سلام عیدتون مبارک 🍀
طاعاتتون قبول 🌺
جا داره از دوستانی که فطریشونو واریز کردن تشکر کنم
و از عزیزانی که هنوز فطریه رو پرداخت نکردند در صورت امکان به این دو خانواده سرطانی و نیازمند بدین
چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم .
#امام_زمان
#مهدویت
#وفاداران
@Dar_Entezare_Noor
متن سوره واقعه
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/27021
سوره واقعه
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/27022
متن سوره ملک
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/27023
سوره ملک
https://eitaa.com/namaz_emam_zaman/27024
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۸۳
وارد کانکس شدیم سریع رفتم طرف تشک ها تا خودم پهنشون کنم و ناریه از نبودن اسلحه ,باخبر نشه...
ناریه مشکوکانه نگاهم کرد وگفت:میخواستیم یه قهوه درست کنیم و بخوریم,کلی حرف دارم برات بزنم.
من:بچه ها موقع خوابشونه, بخوابند ,من وتو تا صبح بیدار می مونیم😊
بچه ها خیلی زود خوابیدند و منم قهوه به دست آمدم کنار ناریه که دوباره توفکر بود,قهوه را گرفتم طرفش که گفت:سلما, یه سوال ازت میپرسم دوست دارم راستش رابگی, برام خیلی مهمه خیلی...اصلا هم نترس ,من نه جاسوسم که میزان ارادتت به داعش را گزارش کنم و نه اینکه اگه بفهمم از داعش نفرت داری, بخوام کلکت را بکنم ,من فقط میخواهم واقعیت را بگی...
با نگرانی گفتم:بپرس جواب میدم..
ناریه:تو به دولت اسلامی اعتقاد داری؟؟بهشون وفاداری یا از سر ناچاری یا ترس و.. بهشون معتقدی؟؟
با خودم فکر کردم احتمالا ناریه برام فیلم بازی کرده که از فرار اسیرا خبر نداره, الانم بهش گفتن که به من مشکوکن و این میخواد با این سوال از زیر زبونم یه چیزایی بکشه بیرون بنابراین مصلحت دیدم و خیلی مطمئن گفتم:ببین ناریه جان ،شوهر من از شهدای دولت هست گرچه من مثل شما در دولت اسلامی فعال نبودم اما ادامه دهنده راه ابوعماد هستم و دوست دارم مثل شما ترقی کنم و خدمت بنمایم...
ناریه متفکرانه سرش را تکان داد و گفت:که این طور....منم تو را مثل خودم می کنم،اصلا یه ام فیصل دیگه....به زودی......
از این حرفش احساس بدی بهم دست داد و یک حس ناشناخته بهم می گفت همین الان از ناریه دور بشم.
ناریه:بزار بقیه ی سرگذشتم را برات بگم ,حاضری؟
من:بله.. بله...البته.
ناریه:تا اونجا گفتم که عدنان باحمله ی انتحاری خودش را کشت ,فردا صبحش پدرم به من زنگ زد و گفت که ابوعدنان کلی خط و نشان کشیده و گفته تاخون ناریه را نریزد آرام نمی نشیند,ذچون پیوستنش به داعش را از چشم تومی دانند واز این بدتر فکر میکنند که تو ترغیبش کردی تا کمربند انفجاری به خودش ببندد.....پدرم خیلی سفارش کرد که مراقب خودم باشم و هشدار داد که احتمال قوی ابوعدنان افرادی را میفرستد تا من را بکشند.
درست از وقت مردن عدنان انگار آرامش من هم مرد مدام می ترسیدم که کسی تعقیبم کند و اینقدر هول و هراس داشتم که حتی از سایه ی خودم هم می ترسیدم تا اینکه...
#کپی_باذکرمنبع
#نویسنده_حسینی
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۸۴
تااینکه یک روز ازماموریت امربه معروف برمی گشتم ،به من حمله شد منتها,حمله شان نافرجام بود وتیراز بغل گوشم رد شد ومجاهدینی که همراهم بودند ,سریع ازمهلکه دورم کردند واین اتفاق همزمان با ورود داعش به عراق برام افتاد،من ازترس اینکه دوباره مورد حمله قراربگیرم, مجبورشدم تقاضای انتقال ازسوریه به عراق بدهم, فکرمیکردم که دراینجا درامنیت هستم ولی متوجه شدم ابوعدنان تا جسم بی جان من را نبینه وخون من را نریزه آرام نمی نشینه.من همه ی اینها را ازچشم داعش میدونم,لعنت به دولت اسلامی عراق وشام, لعنت به مولوی های داعشی, لعنت به من که چشم بسته خودم را انداختم داخل آتش....آهی کشید وگفت:بهترین راه رفتن ازاین مهلکه است, ترک این دولت خبیث است, دیگه طاقت ندارم....
چندوقت پیش مدارک جعلی برای خودم وفیصل جور کردم،این قدر پول از دولت اسلامی به جیب زدم و خون بهای عدنان هم روش که تا آخر عمر خودم وفیصل راحت میتونیم زندگی کنیم.
چندروز پیش بهم خبر دادند که یک هلیکوپتر بزرگ برای جابه جای افراد، قراره از موصل به سمت ترکیه پرواز کند و این قدر این درو آن در زدم تا یه جاهم برای من فیصل باز کنند و ما باگذرنامه و مدارک جعلی و نام مستعار ازاینجا فرار میکنیم و آرزوی کشتن خودم را بردل ابوعدنان میگذارم وبا دستش زد روی شانه ام وگفت:سلما جان گفتم مهمونتم، فردا شب این موقع من اینجا نیستم ,طوری برنامه ریختم که.....هیچی بماند...
ذهنم درگیر شد,اگر ناریه برود من چکار کنم؟قول داده بود برام مدارک شناسایی جور کند,کاش با طارق رفته بودم فوقش کشته می شدم اما اینجا......
ناریه:چیه سلما,ر فتی تو فکر؟ناراحت شدی که من میرم؟
من:آره خیلی,آخه من تنها چکار کنم؟؟
ناریه خنده ای بلندکرد وگفت:فکر تو هم کردم، فردا قبل از رفتن مدارک تو وعماد را تو بغلت می زارم ,اول تو را راهی میکنم وبعد خودم میرم..
با خودم فکر کردم,من را راهی میکنه؟؟!!آخه کجا؟؟منظورش چیه؟؟؟
ناریه بلند شد وگفت:برو بخواب من هم می رم ببینم اسرای فراری را گرفتند یانه؟
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯