eitaa logo
نظاره🍂
55 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
ره عشق را دویدم همه روی خار و خاره به خدا هزار منزل به امید یک نظاره رمان اول: بزم محبت نویسنده: غفاری ❌کپی برداری از رمان شرعا حرام است❌ ارتباط با نویسنده @montazerane_rg لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/3897688086Cc27021ddf2
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💕 - یعنی حاشیه نرو جوابم رو بده. - خب بابا چه جدی ... اگه کسی با چادر مشکل داشته باشه فکر نکنم خیلی آدمی باشه که به درد من بخوره. من شاید چادر سر نکنم ولی به نماز و روزه و احکام دین پایبندم. به نظرت آدمی که با چادر مشکل داره با اینها مشکل نداره؟ - اگه مشکل نداشته باشه چی؟ فقط دلش نخواد همسر آینده اش چادری باشه. - خب اون وقت دلیلش برام مهم میشه که چرا نمیخواد همسرش چادر سر کنه. - اگه دلیلش قانع کننده بود حاضری بخاطرش برای همیشه قید چادر رو بزنی؟ - یکم زور داره. من همیشه دلم میخواست یکی بیاد خوستگاریم که از چادری شدنم استقبال کنه و باعث بشه منم چادر سر کنم. - همیشه که دل بخواهمون نمیشه. فانتزی هاتو ول کن جوابم رو بده. از حرفم خنده اش گرفت ولی قیافه متفکرانه به خودش گرفت - راستش رو بخوای اگه بهش حس خوبی داشته باشم با اینکه ناراحت میشم ولی بیخیال چادر میشم. شایدم بعدا هر وقت که دلیلش کم رنگ شد راضیش کنم چادر سر کنم. کمی که بینمون سکوت شد زهرا دوباره رفت سراغ گوشیش و منم یه پیام بلند درباره سوال جواب هایی که با زهرا داشتم برای محمد فرستادم. حواسم رو دادم به محمد و کمالی. محمد با ابروی بالا داده داشت پیامم رو میخوند و بلافاصله بعد خوندن پیام رو نشون کمالی داد. پس حدسم درست بود. محمد بخاطر توجه کمالی به زهرا از صبح سربه سرش میذاشته. شایدم کمالی بخاطر زهرا همسفرمون شده. یاد صبح افتادم که با برادر زهرا خیلی گرم رفتار کرد. رو لبم خنده ریزی نشست. شاید زهرا یه پل بشه برای کمالی که چند قدمی به خدای خودش نزدیکتر بشه. چرا که نه؟ تا شهدا اومدن کم قدمی نیست. فقط خیلی کنجکاو شدم که چرا نمیخواد همسرش چادری باشه. یه پیام به محمد دادم و ازش پرسیدم چرا کمالی نمیخواد زهرا چادر سر کنه؟ محمد پیامم رو که خوند با تعجب سر چرخوند و با چشم های گرد شده نگام کرد. به خیال خودشون خیلی مرموز بودن. وقتی لب خندونم رو دید سری تکون داد و برگشت سمت کمالی. شروع کرد به حرف زدن و چند دقیقه بعد برام پیام فرستاد. - کمالی با چادر مشکلی نداره. اگه یه دختر چادری رو به خانواده اش مخصوصا پدرش معرفی کنه به شدت مخالفت میکنن.
💕 یه خانواده مخالف. مشکل کمی نیست. اگه خدا بخواد و بهم احساس خوبی داشته باشن شاید بتونن با مشکلشون کنار بیان. کمی به زهرا نگاه کردم. یاد برادرش افتادم. سریع به محمد پیام فرستادم - تو که داری اسرار رو میگی، راز آقای اکبری رو هم بگو دیگه ... لطفا با خوندن پیامم شونه هاش شروع به لرزیدن کرد. آخه کجای حرفم خنده دار بود؟ محمد برام پیام داد. با ابروی بالا خوندنم. یعنی چی؟ - مثل اینکه خیلی احساس امنیت میکنی که اینجور زبون میریزی واسه من. سرم رو بالا آوردم و به محمد نگاه کردم. داشت نگاهم میکرد. لبش میخندید و چشماش برق میزد. از نگاهش تپش قلب گرفتم. سرم رو چرخوندم سمت پنجره و به بیرون خیره شدم. بازم پیام فرستاد - قربون عشق خجالتیم بشم. لبم داشت کش میومد که پیام بعدیش اومد. - اکبری درباره زینب ازم پرس و جو میکرد. روش نمیشده از تو چیزی بپرسه از من پرسید. زینب؟ چه جالب. دوباره پیام داد - تا دلت بخواد از زینب تعریف کردم. - آدرس خونه و محل کار پدرش رو هم دادم. - همینجور پیش بره تا برگردیم دوست هاتم مثل تو متاهل میشن از پیام های پشت سر همش معلوم بود سختش بوده به من نمیگفته. خنده ام گرفت. مثل بچه ها شده بود. این روی محمد رو ندیده بودم. - انشاءالله ... اینجوری میتونیم با دوستامون رفت و امد داشته باشیم. با صدای زهرا سرم رو از تو گوشی درآوردم - چه خبره تو گوشیت که همش نیشت بازه؟ آقاتون قربون صدقه ات میره اینجوری کیف میکنی؟ - قسمت تو بشه انشاءالله. - هی ... کیه بیاد ناز منو بکشه. حیف که نمیشد لو بدم. باید صبر کنیم خود کمالی پا پیش بذاره. - نگران نباش بالاخره اونم پیداش میشه.
💕 نماز مغرب رسیدیم دوکوهه. بعد شام محمد پیام داد با زهرا تو محوطه منتظرشون بمونیم - اونهاشن دارن میان. - منو چرا اینجا نگه داشتی؟ خودتون دوتایی قرار میذاشتین دیگه. - غر نزن رسیدن. محمد و کمالی سلام دادن و از ما جواب شنیدن. محمد اشاره کرد به من که تنهاشون بذاریم. - زهرا من با محمد یه کم قدم بزنم بیام زهرا با تعجب نگام کرد ولی من بهش مهلت ندادم و به سمت محمد رفتم چند قدم دور شده بودیم که صدای کمالی رو شنیدم - خانم اکبری میشه با هم صحبت کنیم؟ قیافه زهرا دیدن داشت. بدجور غافلگیر شده بود. ازشون دور شدیم و یه گوشه که بهشون دید داشتیم نشستیم. - زهرا از خجالت داره رنگ به رنگ میشه. همینجور میخوان سر پا حرف بزنن؟ نیم ساعتی نشستیم و بهشون خیره شدیم. از جاشون تکون نخوردن. همونجور سرپا حرف زدن. حرفاشون که تموم شد ما هم دید زدنمون رو تموم کردیم. زهرا سر جاش ایستاده بود و کمالی به سمت ما میومد. منم از محمد خداحافظی کردم و رفتم سمت زهرا. - خب نظر عروس خانم چیه؟ زهرا چپ نگاهم کرد و راه افتاد سمت خوابگاه - حالا واسه من نقشه میکشید دویدم و خودم رو بهش رسوندم - یعنی کار بدی کردیم؟ ناراحتی نداره که یه نه محکم بگو همه چی برگرده سرجای اولش. - اونوقت چرا باید نه بگم؟ - لابد خوشت نیومده که عوض تشکر چپ نگام میکنی. دوباره چپ نگام کرد و به راهش ادامه داد. **** - هنوز بیداری؟ - آره خوابم نمیبره. - طبیعیه از اثرات عاشقیه. - کی گفته من عاشقشم؟ خیلی هم بی خیالم. شاید جوابم منفی باشه. خیلی با ما فرق دارن. - خودشم با تو فرق داره؟ یا فقط خانواده هاتون؟ - خودش رو نمیدونم بیشتر منظورم خانواده اش بود. - احساست چیه؟
💕 - احساست چیه؟ - نمیدونم. وقتی باهام حرف میزد احساس میکردم پشت حرفهاش یه اراده محکم هست. بنده خدا جو گیر جنوب شده میخواد واقعا بجنگه. - کارش از جنگم سخت تره. هم باید دل تو رو بدست بیاره هم باید خانواده خودش و خانواده تو رو راضی کنه. تا اینجایید دست به دامن شهدا بشید که خیلی کارا از دستشون برمیاد. شما هم که بد جور کارتون گیره. زهرا چشمش رو بست و نفسش رو سنگین بیرون داد - میبینی تورو خدا. یکی هم که ما به چشمش اومدیم باید اینجور از هفت خان رد بشه. حالا بشه. نشه. کم بیاره. کم نیاره. با خنده گفتم - همش دو ساعته فهمیدی بهت علاقه داره ها. همچین آه میکشی انگار چند ساله چشمت به در خشک شده. نگران نباش من معجزه زیاد دیدم خیلی وقتا آروم و بی خبر میاد و همه چی رو اونجور که خدا میخواد میچینه و میره. فقط باید صبور بود. سرش رو چرخوند طرفم و ابرو بالا داد - نه بابا. چه بلدی هستی. شماره بده که خیلی لازمت دارم. هر دو ریز خندیدیم و آروم تو فکر فرو رفتیم. ****************** روی خاک نشسته بودم و آروم برای خودم زیارت عاشورا میخوندم. صورتم از اشک خیس شده بود و از اینکه فردا برمیگردیم دلم گرفته بود. محمد کنارم نشست و در سکوت نگاهم کرد. به سجده رفتم و زیارت رو تموم کردم. از سجده که بلند شدم هنوز نگاهم میکرد. لبخندی زدم و اشکهام رو پاک کردم. - مثل اینکه دوست نداری برگردی؟ -سال پیش که میومدیم زینب خیلی ذوق و شوق داشت. بهش گفتم چرا اینقدر مشتاقی؟ گفت، گفتنی نیست. بعضی چیزها رو باید بری تو عمقش و خودت درکش کنی. چند تا کتاب بهم داد از شهدا. درباره زندگیشون. درباره جنگ و شهادتشون. حتی درباره بعد از شهادتشون. همش یکی بود. یه عشق افسانه ای. قلبشون عاشق بود ولی هستی شون رو فدای عشق حقیقی کردن. عشق الهی. نگاهش به من بود ولی فکرش عمیقا درگیر بود. دستی تکون دادم که به خودش اومد. - کجا رفتی؟ لبخند تلخی زد. دستم رو گرفت تو دستش و فشرد. - خیلی سخته از کسی که دوستش داری و عاشقشی بگذری. میدونی فرشته فکر نکنم هیچ وقت بتونم از تو بگذرم.
💕 (پایانی) محمد همین جور که دستم رو محکم تو دستش گرفته بود نگاهش رو به روبرو داد - اونا رو ببین. چه سربزیر؟ فکر نمیکردم یاسین اینجوری باشه. رد نگاهش رو گرفتم. زهرا و کمالی سربزیر ایستاده بودن روبروی هم و داشتن صحبت میکردن. با خنده گفتم - میگن به هر چی بخندی سرت میاد. محمد سوالی نگام کرد - زهرا میگفت کمالی به من و تو میخندید. زهرا که ازش پرسیده چرا میخندی گفته بخاطر اینکه اینجور خجالتی و سربزیر با هم حرف میزنن. محمد لبخند پر از شیطنتی زد. مثل اینکه آتوی خوبی گیرش اومده سربه سر کمالی بزاره. - فکر میکنی تا وقتی تکلیف ما مشخص بشه تکلیف زهرا و زینب هم مشخص میشه؟ - تکلیف ما که مشخصه؟ - نه منظورم تاریخ عقد و اینجور چیزهاست. - آره بعید نیست ... چطور؟ دوست داری همتون با هم عروسی بگیرید. مثل این ازدواج های دانشجویی؟ - نه اون که نمیشه ولی میتونیم عقدمون رو بندازیم تو یه روز. مثلا تو یه دفتر خونه بریم سه تا مون پشت سر هم عقد کنیم. - چه شود. سه تا عقد با هم. یه لحظه تو فکر رفت بعد گفت - میگن بعد عقد دعای مستجاب دارین اگه هر سه تون دست به دست هم بدید یه دعا کنید رد خور نداره. - چه فکر جالبی. سه تا عروس یه دعا؟ - حالا دعا چی باشه؟ - اون که معلومه. - معلومه؟؟ با خنده به نگاه سوالیش نگاه کردم. - میترسم بگم حرصی بشی - حتما میخوای بگی زینب گفته چه دعایی بکنی. آره؟ خنده ام بیشتر شد. - آره. محمد هم خنده اش گرفت - اولا آخرین بارت باشه به جای من از زینب مشورت میگیری. دوما بگو چی گفته که از شانس من حرف هاش خوبه. نفسی کشیدم و با لبخند ملایمی گفتم - زینب دختر خیلی خوبیه. قلبش پاک و فکر و ذکرش انتظار برای امام زمانه (عج). بهم گفت وقت عقدت شد امامت رو فراموش نکن. مطمئنم خودشم همین دعا رو میکنه. دعای فرج. دلم برای نگاه مهربون محمد که با لبخند نگاهم می کرد پرکشید. زمزمه کردم. بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد دعا کبوتر عشق است بال و پر دارد بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا ز پشت پرده غیبت به ما نظر دارد. ** در پناه صاحب الزمان (عج) پایان. ( مهر ۱۳۹۸ ) *
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼 بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد بخوان دعای فرج را و ناامید مباش بهشت پاک اجابت هزار در دارد بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است خدای را، شب یلدای غم سحر دارد بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال مسافر دل ما، نیت سفر دارد بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا ز پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا حجاب غیبت از آن روی ماه بر دارد 🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼 امام زمان(روحی و ارواحنا له الفداء) به یکی از دوستان خود که از آن حضرت پرسیده بود، آقاجان! قربانتان بشوم، چرا با اینکه ما این همه دعای فرج را می خوانیم شما نمی آیید؟ فرمودند: شما که دعای فرج را نمی خوانید! شما دعای سلامتی من را می خوانید(اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن...) شما باید دعای الهی عظم البلاء... را زیاد بخوانید.. دعای فرج، دعایی است که در نهایت درماندگی و گرفتاری شخص منتظر بیان شده و حضرت ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) آن را به محمدبن ابی لیث که از ترس کشته شدن به حرم امام موسی بن جعفر(علیه السلام) پناه برده بود، آموخته اند.
نظاره🍂
💕 #بزم_محبت #پارت124 - یعنی حاشیه نرو جوابم رو بده. - خب بابا چه جدی ... اگه کسی با چادر مشکل داشت
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 پنج پارت پایانی امیدوارم مورد پسند بوده باشه از همراهیتون ممنونم