتر از این ابوقراضهای بود که لِکلِک کنان آنها را میکشید کف جاده.
ناخودآگاه چشمش افتاد به سرنشینان ماشین مدل بالا. مرد گولاخی که از تاکسی جامانده بود صندلی جلو لم داده بود. او توانست حرکت نسیم خنک کولر را روی موهای پیشانی مرد ببینند.
دندان قروچه کرد. دستگاه کارتخوان انگار که زبان درازی کرده باشد با صدای قژی؛ رسید را داد بیرون و کارتخوان را به راننده برگرداند.
رسید را از دستگاه پاره کرد. صدای قرچ پاره شدن رسید چندبار توی سرش طنین پیدا کرد. رسید را گذاشت توی جیب پیرهنش.
تا برسند توی دلش به همه بد و بیراه گفت همه را محاکمه کرد. دلش میخواست همهشان را جریمه کند. حسابی پکر شده بود. پیاده که شد رسید را از جیب پیراهن بیرون کشید که مطمئن شود این فقط یک کابوس هولناک است. چیزی که میدید را باور نمیکرد. رقم ثبت شده ۱۱۰هزارتومان بود.
https://eitaa.com/namakdooon
تا بالاخره دست و دلم به نوشتن طنز برود
میتوانید معرفی «کتاب نان داغ کباب» داغ را بخوانید .
https://dtnz.ir?p=330996
اگر بعد مطالعه این مطلب
هوس خواندن این کتاب به سرتان زد
طاقچه بینهایت داردش.
https://eitaa.com/namakdooon
آرایه تشخیص و جانبخشی و جادوی آدم حساب کردن اشیا
سمیه رستمی
منتشر شده در دفتر طنز
https://dtnz.ir?p=331068
روز عیدی براتون متن طنز موجود کردیم ...
اینجا بخونید
https://dtnz.ir?p=331216
تا آتش بس نقض نشده بخون که از دهن میوفته!
https://eitaa.com/namakdooon
دمپایی به مثابه موشک
نویسنده: سمیه رستمی
شکی نیست از هر چیزی که «پرژک» شامپویش را تولید کرده؛ «ایرانخودرو» وانتش را؛ صنایع نظامیمان موشکش را موجود کردهاند.
اما رازی که حتی رانندههای خطوط اطراف وزارت دفاع هم از آن بیاطلاعاند، نسخه اصلی چیزی است که موشکهای نقطهزن باتوجه به آن کپیبرداری شدهاند.
دمپایی به مثابه موشک
این الگو دمپاییهای پلاستیکی است که در زمینه تربیتی تاریخچه طولانی و انکارناپذیری در خانههای ایرانی دارد. از جمله:
دمپاییهای قدیمی جلوبسته: این نوع، مخصوصاً با کفه سنگین تزریقیاش را میتوان با کلاشینکف معادل کرد. برد مؤثر این دمپایی تا جایی است که در دیدرس باشد؛ اگر هم نبود، ملالی نیست، کور میزند!
قدرت تخریب در حد «اوف بابا» و ضریب خطایش در مقیاس «حرفشم نزن» قابل محاسبه است. کارشناسان نظامی اذعان دارند که موشکهای بالستیک با سرِ سنگین جنگی از این نوع دمپایی الگو گرفتهاند. صدای حین اصابت: «شاپالاق» گزارش شده است.
دمپاییهای پلاستیکی معمولی: در رده نظامی، چیزی شبیه نارنجک دستی است؛ میانبرد، خیلی که قَسمش بدهند و نازش را بکشند، ۵ متر! از لحاظ آیرودینامیکی هنگام شلیک تاب برمیدارد و ضریب خطا در نقطه اصابت را بالا میبرد.
قدرت تخریب این سلاح با برد آن رابطه مستقیم داشته و در جنگهای تنبهتن امکان کشندگی دارد. البته نسخه ارتقا یافته آن، دمپایی لاانگشتی است که ضریب خطایش کم شده، اما همچنان قدرت تخریبش باتوجهبه مواد ساخته شده (که بازیافتی باشد یا یکراست از پتروشیمی استحصال شده) قابل مناقشه است.
صدای حین اصابت با برد مفید و مؤثر: «شِلِپ»؛ وگرنه «شِپ» یا حتی «تِپ» شنیده میشود که یعنی به خیر گذشته و به هدف نخورده است.
اگر محل مسلحسازی این نوع از دمپاییهای پلاستیکی، گلاب به رویتان، دستشویی باشد، خیس خواهد بود و در رده سلاحهای «بیولوژیک و شیمیایی» محسوب میشود.
هدف میتواند به دلیل نقض قوانین جنگ به کنوانسیونها و نهادهای بینالمللی از کاربر و پرتابکننده موشک جهت دریافت غرامت، شکایت کند.
البته این دمپاییها بیشتر برای امحای سوسک فاضلاب کاربرد دارد و ما از همینجا هرگونه استفاده این سلاح برای اهداف انسانی را شدیداً و قویاً محکوم میکنیم؛ اگرچه بارها و بارها ماهیت هدف مزبور به فرزندان حیوانات اهلی و وحشی نسبت داده شده باشد.
صدای حین اصابت این دمپاییها «شاتالاق» است و لازم به ذکر است خطر این سلاح برای کاربرش هنگام مسلحسازی، به دلیل احتمال شدید پارگی تسمه تایم، بیشتر از خود هدف خواهد بود. بعضی از کارشناسان نظامی، این موشک فجر ۱ را هم به این دمپایی نسبت میدهند.
دمپاییهای پولیشی عروسکی، مخصوصاً با رنگ صورتی:
با پیشرفت علم و اداهای بشر، دمپاییها هم دچار تحول و تغییر شدهاند، اما همچنان الگوی مناسبی برای تسلیحات موشکی محسوب میشوند. این دمپاییها در دو سبک موجود هستند:
سبک اول: معادل موشکهای کروز هستند. رویه «گوگولیمگولی» آن باعث میشود نوعی سلاح «پنهانکار» محسوب شود. اصلاً به مخیلهٔ فرد هدفگذاری شده خطور نمیکند،
قدرت تخریب و نفوذ یا حتی نقطهزنی آن چقدر است؛ اما در زیر آن رویه نرم و لطیف، کفی سنگینی نهفته است. صدای حین اصابت این دمپایی «طاق» یا «تالاپ» است.
سبک دوم دمپاییهای پولیشی: نوع دیگر این دمپایی، زیره سَبکی دارد و کاربرد اخطار و هشدار را دارد. معادل گلوله مشقی؛ تخریب ندارد، اما هشدار قطعی است و در صورت عدم توجه به این هشدار، عواقب بعدی متوجه خودِ هدفِ نفهم خواهد بود. در واقع، هدف باید بداند شلیک بعدی، دمپایی چرمی با پاشنه چوبی است.
دمپاییهای چرمی با پاشنه چوبی: اغلب در مجالس خاص مورد استفاده قرار میگیرد. اصابتش قطعی بوده و از میزان تخریبش همینقدر بگوییم که فرد مورد هدف دیگر آن آدم سابق نمیشود؛ چون انهدام کامل در حد صاف کردن و ماقبل خلق شدن صورت میگیرد. صدای حین اصابت «چاپاتالاق» است. هایپرسونیکها به این دمپایی میگویند: «جد بزرگ!»
در آخر باید توجه داشت که همهٔ این موشکها از لانچر، یا همان سامانه دوشپرتاب دوحالته (ساکن و متحرک) پرتاب میشود؛ یعنی مادرِ خانه
قشنگ «یه سیاه کبودتون میکنم اگر وعدههای توافق نقد نشه» خاصی تو پیام رهبری هست!
عادی بودن غیر عادی است.
نویسنده سمیه رستمی
منتشر شده در نشریه پیام زن خرداد ۴۰۵
این داستان برگرفته یک ماجرای واقعی است ولی خدا شاهده اسمها الکی است و البته با اندکی تغییر و نمک و...اغراق و...
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
عادی بودن غیر عادی است. نویسنده سمیه رستمی منتشر شده در نشریه پیام زن خرداد ۴۰۵ این داستان برگرفت
عادی بودن غیرعادی است
سمیه رستمی
میروم سر پست. چهارچشمی خیره میشوم به اطراف. آرام و تحت کنترل است. هیچ رفتوآمد و خودروی مشکوکی نیست.
این آرامش تا شروع کلاسهای مجازی پسرها ادامه دارد. بهمحض شروع کلاسهایشان غرغرشان بلند میشود: «این کلیپ دانلود نمیشه مامان؟ مامان نمیفهمم معلممون چی میگه؟» چشمم میخورد به پژوی سفید شیشه دودی. چرا دوباره آمد؟
خانههای پشت ساختمانمان ساخته نشده و هر روز ماشینها با خیال واردشدن به خیابان کناری تا ته کوچه میآیند و به بنبست میخورند. حس میکنم سر تنگه هرمز ایستادهام و دورزدن کشتیها را رصد میکنم. خندان که ساکن آپارتمان روبروست میگفت: باید بیشتر دقت کنیم؛ چون آقای شعاعی که طبقه دوم ساختمان شماست احتمالاً نخبه یا دانشمند باشد. دستگاه عجیبی توی تراسش دارد که گفته برای دریافت مستندهای علمی شبکههای خارجی است.
منتظرم این پژو هم سروته کند؛ اما پارک میکند. اگر پنجرهمان قابلیت زوم داشت تا پلاکش را واضح ببینم، قطعاً آن اتفاق نمیافتاد. هر جور چرتکه میاندازم من و خندان بیتقصیریم. از بس شنیده بودیم باید هر چیز مشکوکی را گزارش بدهیم آن اتفاق افتاد.
آن روز هم داشتم کوچه پشتی را دید میزدم. پژوی سفید شیشه دودی از صبح آنجا پارک کرده بود. تا اینجایش مشکوک نبود؛ اما رانندهاش تمام مدت توی ماشین نشسته و کمی شیشه را پایین کشیده بود. چند روزی میشد که مثل کارمندی وظیفهشناس میآمد و تا غروب میماند.
چشمم به راننده بود که دیدم خندان پرده پنجره را مثل روسری روی سرش انداخته و از پنجره خم شد. ماشین را نگاه کرد. هنوز برنگشته بود داخل که گوشیام زنگ خورد. خندان بود. هر روز از اطلاعات محرمانه جنگ باخبرم میکرد. منبعش یکی از فامیلهایش بود که به اطلاعات دسترسی داشت. خندان به «نمیدانم! اطلاعی ندارم» اعتقاد نداشت.
انگشتم گزینه اتصال را لمس نکرده بود که صدای هیجانزده خندان را شنیدم:« دیدیش؟ ماشین سفیده مشکوکه! داره ساختمونتونو نگاه میکنه. میدونی که آدم مهمی طبقه دوم ساختمون شماست. با صدای آرام ادامه میدهد: اسم نمیبرم. دشمن تلفنهامونو شنود میکنه. » به ماشین سفید خیره شدم و گفتم: « به شمارههایی که اعلامکردن اطلاع بدیم»!
خندان با دلخوری گفت: «زنگ زدم میگن باید شماره پلاک بگم. میترسم خودمم برم ببینم. میفهمه یکی از کوچه ما اطلاع داده. میشه زحمت بکشی بری؟ کسی به شما شک نمیکنه.»
حس میکنم یکی مشت زده باشد توی دلم. دنبال بهانهای برای پیچاندنش گشتم. با تتهپته گفتم:« از کجا معلوم نفوذیه؟ شاید معلمه تو خونه نمیتونه کلاس مجازی برگزار کنه میآد اینجا. اصلاً بهش نمیاد جاسوس باشه. تو فیلمها برای اینجور کارها هی ماشین و افراد رو تغییر میدن...»
خندان که انگار علاوه بر رصد کوچه، آییننامه جاسوسها را هم نوشته باشد گفت: «وقتی تو اینو میدونی پس عوضشدن ماشینها برات شکبرانگیزه. پس جاسوس جوری عمل میکنه فکر کنی جاسوس نیست؛ چون یه نفر و یه ماشین ثابته. گاهی عادی بودنه که غیرعادیه.» کلافه گفتم: «ولی این کارها مردونه اس...»
جملهاام تمام نشده بود که خندان با لحنی حماسی گفت:« دفاع از وطن زن و مرد نمیشناسه...» رگ میهنپرستی و حتی «کوچهپشتیپرستیام» جنبیدنش گرفت. گفتم:« اگه جاسوس باشه اسلحه داره! دستخالی چیکارکنم؟»
خندان سکوت کرد. خوشحال شدم که بیخیال مأموریت شده ولی گفت:« عادی رفتار کنی شک نمیکنه! محض احتیاط چوب پرچمتون رو ببر. »
گفتم:« چوب پرچم!؟ دست خانمی که دوروبر ماشین میپلکه عادیه؟! اگه اسلحه داشته باشه سپر هم ببرم بیفایده است». خندان گفت: «توکل به خدا.»
جنبیدن رگ وطنپرستی و اصرار خندان مجبورم کرد بروم با پژوی سفید شیشه دودی چشم در چشم بشوم. تماس را قطع میکنم
دور و برم را نگاه کردم تا چیزی مناسب دفاع از خودم پیداکنم. چشمم افتاد به مگسکش پلاستیکی زیر کابینت. ذهنم روشن شد مثل نورافشانی. اسپری حشرهکش را میبرم! تاریخ مصرف اسپری حشرهکشمان گذشته بود. اگر برای حشرهها بیضرر بود لابد آدمها را مسموم میکرد.
تا لباس بپوشم سناریویی آماده کردم که بتوانم جلو بروم و با راننده صحبت کنم. وانمود کنم؛ مثلاً گم شدهام. مثلاً دنبال خیابان ایمان میگردم. گزینه خوبی بود؛ چون خیابان شهید ایمانی سه چهار ایستگاه پایینتر بود و مردم این دو خیابان را اشتباه میگرفتند. بهتر است از زمین خاکی انتهای کوچهمان بروم که روبرویش باشم و زمان برای حفظکردن پلاک داشته باشم. باید چند باری به گوشی نگاه کنم چندبار هم به اطراف که یعنی دارم آدرس را با تابلوی خیابان تطبیق میدهم. توی ماشینش را هم ببینم؛ ولی از کجا بفهمم ابزار جاسوسی است یا نه؟ باید با دقت ببینمشان اگر زنده ماندم به مأمورهای امنیتی آمارش را بدهم.