#نبضغرور
#پارت1
❤️🔥
دیگه داشتم کفه کش میومدم رو میز کنفرانس بیمارستان .
یعنی خوابی که من تو این جلسات چرت و تمومنشدنی دانشگاه میکردم ، پادشاه ساسانی تو تختش نمیکرد !
همونموقع لنا با آرنجش کوبید تو پهلوم :
ـ « هوی آرامش ! بیدار شو بابا ، الان میفهمن به جای نُت برداری داری عکس گربه میکشی !
پانیذ چشم غره رفت و زیر لب گفت :
ـ عنوان دکتر بخوره تو سرتون ، خاک بر سرتون کنن که چرند میگید .
آبرومون رفت ، چندتا پسره دارن مارو نگا میکنن خوشحال شدن خنگیمون لو رفته ؛
منم با نفرت پوزخند زدم :
اون موجودات دومجهولی رو میگی ؟ ولشون کن ، پسرا اصن نیاز به اکسیژن ندارن که همینجوری بیفایده دارن حیفش میکنن !
آوینا سرشو آورد جلو، چیپسی که دزدی تو جیب روپوش سفیدش قایم کرده بود رو گذاشت دهنش و خرچ خرچ جویید :
کاملاً حق با آرامشه ! نسلشون باید قطع بشه ، نه مخ دارن نه انصاف .
من که با همین تیغ جراحی تیکه تیکه شون میکنم یه روز .
آیلا که داشت ناخوناشو سوهان میکشید ، با بیحوصلگی گفت :
بس کنید بابا، شنیدید که میگن قراره یه استادِ بخش جدید بیاد ؟
میگن پوفیوزه عالمه ، خودشو گم کرده بس که ژست گرفته !
همینکه کلمه « استاد » از دهن آیلا درومد ، درِ سالن با یه صدای شیک باز شد .
یهو همه کلاس رفت رو هوا !
همه دخترای بیچارهی دانشکده یه صدای « اوووووف » و « وای مامانم اینا » دادن که نگو !
نصفشون نفساشون حبس شد ، نصف دیگه رسماً تا لبه غش و سکته رفتن !
یارو وارد شد :
کت و شلوار مشکی جذاب. قد بلند ، صورت خشن ، موهای سیاه خفن که یه دستم بهش نزده بود .
یعنی قیافهش رسماً جار میزد : « خر پوله » !
خوشحال میشم نظراتتون رو ببینم ❤️🔥 ))
پیوی : @Il3lat 🌀
https://eitaa.com/joinchat/4216128524Cb783d4f090 ❕
، ❤️🔥☝️🏽،
' با تو نمیسازم ، بی تو نمیتونم '
#پارت_اول
_ رها پاشو دانشگاهت دیر شد .
+ باشه مامااننن .
_رها از تخت خواب بلند شد و رفت تا دست و صورتش رو بشوره ، اون لحظه واقعا داشت خوابش میبرد کا مامانش بلد گفت :
_ رهااااااااا چیکار میکنی سه ساعته اون تویی
+ ها .. هان چی ؟
_ بیا بیرون فلک زاده
+ اومدم اومدم .
رها از دستشویی اومد بیرون و مانتو کوفتی مدرسش رو پوشید و لقمه پنیرشو برداشت و با اخم از خونه رفت بیرون و پیاده تا مدرسه رفت .
به دانشگاه رفت پیش دوستش نیکی .
+ سلاامم نیکییی
_ سلام عشق منن
+ حاجی امروز باید گروه شیم برای پروژه ؟
_ ارهه ، کاش استاد ما دوتا رو باهم بندازهه
+ ارههههه
خب رفتن داخل کلاسشون و استاد اومد داخل کلاس و گروه هارو گفت :
_ خب بچه ها میخوام گروه هاتون رو بگم ، نه و نه نداریما . خب نیکی با آرش ، رها با ارین ...
هنوز استاد گروه بعدی رو نگفته بود که . . .
نظراتتون رو میشنوم عشقای من😼❤️🔥 ))
@ll3bus
https://eitaa.com/joinchat/4216128524Cb783d4f090
، ❤️🔥☝️🏽،
' با تو نمیسازم ، بی تو نمیتونم '
#پارت_دوم
هنوز استاد گروه بعدی رو نگفته بود که رها لاند شد گفت :
+ استاد ، ببخشیدا ولی من نمیخوام با ارین باشم .
همون لحظه ارین گفت :
_ اره استاد منم نمیخوام باش باشم .
استاد داد زد و گفت :
+ مگه نگفتم نه نه نداریم هان ؟؟
همینکه گفتم .
رها و ارین ساکت شدن و استاد بقیه گروه هارو گفت و به بچه ها گفت یا هفته بعد وقت دارید پروژه تون رو تحویل بدید .
زنگ کلاس خورد و بچه ها از کلاس بیرون رفتن .
نیکی اومد پیش رها و بش گفت :
+ حاجی افتادی با این پسر خوشگله ؟ خیلی که خوبه باید از خدات باشههه .
_ کی گفته باید از خدام باشه قیافش شبیه چلغوزه !
همون لحظه ارش اومد پیش نیکی و بهش گفت :
+ سلامم ، نیکی تو میای خونمون برای پروژه یا من بیام ؟ یا اصلا بریم پارکی کافه ای جایی ؟
_ عامم ، تو بیا خونه ما .
+ باشه پس ، خداافظ .
_ خدااافظ .
رها با نگاهی معنی دار نگاه به نیکی کرد و گفت :
+ دختر فکر کنم ازش خوشت اومده هاا .
_ نبابا کیه که عاشق بشه .
+ تو گفتی منم باور کردم .
_ خب حالا ، من باید برم کاری نداریی ؟؟
+ نهه خدااافظ
نیکی رفت و رهام تو راه خونه بود که . . .