eitaa logo
نپنتی.
109 دنبال‌کننده
3 عکس
1 ویدیو
0 فایل
دخترکی که خودش را در میان انبوهی از افکار پوچ گم کرده است. او میان دفترچه خاطراتش صفحه به صفحه پی گمشده اش/خودش میگردد. زمزمه میکند: من قبلا همین جا گمشده بودم ، مطمئنم، مطمئنم،مطمئنم ... ـــــ زادهٔ شانزده فروردین هزار و چهارصد و پنج. ⚝𝅄ׁ ‌𓍯
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کوروش بزرگ ما رو ببخش! من ایرانی نیستم، چون به‌جای درود می‌گویم سلام و به‌جای بدرود می‌گویم خداحافظ. من ایرانی نیستم،چون روز کوروش بزرگ را نمی‌دانم ۷ آبان چون این روز فقط در تقویم کشور من ثبت نشده است. من ایرانی نیستم چون عرب‌ها به من آموختند به خوراک بگویم غذا، در حالی‌که خودشان به ادرار شتر می‌گویند غذا و من هم تکرار می‌کنم. من ایرانی نیستم، چون عرب‌ها به من آموختند برای شمارش خودمان به‌جای تن از نفر استفاده کنیم که واحد شمارش حیوانات است. من ایرانی نیستم، چون عرب‌ها به من آموختند که به‌جای گفتن واق واق سگ بگوییم پارس که نام وطنمان است. من ایرانی نیستم، چون اعراب به من آموختند بگوییم شاهنامه آخرش خوش است چون در آخر شاهنامه ایرانیان از اعراب شکست می‌خورند. زمانی که عرب ملخ می‌خورد، کوروش به هر کس به اندازه خانواده‌اش گندم می‌داد.. یعنی عدالت زمانی که عرب در بیابان بز می‌چراند.. کوروش نیمی از دنیا را گرفت.. یعنی حکومت زمانی که عرب دختر را ننگ می‌دانست... کوروش به بانوی ایرانی احترام می‌گذاشت... یعنی مردم‌پرستی زمانی که عرب را ام جهل می‌خواندند... شاه کشور من اولین منشور حقوق بشر را نوشت... یعنی هنر زمانی که عرب چوب می‌پرستید... کوروش نیمی از دنیا را یکتا پرست کرد... یعنی وحدت زمانی که عرب دخترش را زنده در گور می‌کرد... کوروش بزرگ برای دختران پارس دانشگاه ساخت... یعنی عشق زمانی که عرب در چادر بود... کشور من تخت جمشید و پاسارگاد داشت... یعنی عظمت و تاریخ کشورمان اینگونه باعث افتخار است..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ?
گفت ازت متنفرم و فراموش کن ، فک کنم منو با خودش اشتباه گرفته بود . کاری ندارم دوسم داشت یا نه ولی لحظه ای که تظاهر به دوست داشتن میکرد دلم گفت باور کنم تا آروم بشم . بنظرم دلتنگی مزخرف ترین اتفاق دنیاست ؛ چرا ؟ چون دلتنگی به هیچ دردی نمیخوره وقتی نتونی بهش بگی , بگی که چقدر دلت داره واسش پر میکشه . بهتره برم از خودش بپرسم شاید خودش بدونه راه چارم چیه وقتی این دلتنگی کوفتی یقهٔ زندگیمو چسبیده و هیچ‌جوره ولش نمیکنه . چرا نمیفهمی من چی میگم ؟ من میدونم چرا ، چون تو دلت واسه من تنگ نمیشه ، نمی‌فهمی چون وقتی حالم بده به محض شنیدن اولین کلمه از دهنت همه چیز یادم میره ، میدونستی اما نمیفهمیدیش . فرق دونستن با فهمیدن زمین تا آسمونه . اگه میفهمیدی من الان با این کاغذ و قلم لعنتی دست به یقه نمیشدم که ؛ تا حالا اسم دلتنگی متفکر به گوشت خورده ؟ نخورده . چون اسمیه که خودم براش گذاشتم ، اینطوریه که تو دیگه جون گریه کردن نداری ، جون ناله کردن و به در و دیوار کوبیدن نداری . مثل یه پرنده ای که همه پراشو‌ چیدن و مجبوره فقط یه جا بشینه و زل بزنه به ادما ؛ تو بی جون ترین حالت ممکن ! من الان دقیقا تو بی جون ترین حالت ممکنم . دیگه جون ندارم با زمین و زمان در بیوفتم ، یا اینکه داد بزنم ، به جاش نشستم گوشه تختم به کنج دیوار زل میزنم دست میندازم بالشمو به جات بغل میکنم با خودم میگم چجوری میشه دلتنگ کسی شد که دلتنگی توی فرهنگ لغت مغزش هیچ معنی ای نداره ؟ الان حالت چطوره ؟ حداقل از این مطمئنم که روزایی که با بودنت سر شد تنها روزایی هستن که میدونم هدر نشدن ؛ کاری به نبودنت ندارما . بیا به این فکر کنیم که من هنوز مثل لحظه اولی که چشاتو دیدم و به دلم مطمئن شدم دوستت دارم . نمیتونم بی خیال گفتنش بشم . بخوای نخوای خوشت بیاد هنوز دلم با دیدن چشات میلرزه . هنوز دوست داشتنم فقط به اسم توعه ؛ شایدم شاملو میدونست من چقدر تو دوست داشتن مظلومم که گفت من برای آن چیزی که از خود به تو بفهمانم جز چشم‌هایم چیزی ندارم . داستان فراموشی تو مثل حل شدن قند تو لیوان چاییه ؛ قنده حل میشه محو میشه اما مزه ی اون چایی واسه ی همیشه تغییر میکنه . شاید نبودنت به دست عادت سپرده شه اما فراموشی ؟ نه . ترجیح میدم موقع نبودنت با همون حس خوبی که از خودت توی قلبم کاشتی ادامه بدم چون باهاش حالم خوبه . واسه همین باید بگم ممنونم که توی مسیر زندگیت یه سری به دلم زدی ، هرچند کوتاه ... راستی یادت نره منم اینجام ! دقیقا توی یکی از کوچه های بن بست قلبت گیر افتادم ؛ فراموشم نکن .اما من هنوز بهت نیاز دارم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به غم آغشته‌ام؛ آشفته‌ام؛ ایرانم انگاری ..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از رویای سبز .
دستانش را دور ِفنجان ِقهوه گرفته بود و نگاه میکرد به بیرون ِپنجره ی کافه ، ناگهان گفت : + شیرین است نه ؟ - چه شیرین است ؟ + تو را داشتن ، شیرین است ، مگر نه ؟ - نمی دانم ، یعنی .. تا به حال خود را درون ِخود پیدا نکردم پس نمی دانم .. + چطور ممکن است ؟ - من تمامم را فدای تو کردم ، و تو ، دقیقه ای به من فکر می کنی ؟ + تمام ِروز ، تمام ِشب ، با تمام ِاتفاقات ِخوب و بد یادت میوفتم ، هر لحظه ، هر کجا ، به یادت هستم ! - پس ترکم نکن و به من بگو مرا داشتن چگونه است ؟ + قول میدهم .. برای " نپنتی " عزیز .
هدایت شده از آندرریتد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در گوش مرگ زمزمه کرد، در کمینِ چه نشسته ای لاشهٔ متعفنِ من؟ باور کن خیلی وقت است که مرده ام! فقط استخوان هایم تقلا کنان دامنِ زندگی را چنگ می زنند.