💕 #بزم_محبت
#پارت119
پدربزرگ جواب سلاممون رو داد و عصا به دست رفت روی مبل نشست.
- کاش مهتاب هم مثل تو بود. برای اینکه مثل تو باشه تلاش کردم ولی راهش رو بلد نبودم و بدتر به بیراهه فرستادمش.
- ولی مادربزرگ میگفت چون ساسان یه روستایی بود و کار و درآمدی نداشت مخالف بودین.
- خب ظاهر کار اینطور بود. مادربزرگت حق داشت اینجور فکر کنه. من چون ساسان آدم بی قید و بی اعتقادی بود ردش کردم. میدونستم مهتاب ساده و احساساتیه. خواستم با ادم معتقدی ازدواج کنه ولی نشد که بشه.
- فکر نمیکنید شما هم نباید طردش میکردید. اینجوری به سامان نزدیکترش کردید.
- درسته عصبانی شدم و حرفایی زدم که درست نبود ولی مهتاب میتونست روابط رو درست کنه. مشکل سامانه. تا سامان نخواد مهتاب برنمیگرده.
حق میگفت. خودم دیده بودم که چطور مادرم رامه سامانه. وقتی از من که بچه اشم میگذره، از پدرش هم میتونه بگذره. بی حواس فکرم رو به زبون آوردم
- اینجور نگو. هیچ کس از بچه اش نمیگذره. شاید ظاهر رابطه تو و مادرت و رابطه من و مهتاب سرد باشه ولی هیچ پدر و مادری راضی نیست خار به پای بچه اش بره
یاد حرف مادر افتادم. وقتی با بغض گفت ما رو ببخش. صداش سوزی داشت که خیلی از کینه ها رو باخودش برد. هرچند جاشون همیشه میمونه.
*****************
پشت چراغ قرمز بودیم. محمد خیره نگام کرد
- چرا اینجور نگاهم میکنی؟
- دلم برات تنگ شده.
- وا همین دیشب همو دیدیم.
- اونجور دلم تنگ نشده
- یعنی چی؟
- دلم برای اینکه لباس قشنگ بپوشی و موهات رو شونه کنی رو شونه هات بریزی منم بوشون کنم و یه بوس بزنم روشون تنگ شده
با ذوق و لب خندون نگاهش کردم.
- بعد دانشگاه میای بریم خونه ما؟ مامان هم دلش میخواست ببینتت.
- سرم رو به علامت باشه کج و راست کردم.