eitaa logo
✍نشرالعلم|صحیفه سجادیه
198 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
303 ویدیو
78 فایل
"زَکاةُ العلمِ نَشرُهُ" زكات (پاکی) علم، نشر آن است. سيد مالك خادمی @Salavat14hedeh 09176651902 تخصص: پژوهشگر مقاومت در صحیفه سجادیه (مربی) کلام جدید (سطح ۳ و ۴) تفسیر (س ۲) تبلیغ و معارف (س ۲) معناشناسی گام دوم نویسندگی و مقاله نویسی سطح خارج حوزه⚘
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از KHAMENEI.IR
✏️ متن کامل بیانات رهبر انقلاب در دیدار نمایندگان مجلس شورای اسلامی منتشر شد. ۱۴۰۲/۳/۳ 🔍 بخوانید👇 khl.ink/f/52934
۳ خرداد ۱۴۰۲
بسته سوم کتاب ها رسید از کتاب رسان مشهد ناشرهای مشهدی همیشه کتاب ها را با هدیه متبرک شده از حرم امام رضا علیه السلام می فرستند... معرفی کتاب: رمان تویی به جای همه؛ از سید مهدی شجاعی درباره زندگی امام سجاد علیه السلام 🌹🌹🌹 @nashrolelm نشرالعلم
۴ خرداد ۱۴۰۲
۴ خرداد ۱۴۰۲
✍نشرالعلم|صحیفه سجادیه
۲۰۲۳-۰۵-۲۵_۱۸'۵۶'۱۸'.mp3
262.5K
خدایا من بنده توام در قبضه توام اختیارم به دست توست ۱ دقیقه با عشق💔 📜دعای بیست و یکم @nashrolelm نشرالعلم
۴ خرداد ۱۴۰۲
دلم پُر شده... @nashrolelm نشرالعلم
۶ خرداد ۱۴۰۲
خدایا چشم دلم را کور کن... @nashrolelm نشرالعلم
۶ خرداد ۱۴۰۲
6.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دستیابی ناسا به صدای ستاره تپنده وَالسَّمَاءِ وَالطَّارِقِ وَمَا أَدْرَاكَ مَا الطَّارِقُ قرآن ۱۴۰۰ سال پیش کلام خدا از ستاره ای که صدای تپنده دارد خبر داده است... 🆔@khabaretazehh ✍بارها گفته ام، هر کلمه بلکه حرف قرآن مسلمان کننده است. پیشرفت علم سبب شناخت بیشتر اسلام و روی آوردن به اسلام خواهد شد. @nashrolelm نشرالعلم
۷ خرداد ۱۴۰۲
✍نشرالعلم|صحیفه سجادیه
💠با شما هستم ✍گریه ها مگر ریحانه با گریه آرام می شد؛ طعنه و کنایه های حسودانه بعضی همکلاسی ها، نیش
☝️با شما هستم ✍مسجد غروب نزدیک شد و پدر مزرعه را ترک کرد تا نماز مغرب را در مسجد محل بخواند؛ سه شنبه ها صحیفه سجادیه می گفت. با توجه به خشکسالی پیش آمده و خوشحالی مخالفانِ بی درد از دردمندی مؤمنان، دعاهای معیشتی و اقتصادی خوانده می شد. آن شب دعای ۳۰ با لحنی محزون خوانده شد: "خدایا بر محمد و آلش صلوات بفرست و به من عافیت ببخش. عافیت از بدهکاری که آبرویم را برده و ذهنم را سرگردان کرده و فکرم را شاخه شاخه کرده و شغلم چاره یابی برای آن شده است." جانا سخن از زبان ما می گویی از بس این دعا برای پدر ریحانه ملموس بود؛ سر بر مهر گذاشت و سجده کرد؛ همه گرفتاری هایش را همراه قطرات نرم اشک با خدا در میان گذاشت و با دلی آرام و امیدوار به سوی خانه از مسجد بیرون رفت. ادامه دارد... @nashrolelm نشرالعلم ارائه نظرات و پرسش ها👇 @sebqat_14
۸ خرداد ۱۴۰۲
۲۰۲۳-۰۴-۱۸_۱۳'۵۰'۴۳'.mp3
1.69M
☘😢رازی برای ناز نیازی برای نوازیدن🥺 "وَ بِیدِک، یا إِلَهِی، جَمِیعُ ذَلِک السَّبَبِ، وَ إِلَیک الْمَفَرُّ وَ الْمَهْرَبُ، فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَجِرْ هَرَبِی، وَ أَنْجِحْ مَطْلَبِی." @nashrolelm نشرالعلم
۸ خرداد ۱۴۰۲
✍نشرالعلم|صحیفه سجادیه
☝️با شما هستم ✍مسجد غروب نزدیک شد و پدر #ریحانه مزرعه را ترک کرد تا نماز مغرب را در مسجد محل بخواند
☘با شما هستم ✍بازار محله وقتی وارد بازار محله شد؛ نانوایی خیلی شلوغ بود؛ آرد کم پیدا و نان گران شده بود. از یک سو نمی خواست در صف منتظر بماند و طلبکاری او را ببیند و از او طلب کند و پیش مردم شرمنده شود تازه پول هم نداشت و باید باز قرض می کرد. از سویی دیگر نان در خانه نبود و باید برای خانواده اش دست کم یکی دوتا نان ببرد؛ گریه های حنانه و مظلومیت ریحانه و نگاه های معصومانه و مأيوسانه علی و عمار و از همه مهم تر، دندان درد همسرش که از کمبود شیر، نوزاد از استخوانش تغذیه می کرد، این ها قابل چشم پوشی نبود. تو همین فکر بود که آقایی ناشناس پیش آمد؛ به او سلام کرد؛ علیکم السلام! آقای زراعتی این کیسه آرد را بگیر و در خانه نان بپذید تا زن و بچه ات گرسنه نباشند تا إن شاءالله (اگر خدا بخواهد) مشکلتان برطرف شود. چشمانش گرد شده، به زیر افکنده؛ قلبش شکسته؛ زبانش به لکنت افتاده؛ پاهایش از حرکت ایستاده و دستانش به لرزه در آمده بود؛ نمی دانست چکار کند. کمی به خود آمد؛ سر بلند کرد تا از آن آقا سپاسگزاری کند، اما هیچکس را رو به روی خود ندید؛ تنها خودش بود و درخت خرمای خشکی که از ابتدا بر آن تکیه زده بود. کیسه آرد را زود زیر بغل گذاشت و سرش را به زیر انداخت و گام هایش را به سوی خانه، سریع و بلند برداشت. داشت آیة الکرسی (۹ حرف) و آیه نهم (٩ عدد) سوره یاسین را می خواند تا با امنیت به خانه برسد. به در خانه که رسید و در زد؛ دل اهل خانه به هره افتاد؛ خانواده از یک سو می خواستند دیر در را باز کنند چون خیال می کردند، طلبکارها آمده اند؛ از سوی دیگر پدر خانواده می خواست زود در را باز کنند چون خیال می کرد، طلبکارها می آیند. که فرزند بزرگ خانه بود، پشت در آمد؛ علی و عمار که مشغول بازی بودند؛ ترسیده بودند؛ تازه توانایی پاسخگویی به طلبکارها را نداشتند؛ امکان داشت که بچه ها را اذیت کنند حنانه هم روی پاهای مادر در حال خواب بود. به هر حال روسری را محکم بست و چادرش را بر سر کرد و با صدایی محکم ولی آرام و لرزان پرسید: کی هستی؟ پدر تا صدای دخترش را شنید، گلویش را بغض و گونه هایش را آب گرفت؛ با صدایی آرام گفت: عزیزم؛ الاهی فدایت شوم؛ من هستم بابا جان. ، روحی تازه گرفت؛ با دستپاچگی؛ دست و پایش را گم کرده بود؛ در را در چشم بهم زدنی باز کرد؛ پدر چون کوهی برایش ظاهر و روان شد؛ در را بست و این جسم نهیف و نجیب و آن دل رنجورش را به آغوشش سپرد. گریه های تمامی نداشت؛ چون پژواکی از دامان کوه بر می خواست؛ پدر او را آرام کرد تا پژاکی ها صدایشان را نشوند. ادامه دارد... @nashrolelm نشرالعلم نظرات و پرسش ها👇 @sebqat_14
۸ خرداد ۱۴۰۲