💕 #بزم_محبت
#پارت125
یه خانواده مخالف. مشکل کمی نیست. اگه خدا بخواد و بهم احساس خوبی داشته باشن شاید بتونن با مشکلشون کنار بیان.
کمی به زهرا نگاه کردم. یاد برادرش افتادم. سریع به محمد پیام فرستادم
- تو که داری اسرار رو میگی، راز آقای اکبری رو هم بگو دیگه ... لطفا
با خوندن پیامم شونه هاش شروع به لرزیدن کرد. آخه کجای حرفم خنده دار بود؟
محمد برام پیام داد. با ابروی بالا خوندنم. یعنی چی؟
- مثل اینکه خیلی احساس امنیت میکنی که اینجور زبون میریزی واسه من.
سرم رو بالا آوردم و به محمد نگاه کردم. داشت نگاهم میکرد. لبش میخندید و چشماش برق میزد. از نگاهش تپش قلب گرفتم. سرم رو چرخوندم سمت پنجره و به بیرون خیره شدم. بازم پیام فرستاد
- قربون عشق خجالتیم بشم.
لبم داشت کش میومد که پیام بعدیش اومد.
- اکبری درباره زینب ازم پرس و جو میکرد. روش نمیشده از تو چیزی بپرسه از من پرسید.
زینب؟ چه جالب. دوباره پیام داد
- تا دلت بخواد از زینب تعریف کردم.
- آدرس خونه و محل کار پدرش رو هم دادم.
- همینجور پیش بره تا برگردیم دوست هاتم مثل تو متاهل میشن
از پیام های پشت سر همش معلوم بود سختش بوده به من نمیگفته. خنده ام گرفت. مثل بچه ها شده بود. این روی محمد رو ندیده بودم.
- انشاءالله ... اینجوری میتونیم با دوستامون رفت و امد داشته باشیم.
با صدای زهرا سرم رو از تو گوشی درآوردم
- چه خبره تو گوشیت که همش نیشت بازه؟ آقاتون قربون صدقه ات میره اینجوری کیف میکنی؟
- قسمت تو بشه انشاءالله.
- هی ... کیه بیاد ناز منو بکشه.
حیف که نمیشد لو بدم. باید صبر کنیم خود کمالی پا پیش بذاره.
- نگران نباش بالاخره اونم پیداش میشه.