eitaa logo
نظاره🍂
55 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
ره عشق را دویدم همه روی خار و خاره به خدا هزار منزل به امید یک نظاره رمان اول: بزم محبت نویسنده: غفاری ❌کپی برداری از رمان شرعا حرام است❌ ارتباط با نویسنده @montazerane_rg لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/3897688086Cc27021ddf2
مشاهده در ایتا
دانلود
💕 نماز مغرب رسیدیم دوکوهه. بعد شام محمد پیام داد با زهرا تو محوطه منتظرشون بمونیم - اونهاشن دارن میان. - منو چرا اینجا نگه داشتی؟ خودتون دوتایی قرار میذاشتین دیگه. - غر نزن رسیدن. محمد و کمالی سلام دادن و از ما جواب شنیدن. محمد اشاره کرد به من که تنهاشون بذاریم. - زهرا من با محمد یه کم قدم بزنم بیام زهرا با تعجب نگام کرد ولی من بهش مهلت ندادم و به سمت محمد رفتم چند قدم دور شده بودیم که صدای کمالی رو شنیدم - خانم اکبری میشه با هم صحبت کنیم؟ قیافه زهرا دیدن داشت. بدجور غافلگیر شده بود. ازشون دور شدیم و یه گوشه که بهشون دید داشتیم نشستیم. - زهرا از خجالت داره رنگ به رنگ میشه. همینجور میخوان سر پا حرف بزنن؟ نیم ساعتی نشستیم و بهشون خیره شدیم. از جاشون تکون نخوردن. همونجور سرپا حرف زدن. حرفاشون که تموم شد ما هم دید زدنمون رو تموم کردیم. زهرا سر جاش ایستاده بود و کمالی به سمت ما میومد. منم از محمد خداحافظی کردم و رفتم سمت زهرا. - خب نظر عروس خانم چیه؟ زهرا چپ نگاهم کرد و راه افتاد سمت خوابگاه - حالا واسه من نقشه میکشید دویدم و خودم رو بهش رسوندم - یعنی کار بدی کردیم؟ ناراحتی نداره که یه نه محکم بگو همه چی برگرده سرجای اولش. - اونوقت چرا باید نه بگم؟ - لابد خوشت نیومده که عوض تشکر چپ نگام میکنی. دوباره چپ نگام کرد و به راهش ادامه داد. **** - هنوز بیداری؟ - آره خوابم نمیبره. - طبیعیه از اثرات عاشقیه. - کی گفته من عاشقشم؟ خیلی هم بی خیالم. شاید جوابم منفی باشه. خیلی با ما فرق دارن. - خودشم با تو فرق داره؟ یا فقط خانواده هاتون؟ - خودش رو نمیدونم بیشتر منظورم خانواده اش بود. - احساست چیه؟