eitaa logo
نماز امام زمان (عج) و نماز قضا
212 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.5هزار ویدیو
51 فایل
💚۳۱۳ نماز امام زمان (عج)💚 در این گروه هر هفته روزهای🔸 جمعه 🔸 خوانده می‌شود 📿 و همچنین هر روز یک نماز قضا بجا می آوریم به نیت فرج @khodayarir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام عیدتون مبارک 🍀 طاعاتتون قبول 🌺 جا داره از دوستانی که فطریشونو واریز کردن تشکر کنم و از عزیزانی که هنوز فطریه رو پرداخت نکردند در صورت امکان به این دو خانواده سرطانی و نیازمند بدین
چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم . @Dar_Entezare_Noor
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷 وارد کانکس شدیم سریع رفتم طرف تشک ها تا خودم پهنشون کنم و ناریه از نبودن اسلحه ,باخبر نشه... ناریه مشکوکانه نگاهم کرد وگفت:می‌خواستیم یه قهوه درست کنیم و بخوریم,کلی حرف دارم برات بزنم. من:بچه ها موقع خوابشونه, بخوابند ,من وتو تا صبح بیدار می مونیم😊 بچه ها خیلی زود خوابیدند و منم قهوه به دست آمدم کنار ناریه که دوباره توفکر بود,قهوه را گرفتم طرفش که گفت:سلما, یه سوال ازت می‌پرسم دوست دارم راستش رابگی, برام خیلی مهمه خیلی...اصلا هم نترس ,من نه جاسوسم که میزان ارادتت به داعش را گزارش کنم و نه اینکه اگه بفهمم از داعش نفرت داری, بخوام کلکت را بکنم ,من فقط میخواهم واقعیت را بگی... با نگرانی گفتم:بپرس جواب میدم.. ناریه:تو به دولت اسلامی اعتقاد داری؟؟بهشون وفاداری یا از سر ناچاری یا ترس و.. بهشون معتقدی؟؟ با خودم فکر کردم احتمالا ناریه برام فیلم بازی کرده که از فرار اسیرا خبر نداره, الانم بهش گفتن که به من مشکوکن و این میخواد با این سوال از زیر زبونم یه چیزایی بکشه بیرون بنابراین مصلحت دیدم و خیلی مطمئن گفتم:ببین ناریه جان ،شوهر من از شهدای دولت هست گرچه من مثل شما در دولت اسلامی فعال نبودم اما ادامه دهنده راه ابوعماد هستم و دوست دارم مثل شما ترقی کنم و خدمت بنمایم... ناریه متفکرانه سرش را تکان داد و گفت:که این طور....منم تو را مثل خودم می کنم،اصلا یه ام فیصل دیگه....به زودی...... از این حرفش احساس بدی بهم دست داد و یک حس ناشناخته بهم می گفت همین الان از ناریه دور بشم. ناریه:بزار بقیه ی سرگذشتم را برات بگم ,حاضری؟ من:بله.. بله...البته. ناریه:تا اونجا گفتم که عدنان باحمله ی انتحاری خودش را کشت ,فردا صبحش پدرم به من زنگ زد و گفت که ابوعدنان کلی خط و نشان کشیده و گفته تاخون ناریه را نریزد آرام نمی نشیند,ذچون پیوستنش به داعش را از چشم تومی دانند واز این بدتر فکر می‌کنند که تو ترغیبش کردی تا کمربند انفجاری به خودش ببندد.....پدرم خیلی سفارش کرد که مراقب خودم باشم و هشدار داد که احتمال قوی ابوعدنان افرادی را می‌فرستد تا من را بکشند. درست از وقت مردن عدنان انگار آرامش من هم مرد مدام می ترسیدم که کسی تعقیبم کند و اینقدر هول و هراس داشتم که حتی از سایه ی خودم هم می ترسیدم تا اینکه... ادامه دارد.... ╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮ @namaz_emam_zaman ╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯