eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نمکدون شعبه ایتا
براتون سنگ تموم گذاشتم. متن دادم هوش مصنوعی تصویر بهم بده. منتها هوش مصنوعی‌م خنگه به جای مصلای تهرا
برق امید آخرین ساعات وداع در مصلی است. هنوز مردم با شتاب وارد مصلی می‌شوند. مویه زن نگاهم را می‌چرخاند. روی پله‌ها نشسته و با انگشت‌های ظریف و کشیده‌اش تصویر رهبر را لمس می‌کند و ریز ریز گریه می‌کند. دختر نونهالی با کمی فاصله نشسته کنارش و با هیجان و اشتیاق دور و برش را نگاه می‌کند. حس می‌کنم زن نیاز دارد کسی در آغوشش بگیرد. بی رودربایستی جلو می‌روم و می‌گویم: می‌خواهی بغلت کنم؟! زن انگار منتظر این لحظه باشد پناه می‌آورد میان دست‌هایم. هر دو با هم زار می‌زنیم. حسش را درک می‌کنم همه‌مان بی‌پناه شده‌ایم. دخترک بهت زده نگاهمان می‌کند. از دلم می‌گذرد خوش به حالش فارغ از این غم و این درد برای خودش نشسته است. زن چند دقیقه‌ای گریه می‌کند. آرام که میگیرد تشکر می‌کند و از آغوشم جدا می‌شود. می‌پرسم از کجا آمده‌اید؟ زن که هنوز هق‌هق می‌کند، می‌گوید: اصفهان! به دختر اشاره می‌کنم دختر شماست؟ میشه چند کلمه باهاش حرف بزنم؟ یادم هست کارتم را بیرون بکشم و نشانشان بدهم. زن با دستمال کاغذی اشکش را پاک می‌کند و با تکان سر اجازه می‌دهد. بلند می‌شوم می‌روم کنار دختر که اسمش فاطمه است و می‌رود کلاس هفتم. خوش صحبت است می‌گوید فکر نمی‌کردم بتونم بیام اینجا. نذر کردم. خیلی خوشحالم که اینجا هستم. می‌گوید اگرچه شهادت رهبری خیلی ناراحت کننده بود اما شهادت رهبر نشان داد ما طرف حق بودیم و اشتباه نکرده بودیم. حرصم گرفته از این همه قشنگ حرف زدنش. کی بزرگ شدند و عاقل شدند این دهه نودی‌ها؟! می‌خواهم حالش را بگیرم می‌پرسم: فکر نمی‌کنی با شهادت رهبر کار ما سخت می‌شود ؟ پرچمی که رهبر بلند کرده بود حالا مسئولیتش با ماست؟ دخترک اصفهانی؛ حاضر جوابتر از این حرف هاست. با خنده ملیحی می‌گوید: رهبر پرچم را به خدا سپرده. رهبرمون خیلی به خدا ایمان داشت. آچمز شده‌ام. ولی ذوق زده می‌گویم آفرین! آفرین! دوباره خیز برمی‌دارم سوالی بپرسم که یا زمینش بزنم یا اینکه جوابی بدهد و دلم را روشن کند. اما مادرش بلند می‌شود و می‌گوید: ببخشید. باباش زنگ زد. باید بریم. من هم بلند می‌شوم. تشکر می‌کنم. انگار با دیدن این دختر اصفهانی امید به آینده پیش چشمم تجسم پیدا کرده باشد. همین‌ها هستند که به زودی تخته گاز می‌روند سمت قله. https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۱۲ پرچم سرخ شنبه شب، شب اول وداع بود. می‌چرخیدم دور مصلا که بهانه پیدا کنم و دیرتر بروم داخل. انگاری یک ذره امید برای اینکه خبر ۹ اسفند دروغ باشد هنوز ته دلم مانده بود و می‌خواستم نگهش دارم. بعد از گیت بازرسی چشمم خورد به این پدر و پسر. پرچم سرخ؛ امانت می‌دادند به آن‌هایی که وارد مصلا می‌شدند و آدرس می‌داد جایی حوالی میدان انقلاب که بعدها هر وقت شد بیاورند و پسش بدهند. عاقله مردی جلو آمد و گفت: من از شهرستان اومدم ولی شاید نتونم بیارم پسش بدم. عصری دیده بودم دم خروجی مترو شهید بهشتی؛ پرچم فروش‌ها بساط کرده و هرچه جمعیت بیشتر می‌شد و تقاضا برای پرچم سرخ بالا می‌رفت قیمت‌ها هم بالاتر می‌رفت. تا جایی که پرچم فلامنت بی‌کیفیت را به دو برابر قیمت حدود ۴۰۰هزارتومان می‌فروختند. مرد پرچم امانی فرز و چابک پرچمی را داد توی دست آن آقای شهرستانی و گفت: برو حلالت. برو به سلامت. مرد شهرستانی تشکر کرد با ذوق پرچم را روی شانه‌اش گذاشت و رفت. مرد پرچم امانی به من که یک پا در هوا ایستاده بودم جلویشان، گفت: چی شد خواهرم پرچم می‌خوای؟ می‌خواستم. اما باید دستم را آزاد می‌گذاشتم برای عکاسی و نوشتن. ماشاالله و خدا قوتی گفتم و رفتم دنبال بهانه‌ای دیگر. مردم چه دل بزرگی دارند. پ.ن. آن شب تازه کارت گرفته بودم و بلد نبودم، مثل برادر کایکو که در معیت میتی‌کومان سفر می‌کرد، نشان حاکم بزرگ را از کیفم بیرون بکشم و بکوبم توی صورت مردم تا اینطوری مثل پسرک نگران نشوند . قیافه ناراضی پسر نوجوان ناشی از ناشی‌گری بنده است. https://eitaa.com/namakdooon
سری که درد میکند را زبان سرخ می‌دهد بر باد.. شب آخر وداع بود. داشتم از مصلا می‌آمدم بیرون و چشم میچرخاندم ببینم سوژه مناسب پیدا میکنم یا نه؟ قبلش قرار بود بروم موکب حلقه میانی که کارشان تبیین بیانیه گام دوم رهبری بود. اما وقتی رفتم موکب را سر شبی و با وجود شلوغی خیابان، تعطیل کرده بودند. نمی‌خواستم حالا که خودم را تا مصلا کشانده بودم دست خالی برگردم. چشمم خورد به این خانواده خوشبخت سه نفره اهل یافت‌آباد تهران. کارتم را نشان پدر خانواده دادم تا با سوالهای چالشی‌ام گرفتار نشوم پدر خانواده کل پشت و روی کارت را با دقت و وسواس خواند تا حاضر به صحبت شد. تنها فرزندشان امیرعلی توی محله خودشان هییت نوجوانان راه انداخته بود و از آن بچه مثبت‌های سوبر بود. به سوالهای تکراری‌ام، جوابهای تکراری میدادند. وقتی به چالش کشیده شدند و نقیض جوابهایشان را شنیدند برایشان جالب بود. مثلا سوال می‌خواهی چطور انتقام خون رهبر رو بگیری و یا ادامه دهنده راه رهبر باشی؟ جواب: با درس خواندن! سوال: مگه نخبه دانشگاه شریف درس نخونده بود؟! چرا با منافقین بود و به کشورش خیانت کرد؟ جواب:🙄.....🤔.....😑..... در انتها یک منبر کوتاه درباره تولید فکر و توصیه به مطالعه برایشان ارائه کردم. کار جذابی نبود. اما آن‌قدر از تولیدِ فکرِ اجباری که تحویلشان داده بودم رضایت داشتم، اگر یک نفرِ دیگر هم گیر می‌آوردم، احتمالاً بیانیه‌ی گام سوم را هم همان‌جا برایش می‌خواندم!
نمکدون شعبه ایتا
سری که درد میکند را زبان سرخ می‌دهد بر باد.. شب آخر وداع بود. داشتم از مصلا می‌آمدم بیرون و چشم میچ
درحالی که از صحنه دور می‌شدم، امیرعلی و پدرش با نگاه‌هایی که ترکیبِ عجیبی از تعجب و «مگه میشه مگه داریم؟!»، مرا بدرقه کردند؛ احتمالاً حالا در گروه خانوادگی‌شان از آن شب، نه به عنوانِ یک وداعِ معنوی، که به عنوانِ تجربه‌ی مواجهه با یک موجودِ ناشناخته‌ یاد می‌کنند. https://eitaa.com/namakdooon