روایت ۱۲
پرچم سرخ
شنبه شب، شب اول وداع بود. میچرخیدم دور مصلا که بهانه پیدا کنم و دیرتر بروم داخل. انگاری یک ذره امید برای اینکه خبر ۹ اسفند دروغ باشد هنوز ته دلم مانده بود و میخواستم نگهش دارم.
بعد از گیت بازرسی چشمم خورد به این پدر و پسر.
پرچم سرخ؛ امانت میدادند به آنهایی که وارد مصلا میشدند و آدرس میداد جایی حوالی میدان انقلاب که بعدها هر وقت شد بیاورند و پسش بدهند.
عاقله مردی جلو آمد و گفت: من از شهرستان اومدم ولی شاید نتونم بیارم پسش بدم.
عصری دیده بودم دم خروجی مترو شهید بهشتی؛ پرچم فروشها بساط کرده و هرچه جمعیت بیشتر میشد و تقاضا برای پرچم سرخ بالا میرفت قیمتها هم بالاتر میرفت. تا جایی که پرچم فلامنت بیکیفیت را به دو برابر قیمت حدود ۴۰۰هزارتومان میفروختند.
مرد پرچم امانی فرز و چابک پرچمی را داد توی دست آن آقای شهرستانی و گفت: برو حلالت. برو به سلامت.
مرد شهرستانی تشکر کرد با ذوق پرچم را روی شانهاش گذاشت و رفت.
مرد پرچم امانی به من که یک پا در هوا ایستاده بودم جلویشان، گفت: چی شد خواهرم پرچم میخوای؟ میخواستم. اما باید دستم را آزاد میگذاشتم برای عکاسی و نوشتن.
ماشاالله و خدا قوتی گفتم و رفتم دنبال بهانهای دیگر. مردم چه دل بزرگی دارند.
پ.ن. آن شب تازه کارت گرفته بودم و بلد نبودم، مثل برادر کایکو که در معیت میتیکومان سفر میکرد، نشان حاکم بزرگ را از کیفم بیرون بکشم و بکوبم توی صورت مردم تا اینطوری مثل پسرک نگران نشوند . قیافه ناراضی پسر نوجوان ناشی از ناشیگری بنده است.
#بایدبرخاست
https://eitaa.com/namakdooon
سری که درد میکند را زبان سرخ میدهد بر باد..
شب آخر وداع بود. داشتم از مصلا میآمدم بیرون و چشم میچرخاندم ببینم سوژه مناسب پیدا میکنم یا نه؟
قبلش قرار بود بروم موکب حلقه میانی که کارشان تبیین بیانیه گام دوم رهبری بود. اما وقتی رفتم موکب را سر شبی و با وجود شلوغی خیابان، تعطیل کرده بودند.
نمیخواستم حالا که خودم را تا مصلا کشانده بودم دست خالی برگردم.
چشمم خورد به این خانواده خوشبخت سه نفره اهل یافتآباد تهران.
کارتم را نشان پدر خانواده دادم تا با سوالهای چالشیام گرفتار نشوم
پدر خانواده کل پشت و روی کارت را با دقت و وسواس خواند تا حاضر به صحبت شد.
تنها فرزندشان امیرعلی توی محله خودشان هییت نوجوانان راه انداخته بود و از آن بچه مثبتهای سوبر بود.
به سوالهای تکراریام، جوابهای تکراری میدادند. وقتی به چالش کشیده شدند و نقیض جوابهایشان را شنیدند برایشان جالب بود. مثلا
سوال میخواهی چطور انتقام خون رهبر رو بگیری و یا ادامه دهنده راه رهبر باشی؟
جواب: با درس خواندن!
سوال: مگه نخبه دانشگاه شریف درس نخونده بود؟! چرا با منافقین بود و به کشورش خیانت کرد؟
جواب:🙄.....🤔.....😑.....
در انتها یک منبر کوتاه درباره تولید فکر و توصیه به مطالعه برایشان ارائه کردم.
کار جذابی نبود.
اما آنقدر از تولیدِ فکرِ اجباری که تحویلشان داده بودم رضایت داشتم، اگر یک نفرِ دیگر هم گیر میآوردم، احتمالاً بیانیهی گام سوم را هم همانجا برایش میخواندم!
نمکدون شعبه ایتا
سری که درد میکند را زبان سرخ میدهد بر باد.. شب آخر وداع بود. داشتم از مصلا میآمدم بیرون و چشم میچ
درحالی که از صحنه دور میشدم، امیرعلی و پدرش با نگاههایی که ترکیبِ عجیبی از تعجب و «مگه میشه مگه داریم؟!»، مرا بدرقه کردند؛
احتمالاً حالا در گروه خانوادگیشان از آن شب، نه به عنوانِ یک وداعِ معنوی، که به عنوانِ تجربهی مواجهه با یک موجودِ ناشناخته یاد میکنند.
#بایدبرخاست
https://eitaa.com/namakdooon