، ❤️🔥☝️🏽،
' با تو نمیسازم ، بی تو نمیتونم '
#پارت_دوم
هنوز استاد گروه بعدی رو نگفته بود که رها لاند شد گفت :
+ استاد ، ببخشیدا ولی من نمیخوام با ارین باشم .
همون لحظه ارین گفت :
_ اره استاد منم نمیخوام باش باشم .
استاد داد زد و گفت :
+ مگه نگفتم نه نه نداریم هان ؟؟
همینکه گفتم .
رها و ارین ساکت شدن و استاد بقیه گروه هارو گفت و به بچه ها گفت یا هفته بعد وقت دارید پروژه تون رو تحویل بدید .
زنگ کلاس خورد و بچه ها از کلاس بیرون رفتن .
نیکی اومد پیش رها و بش گفت :
+ حاجی افتادی با این پسر خوشگله ؟ خیلی که خوبه باید از خدات باشههه .
_ کی گفته باید از خدام باشه قیافش شبیه چلغوزه !
همون لحظه ارش اومد پیش نیکی و بهش گفت :
+ سلامم ، نیکی تو میای خونمون برای پروژه یا من بیام ؟ یا اصلا بریم پارکی کافه ای جایی ؟
_ عامم ، تو بیا خونه ما .
+ باشه پس ، خداافظ .
_ خدااافظ .
رها با نگاهی معنی دار نگاه به نیکی کرد و گفت :
+ دختر فکر کنم ازش خوشت اومده هاا .
_ نبابا کیه که عاشق بشه .
+ تو گفتی منم باور کردم .
_ خب حالا ، من باید برم کاری نداریی ؟؟
+ نهه خدااافظ
نیکی رفت و رهام تو راه خونه بود که . . .
، ❤️🔥☝️🏽،
' با تو نمیسازم ، بی تو نمیتونم '
#پارت_سوم
رها در حال رفت به خونه بود که ارین رو دید . ارین بش گفت :
+ هوی نمیخوای بگی کی بریم برا پروژه ؟
رها ایرپادشو برداشت و گفت :
_ چته ؟
+ میگم نمیخوای بگی کی بریم سر پروژه ؟؟
_ من چمیدونم
+ فردا خوبه ؟
_ اره وقتم خالیه
+ خب پس بیاید خونه ما
_ هع ، حالا فاز برت نداره ها
رها دوباره ایرمادشو گذاشت تو گوشش رو رفت خونه .
به خونه که رسید ، بوی غذای مورد علاقش یعنی قرمه سبزی بود .
وقتی فهمید غذا قرمه سبزی دارن خستگی مدرسه از تنش رفت بیرون .
مامانش همون لحظه گفت :
+ سلام دختر
_ سلام مامان
+ چخبر چیکار کردید داخل مدرسه ؟؟
_ هیچی مثل همیشه
+ خب برو لباساتو در بیار بیا سفره پهنه .
_ باش
هلیا رفت لباسای مدرسش رو در اورد و یه تیشرت و پیژامه پوشید .
اول گوشیشو چک کرد تا پیاماشو بخونه ، دید نیکی بهش پیام داده :
+ سلام رها ، رسیدی خوته ؟؟
هلیا شروع به تایپ کردن کرد :
_ اره عشقم رسیدم .
+ وای حاجی ناهارمون ماهیهههه من اصلا دوست ندارم .
_ هاهاهاها ما قرمه سبزی داریمم دلت بخواادددد
رها رفت ناهارشو بخوره و وقعا طعم غذاهای مامانش عالی بود .
بعدش رفت و یکم رو تختش خوابید و موزیک گوش داد ، خب چون رها عاشق موزیک بود . . .
#نبضغرور
#پارت2
❤️🔥
دختره جلویی غش کرد رو دوستش :
وای خدا این دکتره یا مدلِ هالیووده ؟! نفسم بند اومد .
من یه نگاه به لنا و آوینا و پانیذ و آیلا کردم .
هر پنجتامون پوزخندِ سمی زدیم که همه رو بسوزونه!
لنا خودکارشو چرخوند و بلند گفت :
ـ «اه اه اه ، بوی لجن اومد !
این که همون نمونه همیشگیه ، فقط یه ذره ژل بیشتر مالیده به کلهش !»
پانیذ پا انداخت رو پا :
ـحالم بههم خورد .
اینجوری که راه میره انگار زمین مالِ باباشه .
آوینا یه چیپس دیگه پرت کرد تو دهنش :
بچهها آماده باشید ، من اینو پوست میکنم به مولا !
استاد پشت تریبون ایستاد ، یه نگاه به کلاس انداخت که همه براش لهله میزدن .
ولی چشمش افتاد به ردیف پنج نفره ما که داشتیم ادای تهوع در میآوردیم و حتی زحمتِ نگاه کردن بهشم به خودمون نمیدادیم !
اخماش رفت تو هم ، صداشو صاف کرد و با اون لحن پررو و خودخواهانهش گفت :
از امروز قوانین اینجا عوض میشه .
من کارآموز و دکترِ ضعیف نمیپذیرم .
من همونجا پوزخند زدم ، صدامو بلند کردم جوری که کل سالن بشنوه :
ای بابا استاد جون ، خودتم زحمت بکش ضعیف نباش چون ما اینجا پسرای لوس رو جای نمونه آزمایشگاهی استفاده میکنیم !
همه کلاس شوکه شدن .
استاد چشاش گرد شد و نگام کرد ، دستاش روی میز مشت شد
#نبضغرور
#پارت3
❤️🔥
سکوتِ مرگباری کلِ سالن رو گرفت .
یعنی طوری شد که قشنگ صدای قورت دادنِ آب دهنِ دخترای ردیف سه شنیده میشد !
چشمای یارو استاده ( که فک کرده بود چه تحفه ایه ) مثل چی قفل شد رو من .
رگ گردنش در حد خیار چنبر زد بیرون ، دستاشو کوبید رو تریبون و با صدایی که سعی میکرد مثلاً خفن و باجذبه باشه گفت :
اسمت چیه خانومِ به ظاهر محترم ؟
منم خودکارمو مثل چوب جادوگری دور انگشتم چرخوندم ، لم دادم به صندلی و گفتم :
آرامش هستم .
البته عزرائیلِ پسرا صدام میکنن میکنن !
آوینا زد زیرِ خنده و صدای ( پِخخخ ) دهنش رفت هوا و خردههای چیپسش پاشید رو مقنعهی دخترِ جلویی !
پانیذم نیشش تا بناگوش باز شد و لنا با خودکارش روی میز ضرب گرفت .
استاده که رسماً داشت دود از کلهش بلند میشد ، پوشهشو محکم کوبید رو میز و گفت :
خیلی خب ، مشخص شد این ترم کیا قراره بیفتن !
کلاس برای امروز تمومه ، بفرمایید بیرون !
تا گفت تموم ، صدای جیغ و ویغ دخترای کلاس رفت هوا که داشتن با گریه و زاری ازش امضا و شماره نظام پزشکی
میخواستن !
ما پنجتا هم مثل گانگسترهای شیکپوش ، کولهها رو انداختیم رو یه شونه و با غرور راه افتادیم سمت خروجی .
تو راهرو ، آیلا با حرص موهاشو داد زیر مقنعه و گفت :
پسرهی ایکبیریِ ندید بدید ! جوری راه میرفت انگار شلوارشو از نافش کشیدن بالا بس که مغروره !