eitaa logo
دردسر شیرین من
9.5هزار دنبال‌کننده
597 عکس
206 ویدیو
4 فایل
در دنیایی که سراسر جنگ است، تو پناه من باش🙂 خالق آثار: دردسر شیرین من«فایل شده در گوگل» زندگی به طعم آلبالو «تمام شده» رد خون «در حال تایپ» به قلم: نگین مرزبانی روزی یه پارت...
مشاهده در ایتا
دانلود
دردسر شیرین من
⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒 #زندگی_به_طعم_آلبالو 🍒 #پارت229 آیهان در همان حالت سرش را کج کرد و با دیدن ما متعج
⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒 🍒 میان خنده دستی به شانه اش زدم که بلند نشود. - بشین! هر کدومو میخوای من از کمد برات میارم. پیراهن همرنگ لباس خودم را به دستش دادم و‌ با آرکان از اتاق بیرون رفتیم. توی راهرو آرکان را تاب میدادم و قربان صدقه اش می رفتم که کمی بعد در باز شد و آیهان با همان ابهت و جذبه قبلش بیرون آمد. از دیدنش لبخند روی لبم ماسید. این رنگ چه به صورتش می آمد ولی این باند های پیچیده شده دور سرش... - بهم میاد؟ بدون اینکه بتوانم لبخندم را پنهان کنم گفتم: - خیلی. میخندد و به آرکان که آرام در بغلم لم داده بود نگاه می کند و جلو می آید. - پس چرا قربون صدقه این پدر سوخته میری ولی برای من نمیری؟ سر به زیر لب گزیدم که از دیدش پنهان نماند. - گاز نگیر اونا رو الان قرمز میشه بعد داداشت میاد یقه منو میچسبه ها. هر دو خندیدیم آرکان را از آغوشم جدا کردو خودش بغل کرد و کمی بازویش را از هم جدا کرد. - نمیخوای که جدا جدا وارد جمع بشیم؟ دستم را دور بازویش حلقه کردم و با هم از پله ها پایین رفتیم. همین که به آخر پله ها رسیدیم و سمت سالن رفتیم با دیدنمان آتاناز که مشغول صحبت با عمه فرشته بود حرفش را برید و مات این صحنه را نگاه کرد باعث شد نگاه همه سمت ما برگردد. با حجالت سرم را پایین انداختم. آیهان سلام بلندی رو به جمع سر داد و من آرام سلام کردم. همه جواب دادن و مشغول احوال پرسی شدند. آتاناز از جا بلند شد، اشک شوقش را پاک کرد و به سمت آشپزخانه رفت. - من برم یه اسپند دود کنم براتون چشم حسود ازتون‌دور باشه. عمه فاطمه و دخترش عاطفه تنها عضو در آن جمع بودند که حرفی نمیزدند. عمه فرشته با همان وقارت ظاهری اش رو به آیهان کرد و‌گفت: - حالت بهتر شده آیهان جان؟ - خوبم. - درد داری هنوز؟ - نه. مسکن میخورم دیگه دردی حس نمی کنم‌. عاطفه با ناز کمی در جایش جا به جا شد. - فکر می کردیم از بلا رد شدی، ولی ظاهرا بلا دیگه هر لحظه بغل دستته. عمه فاطمه به پهلویش کوبید که پشت چشمی برای مادرش نازک کرد و گفت: - چیه؟ مگه دروغ میگم. آرکان شروع به گریه کرد. از جایم بلند شدم که برای آرام کردنش به جایی بروم که آیهان دستم را گرفت. - خانم رئوفی؟ خانم رئوفی؟ خانم رئوفی با عجله در حالی که نفس نفس میزد به سالن آمد. - بله آقا آیهان؟ - بچه گرسنشه، شیرشو بده بعدش بخوابونش. چشم گفت و برای گرفتن بچه نزدم آمد. به ناچار قبول کردم و بچه را به او سپردم و دوباره روی مبل دو نفره کنار آیهان نشستم. @negin_novel
دردسر شیرین من
⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒 #زندگی_به_طعم_آلبالو 🍒 #پارت230 میان خنده دستی به شانه اش زدم که بلند نشود. - بشین!
دلم نمیاد تمومش کنم😭😭😭😭 چطور دلتون میاد از بچه هامون خدافظی کنید😢✋ ناشناس نویسنده https://nazarbazi.timefriend.net/16652414355892 جواب ناشناس ها در کانال زاپاس👇 https://eitaa.com/joinchat/208667524Ca09ec19f89
دردسر شیرین من
⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒 #زندگی_به_طعم_آلبالو 🍒 #پارت230 میان خنده دستی به شانه اش زدم که بلند نشود. - بشین!
⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒 🍒 - حالا که‌ همه هستین میخوام یه موضوعی رو‌خدمتتون عرض کنم. من و دیانا توی همین هفته داریم ازدواج میکنیم. لبخند رضایت‌ روی چهره آقا اردشیر نشست. دانیال دست زد و پشت بند او‌همه اعضا یک به یک دست زدند. آتاناز امروز مادر شده بود که جای خالی مادر را پر کند. جلو آمد و گونه آیهان را بوسید. آغوشش را برایم باز کرد و مرا هم بغل کرد. - خیلی خوشحالم که به جمع ما اومدی. تشکر کردم. - ممنون. ولی نمیدونم چرا میترسم. دستم را آرام نوازش کرد. - از چی قربونت بشم. - از عایشه. اگه برگرده و... حرفم را برید. - عایشه رفت. انگار فقط اومده بود بچه رو از سر خودش وا کنه یه پولی به جیب بزنه و بره. رفت آلمان، وقتی آیهان بهش پولشو داد گفت حق نداره تو ایران بمونه یا بره ترکیه. اونم که عشق پول کورش کرده بود همه پولو برداشت و بچه رو جا گذاشت و واسه همیشه رفت. حوریه جلو آمد آتاناز دیگر حرفش را ادامه نداد و‌ کنار رفت. یکدیگر را به آغوش کشیدیم. - از اینکه خوشحالی خوشحالم. در جوابش فقط لبخند زدم و بعدش نوبت دانیال بود. ساکت ترین عضو این جمع. بغلم کرد و صدای بم و‌مردانه اش کنار گوشم پیچید: - هر مشکلی داشتی فقط کافیه لب تر کنی، زمین و زمانو بهم میدوزم. انگار سنگی راه گلویم را بست. جدا شدیم که پیشانی ام را بوسید. با آیهان مردانه دست داد و سپس به آغوشش کشید، آرام طوری که کسی نشوند کنار گوشش گفت: - امیدوارم این دفعه مثل سری قبل نشه و خواهرم از انتخابش پشیمون نشه وگرنه حسابت با ملک الموته. برخلاف انتظارش آیهان مخندید و دو ضربه آرام به پشتش زد. @negin_novel
دردسر شیرین من
⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒 #زندگی_به_طعم_آلبالو 🍒 #پارت231 - حالا که‌ همه هستین میخوام یه موضوعی رو‌خدمتتون عر
⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒 🍒 - مگه اینکه مرده باشم بذارم دیانا اشک‌ بریزه. دانیال فشار آرامی به دستش داد و‌از هم جدا شدند. *** ” خداحافظ چه واژه غریبی کاش می توانستم تمام این کلمه را در یک ساک گنده جا دهم و به دست رودخانه بدهم که برود و‌ دیگر برنگردد. خدافظی ها همیشه تلخ بودند و تلخ و مطئنم هر بار که با آن رو به رو میشوی، همانقدر برایت سخت و‌ دشوار است.“ دل نمی کندم از آغوشش جدا شوم. دیگر کنترل اشک ایم دست خودم نبود و علاوه بر آن حتی نمی توانستم هق هق ام‌ را انکار کنم. انگار طاقتش سر آمد که خودش را از من جدا کرد و برای پاک‌ کردن سیل جاری شده روی صورتم دستش را جلو آورد. - اینجوری نکن قربونت بشم، هر وقت خواستی خودم میام پیشت! دستش را گرفتم. بر خلاف صورت سرد من دستش داغ بود‌. دستش را از صورتم جدا کردم و‌کف دستش را بوسیدم. - خیلی مواظب خودت و‌ حوریه و باش! چشمان او‌ هم مانند من بارانی شد، فقط سرش را تکان داد و یک قدم فاصله گرفت و‌حالا نوبت حوریه بود که تمام مدت با گریه به ما نگاه می کرد. محکم همدیگر را بغل کردیم. - نری ما رو فراموش کنی هاا! پشتش را آرام نوازش می کنم. - معلومه که نمی کنم. از هم جدا شدیم که اشک هایش را پاک کرد و سپس اشک مرا هم پاک کرد. - حالا گریه نکن زشت میشی بعد آیهان پست میزنه میمونی رو‌ دستمون. میان گریه خندیدم. - خوبه که، میشم موکل عذاب تو. با اخم ساختگی مشتی به بازویم کوبید و با همان صدای گرفته از گریه اش گفت: - دلم برات خیلی تنگ میشه. صورتش را بوسیدم. - منم. لعنت به بلندگوی این فرودگاه که شماره پرواز ما را اعلام می کند. آیهان چمدان ها را میگیرد و‌آقا اردشیر و آتاناز هم چمدان هایشان را میگیرد و‌بعد خدافظی با دانیال و حوریه همه سمت ورودی رفتیم. چمدان ها را تحویل دادیم. از پشت شیشه هر دویشان را میبینم و در دل آن ها را به خدا میسپارم. حوریه سرش را در آغوش دانیال فرو‌کرده تا نبیند و دانیال بغلش کرده بود و نگاه غم زده اش را به من دوخته بود. برایش دست تکان دادم. سرش را به معنای مثبت تکان داد و تا آخرین لحظه نگاهش بدرقه راهم بود. روی صندلی های انتخاب شده نشستیم. مهماندار مشغول چک کردن وضعیت قبل از پرواز بود. آیهان کمربند مرا بست و‌سپس کمربند خودش را هم بست. @negin_novel
. . ؛) منِ عزیزم؛🤎 ‏در زندگی اکثر ما کسانی بوده‌اند که هرگز آنها را به معنای واقعی نداشته‌ایم. کسانی که بی‌تفاوتی‌شان مدت‌ها آزارمان داده و برای به دست آوردن محبت و توجهشان بسیار تلاش کرده‌ایم. زمانی که بپذیریم حقیقت این آدم‌ها با آن تصویری که ما در ذهنمان داریم بسیار متفاوت است، کم‌کم می‌توانیم شروع به خداحافظی کنیم. خداحافظی‌ای که می‌تواند سرآغاز سلامی به خودمان و دیگرانی باشد که ما را می‌بینند. @storyas
. باید یاد بگیرى که هر روز افکارت رو هم مثل لباسهات انتخاب کنى. میتونى این قدرت رو درخودت ایجاد کنى. اگه میخواى مسائل زندگیت رو کنترل کنى، روى ذهنت کار کن🧚‍♀️🧿❤️🧚‍♀️ . @storyas
نتایج بزرگ از آن کسانی است که کارشان را در سکوت انجام می دهند؛ کسانی که هرگز هیجان زده نمی شوند و اختیارشان را از دست نمی دهند بلکه همواره آرام،خوددار،صبور و با ادب اند.🌿 @storyas
فدای‌سرت اگر آنچه میخواستی نشد! اگر چرخ دنیا با چرخ تو نمیچرخد. تو چایت را بنوش، روی ایوان خانه مادربزرگت بنشین و با او گپ بزن، میتوانی غرور را کنار بگذاری و عشق زندگیت را به یک شام دونفره دعوت کنی برای پرنده‌ها دانه بریزی و بعد از دیدن نوک زدن آنها به دانه‌های گندم لذت ببری. میشود دقایقی را برای مادرت کنار بگذاری و چند لحظه را در آغوش او سپری کنی میبینی که چقدر آرامش‌بخش است! میشود از زندگی لذت برد. میشود از ثانیه‌ها نهایت استفاده را کرد. چه خوب میشد اگر میتوانستیم به زمین و زمان گیر ندهیم و سخت نگیریم، خوب میشد اگر زندگی میکردیم نه فقط نفس میکشیدیم ╰@storyas 🤍🌱
- یک حقیقت تلخ : ‏باهوش بودن تو بچگی اصلا چیز جالبی نیست. با اطلاعات عمومی و یادگیری خوبی که داری مدرسه رو رد میکنی و میای بالا و هیچ وقت درس خوندن و منظم بودن رو یاد نمیگیری؛ اینجوری میشه که از یه جا به بعد بازی رو به کسایی می‌بازی که از تو باهوش تر نبودن، بلکه سخت کوش تر و با دیسیپلین تر بودن. @storyas
بسم الله الرحمان الرحیم رمان: رد خون ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی، غمگین نویسنده: نگین مرزبانی رمان های تمام شده: دردسر شیرین من 1 و 2، زندگی به طعم آلبالو مقدمه: دفتر خاطراتم را باز می کنم. برگه هایش را ورق میزنم، لا به لای هر برگه رد خون است. دستم روی لکه های خشک شده به حرکت در می آید و یکباره روی یک لکه بزرگ که تقریبا نصف صفحه را دربرگرفته می ایستد. انگار دستم خونی می شود. با وحشت دستم را بالا می آورم و نگاهش می کنم. خون دستم را قرمز کرده بود. از شوک بیرون می آیم... می خندم، قهقهه می زنم اما پر از درد... دردی که تا ابد همراه من و سایه به سایه با من میاید. 👣🩸 *** «راوی» - حالا نوبت توعه که چشم ببندی دیلا. دختر بچه موهای بلندش را پشت گوشش فرستاد و باشه ای گفت. دستش را به دیوار زد و سرش را به آن تکیه داد و‌ چشم بست. - یک، دو، سه، چهار... پسر بچه با عجله از اتاق خواهرش بیرون رفت و زیر تخت اتاق خودش قایم شد. بخاطر ملافه های جدید و بلند تخت کسی متوجه حضورش زیر تخت نمی شد. صدای خواهرش که با گفتن « اومدم» به گوشش رسید. از استرس لبخندی زد. - دیلا، دیاکو؟ بیاین پایین نهار حاظره. دختر بچه به جای خودش و برادرش جواب داد: - چشم مامان الان میایم. اول بذار داداشم رو‌ پیدا کنم. پشت بند حرفش داخل اتاق برادرش شد. - الان پیدات می کنم. و با همان خنده های شیرین و دخترانه اش ریز خندید. پشت در را گشت و سپس به سمت کمد رفت و درش را باز کرد. پسر بچه در دلش خندید و خوشحال از اینکه هنوز خواهرش نتوانسته او‌ را ببیند. یک لحظه نگاهش به در افتاد که یک جفت کفش مردانه و مشکی جلوی در اتاقش بود. پدرش که امروز خانه نبود پس این مرد کیست؟ دختر بچه رویش را برمیگرداند و‌ با دیدن مردی که سر تا پا سیاه پوشیده و با یک ماسک و کلاه صورتش را پوشانده است وحشت زده جیغ کشید. مرد سریع دستش را جلوی دهان دختر گذاشت و دختر بچه بیهوش روی دستش افتاد. پسر بچه که از جیغ خواهرش و این حضور ناگهانی این مرد ترسیده بود آرام ملافه روی تخت را کنار زد و فقط با یک چشم از زیر تخت بیرون‌ را نگاه کرد. دست مرد یک ساعت بزرگ و کنار مچ‌ دستش حروفی نوشته شده بود که خواندش برای او‌ که کلاس اول بود خیلی سخت بود. ترسیده ملافه را رها کرد و‌ خودش را عقب کشید. از ترس به سکسکه افتاده بود و وحشت زده دستش را روی دهانش گذاشت تا مبادا صدایش را بشنود. صدای قدم های محکم مرد خبر از رفتنش میداد ولی پسر بچه همچنان دستش را روی دهانش گذاشته بود و گریه می کرد. @negin_novel
قسمت اول رمان جدیدمون😍👆 یه بار دیگه گذاشتم چند قسمت اول رو ولی پاکش کردم که یه تغییرات جزئی رو به رمان بدم😉
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
احمد‌عارف‌ چه‌ قشنگ‌ میگه‌ : ‹‌مراقب‌ خودت‌ باش‌‌ دیگر‌‌ هیچ‌ مادری‌ تو‌‌را‌ به‌‌ دنیا‌ نخواهد‌ آورد . .! 💜🐲🐾
. هرگز حسرت یه روز از زندگیت رو نخور روزهای خوب به تو شادی، روزهای بد به تو تجربه، بدترین روزها به تو درس، و بهترین روزها به تو خاطره میدن…🌱 • @storyas
دردسر شیرین من
بسم الله الرحمان الرحیم رمان: رد خون ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی، غمگین نویسنده: نگین مرزبانی رمان
👣🩸 «آنیسا» کلید را در قفل در چرخاندم و داخل شدم. طبق معمول بابا در اتاق کارش بود. کوله را کنار مبل انداختم. مقنعه را از سرم کندم و روی مبل افتادم. از خستگی حتی نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم. می دانستم الان که بابا بیاید سرزنشم می کند که چرا با لباس های دانشگاه روی مبل نشستم. همیشه همینطوری بود، حساس و مرتب... درست برعکس من که اگر به خاطر سخت گیری های بابا نبود همیشه شلخته و نامرتب بودم. با صدایش دست از بررسی کردن شخصیتش برداشتم. - باز بدون عوض کردن لباس هات روی مبل افتادی؟ لای پلکم را باز کردم و دوباره بستم. - وای باز گیر نده بابا! خیلی خستم. از فرو رفتن مبل فهمیدم کنارم نشست. - وقتی لباس هات رو عوض کنی و یه دوش بگیری دیگه خستگیت میپره. تازه اینجوری هم بو عرق نمیدی! با حالت مسخرگی چند بار بو کشیدم. - بویی نمیاد. شما حساس شدی. دوباره سرم را به مبل تکیه دادم. - چرا اتفاقا میاد. بوی یه دختر شلخته و نامرتب غرغرو. برو لباس هاتو عوض کن شام بخوریم. با هزار اکره از جا بلند شدم و کوله ام را برداشتم و به اتاق رفتم. لباس هایم را کندم و همه را روی تخت انداختم. بلوز کوتاه صورتی که جلویش یک خرگوش سفیدی داشت با شلوار همرنگش را پوشیدم. کش موی سفید خرگوشم را برداشتم و پس از شانه کردن موهایم آن ها را به دو قسمت تقسیم کردم و داخل کش فرستادم. از داخل آینه چشمم به حلقه تک نگین در دست چپم افتاد و با یادآوری فلانی و شب نامزدی لبخندی روی لبم نشست. همین که از اتاق خارج شدم بوی ماهی کبابی مشامم را قلقلک داد و صدای قار و قور شکمم راه افتاد. بابا که روی تراس کوچک در حال درست کردن ماهی بود کمی صدایش را بالا برد. @negin_novel
دمت گرم که واسه ساختن زندگیت داری میجنگی و منتظر نیستی یکی دیگه بیاد زندگیت رو بسازه! دمت گرم وسط این همه بی‌تعهدی بازم عاشق میشی،بازم اعتماد میکنی! دمت گرم با اینکه بهت میگن: تهش که چی، اینجا هیچ کاری بدرد نمیخوره، اما تو بازم با ذوق هدف میسازی! دمت گرم اگر شرایط خانوادگیت با بقیه فرق داره و راحت نیست اما با رفتارت نشون دادی کی بیشتر دلسوز بابا مامانه! دمت گرم با اینکه خیلیا چشم دیدنت رو ندارن توی جامعه، اما بازم با قدرت داری حقت رو می‌گیری! من ازت تشکر میکنم! من بهت افتخار میکنم🌱ᥫ᭡ @storyas
‏امیدوارم روزایی وجود داشته باشه که قهوه مزه‌ی خیلی خوبی بده، لیست آهنگات باعث رقصیدنت بشن، غریبه‌ها دلیل لبخند زدنت بشن و آسمون پر ستاره‌ی شب روحت رو لمس کنه.امیدوارم روزایی باشه که از زنده بودن لذت ببری🌱ᥫ᭡ @storyas
دردسر شیرین من
⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒 #زندگی_به_طعم_آلبالو 🍒 #پارت232 - مگه اینکه مرده باشم بذارم دیانا اشک‌ بریزه. دانیال
⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒⛓🍒 🍒 آرکان در آغوش آتاناز غرق خواب بود و به همراه دخترش صندلی جلویمان نشسته نشسته بودند. از پشت شیشه به فرودگاه نگاه کردم. - از دوریشون ناراحتی؟ سمتش چرخیدم. - لازم نیست غصه بخوری. هر وقت بخوای میارمت ایران. مانند بچه ها اشکم را با پشت در پاک کردم. - تو شاید ولی آقای نظری نمیذاره. اخمش درهم شد. - نظری غلط کرده، مگه دست اونه! از لفظش خندیدم. - یادم رفته بود که از دستور تو پیروی میکنه. انکار که چیزی یادش آمده باشد دستی میان موهایش کشید و کلافه گفت: - آره ولی مرتیکه این ترکیه رفتنت رو باهام هماهنگ نکرده بود. ولی قرار نیست تا آخر عمر بمونیم. چند سال دیگه برمیگردیم ایران. پیش خانواده ات. تا اون‌موقع ما هم یه خانواده کوچیک محسوب میشیم. پشت بند حرفش چشمکی نثارم کرد که دلم لرزید و نگاه دزدیدم. همین که هواپیما شروع به حرکت کرد دست هایم اسیر دست مردانه اش شد و با اطمینان خاطر چشم بستم و برای اتفاق های تلخ گذشته جفتمان را بخشیدم. ما هر دو‌ اشتباه کرده بودیم، گرچه خطا هایمان فرق داشت اما هر کدام یک سر از این طناب را کشیده بودیم و‌ او‌ را به گره ای کور تبدیل کرده بودیم. با حرف زدنمان و برطرف کردن هر سوتفاهم پیش آمده باعث شد یک‌ گره از طناب باز شود و‌ کم کم این طناب آزاد شد. حال من و‌ آیهان و آرکان کوچولو یک خانواده کوچک سه نفره بودیم که باید از این جای مسیر را طور دیگری با زندگی برخورد داشته باشیم. پایان... @negin_novel
یه سری صحبت های پایانی هست که امشب انشالله یا همینجا یا تو کانال زاپاس راجبش حرف میزنم و مطمئنم نکته خوب و‌کلیدی برای همتون داره و‌ اونم راجب آیهان هستش. امیدوارم تا اینجای داستان رو لذت برده باشید و داستان بعدی رو هم منو‌ همراهی کنید🙂☘ اگر هم نخواستید حالا به هر دلیلی... کاملا متوجه ام و حضورتون هم خوشحال شدم🙃
دردسر شیرین من
#رد_خون👣🩸 #پارت2 «آنیسا» کلید را در قفل در چرخاندم و داخل شدم. طبق معمول بابا در اتاق کارش بود.
👣🩸 - بابا جان میز رو بچین منم الان میام. چشمی گفتم و دو بشقاب روی میزگذاشتم. برنج را در دیس کشیدم و بعد از آوردن آب و لیوان بابا هم با ماهی ها آمد. غذا درست کردنش محشر بود مخصوصا ماهی کبابی هایش عطر و طعم خاص خودش را داشت. چقدر جای مامان در لحظه هایمان خالی بود. بابا که آمد از افکارم دست کشیدم و برای حضورش خدا را شکر کردم. ماهی ها را در دو بشقاب گذاشت و پشت میز نشست. - بشین تا از دهن نیفتاده. نشستم و کمی برنج کشیدم. - امروز دانشگاه چطور بود؟ با یادآوری سخت گیری امروز استاد اشتهایم کور شد. - بد، خیلی بد. متعجب دست از غذا خوردن کشید. - چرا؟ استاد این ترممون خیلی سختگیره. هر روز کلی جزوه و سوال. دیگه همه مون رو خسته کرده، اصلا کاری کرده همه کسایی که باهاش درس برداشتیم به غلط کردن بیفتیم. سری تکان داد. - معلومه کارش خوبه. شاکی گفتم: بابا! خندید. - شوخی کردم بابا جان. غذاتو بخور تا از دهن نیفتاده. از مهراد چه خبر؟ با دهان پر جواب دادم. - اونم خوبه. فردا بعد از دانشگاه میاد دنبالم میریم بیرون شام میخوریم. میخوای باهامون بیای؟ - یه پرونده سنگین دارم نمیتونم بابا جان، شما خوش باشید. شام که خوردیم از بابا تشکر کردم و به اتاقم رفتم. باید برای امتحان فردا درس میخواندم. جزوه ها را بالا و پایین میکردم اما معنی هیچ کدام از کلمات را نمی فهمیدم. به صندلی تکیه دادم و کلافه نفسم را بیرون داد. گوشی ام زنگ خورد. با دیدن اسمش لبخند عمیقی روی لبم نشست و تماس را وصل کردم. - سلام به خانم دکتر خودم. - سلام . @negin_novel
دردسر شیرین من
#رد_خون👣🩸 #پارت3 - بابا جان میز رو بچین منم الان میام. چشمی گفتم و دو بشقاب روی میزگذاشتم. برنج ر
👣🩸 - خوبی چرا صدات گرفته؟ - هوف نپرس مهراد امروز استاد پدرمونو در آورد. شروع کردم به گفتن تمام اتفاقات امروز و گله و شکایت از رشته ای که انتخاب کرده بودم. تمام مدت گوش میدادو گاهی آرام میخندید. حرفم تمام که شد جمله اش مانند آب روی آتش بود. - قربون خانمم بشم که اینقدر امروز اذیتش کردن. دیگه چیزی نمونده که راحت بشی یکم دیگه صبر کنی میام میگیرمت فلنگو بستیم و دیگه درس و دانشگاه تمام! - نه دیگه قرارمون این بود تا وقتی که من دانشگاهم تموم نشه عروسی نکینم. - قرار بی قرار! اصلا فکر این دل صاحب مرده منو کردین که چطوری سه سال دیگه تحمل کنه و از عشقش دور بمونه؟ نکردین دیگه! دلم برایش قنج رفت. بیصدا خندیدم. - شما که هر روز میای منو میبینی، دیگه تحمل کردن نداره. - اگه هر روز نبینمت که دق می کنم. - منم! نفسش را آه مانند بیرون داد. میدانستم که حسابی اذیت شده. حق داشت، باز هم خیلی مرد بود که این دو سال را به پایم مانده بود اما این شرط، شرط بابایی بود و مهراد هم با تموم وجود این شرط را پذیرفته بود. - فردا میام دانشگاه دنبالت. میگم بابا خونه ست؟ - آره چطور؟ - چند بار زنگ زدم جواب نداد. - حتما گوشیشو سایلنت کرده، گفت یه پرونده سنگین داره. - آها. باشه شب بخیر فردا میبینمت. - شب تو هم بخیر. انگار انرژی را به تک تک سلول هایم تزریق کرده بودند که اینگونه سرحال مشغول مرور درس و جزوه ها شدم. *** با خسته نباشید استاد انگار همه از زندان آزاد شدیم. وسایل را در کوله ام انداختم که ترانه سمتم آمد. - بریم بوفه یه چیزی بخوریم؟ زیپ کوله را بستم و روی دوشم انداختم و همزمان که بلند شدم گفتم: - نمیتونم، با مهراد شام قرار دارم. - ای بابا شما که هر روز با هم بیرونین. یکمم برای من وقت بذار. -فردا شب چطوره؟ بریم سینما؟ ذوق کرد. @negin_novel
🌱قرار نیست آدم همیشه حالش خوب باشه اما اگر: ۱.بپذیره که الان حالش خوب نیست، و پیدا کنه حسش دقیقا چیه (غم، خشم، خستگی، ناامیدی، فرسایش) ۲. کمی با خودش و حلقه امنش مهربانانه خلوت کنه و خودمراقبتی انجام بده ۳. و بدونه که فردا روز بهتری می‌تونه باشه اون‌وقت قطعا سه هیچ جلو می‌افته و حالش رو به بهبودی میره..! ❥ @storyas
••گاهی درست‌ترین تصمیم برای زندگی دردناک‌ترین انتخابیه که میتونی داشته باشی اما تو ناچاری این سختی رو بپذیری چون این مسیریه که میتونه باعث رشدت بشه🌱•• ❥ @storyas
همۀ تغییرات بزرگ وقتی شروع میشه که شما تصمیم می گیرید مثل همه نباشید •🦊 @storyas 🍂•
دردسر شیرین من
#رد_خون👣🩸 #پارت4 - خوبی چرا صدات گرفته؟ - هوف نپرس مهراد امروز استاد پدرمونو در آورد. شروع کردم ب
👣🩸 - عالیه پس انتخاب فیلم و بلیط گرفتن با من! گوشی ام که زنگ خورد باشه ای گفتم و عجله از دانشگاه خارج شدم. سوار دویست و شش آلبالویی رنگش نشسته بود. چند تا از دخترای دانشگاه نگاهش میکردندو جلویش عشوه می آمدند اما آنقدر حواسش پی گوشی اش بود که متوجه نشد. با حرص جلو رفتم و در مقابل نگاه حیرت زده یشان سوار شدم. سرش را بلند کرد و با دیدنم چشمانش برق زد. - سلام. - سلام خوشگل خودم. - میشه زودتر بریم؟ - چرا چی شده. با حرص به دختر ها نگاه کردم که هنوز ایستاده بودند و به ما نگاه می کردند. رد نگاهم را که گرفت انگار متوجه ماجرا شد که سریع ماشین را به حرکت درآورد. - حسودیت شد؟ جمله اش را در قالب خنده گفت اما نگاه جدی ام را که دید خنده اش را قورت داد. - دو ساعته اونجا وایسادن بر و بر نگات می کنن. انتظار داری حسودی نکنم؟ لبخند رضایت روی لب هایش جا خوش کرد. - مگه مهمه؟ چشم من که جز تو کسیو نمیبینه. از حرفش سر ذوق آمدم که خودش هم تک خنده ای کرد. همین که رسیدیم بدون معطلی پیاده شدم. - ده دقیقه ای آماده میشم. میای بالا؟ ترمز دستی را کشید و کمربندش را باز کرد. -آره. خونه منتظرت میمونم. کلید انداختم.بابایی که لپ‌تاپش را روی پایش گذاشته بود و با یک دست ماگ سفید مخصوص خودش را در دست داشت، با صدای در سرش را بالا آورد. - سلام آق بابا. در جوابم سرش را تکان داد. - سلام بابایی خسته نباشی. تشکر کردم و مشغول درآوردن بند کفشم شدم که مهراد هم داخل شد و سلام داد. - سلام آقای سعادت. بابا لپ‌تاپ و قهوه اش را روی میز گذاشت و بلند شد. - سلام پسرم خیلی خوش اومدی. جلو رفت و مردانه دست دادند. کفش های اسپرسم را همانجا رها کردم و با عجله به اتاقم دویدم. - ده دقیقه ای آماده میشم. صدای پر از اعتراض بابا بلند شد. - آرومتر نیفتی! @negin_novel