..
سلام 🌸سلام🌺
اگه فرزند شما عینک زدن 👓
دوست نداره
داستان امشب براش بزارید 😊
༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
InShot_20250404_195737497_04042025.mp3
8.39M
#قورباغه_ی_عینکی
༺◍⃟✨჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویکرد:عینک برای چشم ضعیف ضروریه.
#قصه
#داستان
#داستانشب
#کودک6_12
#گوینده:معینالدینی
༺◍⃟📚🐸👓჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨
داستان شب
گوینده:(معین الدینی)
داستان امشب: (قورباغه عینکی)
قورباغه توی برکه نگاهی کرد وسط برکه ی آب، یه سنگ سبز دید .
از روی خشکی یک پرش بلندی زد و روی سنگ سبز وسط آب پرید
وقتی پرید تازه متوجه شد که اون یه سنگ نبوده بلکه یه برگ سبز معمولی بوده
برگ سبز توی آب فرو رفت و قورباغه هم افتاد توی آب
قورباغه که اصلا حوصله خیس شدن رو نداشت از آب اومد بیرون و دوباره کنار برکه توی خشکی نشست .
به اطرافش نگاهی کرد و یه دفعه متوجه یه مگس شد که روی زمین نشسته . به نظرش اومد که این مگس باید خیلی خوشمزه باشه
بعد با یه حرکت سریع، زبونشو بیرون آورد و مگسو شکار کرد ولی تا اونو تو دهنش گذاشت تازه فهمید مگس نبوده یه حلزون سیاه بوده
قورباغه، حلزون رو روی زمین گذاشت و ازش معذرت خواهی کرد.
قورباغه به دنبال یه شکار خوب براه افتاد اما توی راه یه چیز عجیب دید. اون یه سنگ خالخالی رو دید که داشت آروم آروم راه میرفت مثل اینکه داشت ب سمت قورباغه میومد
قورباغه ترسید وپابه فرارگذاشت .ولی صدای لاک پشت رو شنید که می گفت:آهای!!! قورباغه وایسا من نفس ندارم اینهمه دنبال تو بیام لطفا وایسا!!!!
قورباغه تازه فهمیده بود که اون سنگ خالخالی نبوده بلکه دوستش لاک پشته ست
قورباغه دیگه از کارهای خودش تعجب کرده بود. پیش خودش گفت: چرا من همه چیز رو اشتباهی میبینم ؟؟؟
قورباغه همه چیزو برای لاک پشت تعریف کرد
لاک پشت گفت:پس به خاطر همینه که صبح از جلوی من رد شدی ولی منو از خواب بیدار نکردی ! حتما منو درست ندیدی!
قورباغه گفت:شما فکر میکنی که چشمای من ...
لاک پشت گفت:بله البته چشمای تو ضعیف شدن وتو باید عینک بزنی
قورباغه با ناراحتی گفت:اونوقت میشم یه قورباغه ی عینکی
لاک پشت گفت خوب بشی مگه چیه! تازه خیلی هم بانمک می شی !
اون روز بعدازظهر، قورباغه و لاک پشت به یک مغازه عینک فروشی رفتن تا یه عینک مناسب برای قورباغه بخرن
قورباغه عینکهای زیادی رو امتحان کرد.بالاخره یه عینک قورباغه ای خیلی بامزه انتخاب کرد و خرید.
حالا قورباغه با کمک عینک خوشکل و با مزه ش خیلی بیشتر میتونه مگس شکار کنه.حتی مگسهایی که خیلی دورتر هم پرواز میکنن رو میبینه بله بچه های قشنگم قورباغه ی قصه ما با کمک عینک تونست همه چی رو بعتر و واضحتر ببینه ، اون خیلی خوب از عینکش مراقبت میکنه و به قول خودش دیگه یک قورباغه ی عینکی شده بود.
༺◍⃟🐸🕶჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🐸👓჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
79.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#قورباغه_ی_عینکی
༺◍⃟✨჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویکرد:عینک برای چشم ضعیف ضروریه.
#قصه
#داستان
#داستانشب
#کودک6_12
#گوینده:معینالدینی
#انیماتور:عارفهرضاییان
༺◍⃟📚🐸👓჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
InShot_20250405_194651999_05042025.mp3
8.39M
#روزی_که_نیلو_اشتباه_کرد
༺◍⃟✨჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویکرد:بدون اجازه پدر و مادر هیچوقت ازشون دور نشین.
#قصه
#داستان
#داستانشب
#کودک6_12
#گوینده:معینالدینی
༺◍⃟📚🧕🏻❌჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨
داستان شب
گوینده:(معین الدینی)
داستان امشب: (روزی که نیلو اشتباه کرد)
یه روز قشنگ بهاری، نیلو خانم با مامانش رفت پارک نزدیک خونهشون. نیلو خیلی دوست داشت تاب بازی کنه، سرسره بره و با بچهها دوست بشه. اون روز هم، مثل همیشه، کیف کوچیک قرمزشو انداخت روی دوشش و با مامان رفتن سمت محوطه بازی.
مامان نیلو روی نیمکت نشست و شروع کرد به خوندن کتابش. به نیلو گفت:
– عزیزم، تا من اینجام، میتونی بازی کنی، ولی حتماً تو همین محوطه باش، از جلوی چشم من دور نشیا باشه؟
نیلو گفت:
– باشه مامان جون، قول میدم.
همه چی خوب بود. نیلو با چند تا از بچهها شروع کرد بازی کردن که یه دختر کوچولوی جدید اومد. اسمش رها بود. خیلی زود با نیلو دوست شد. بعد از چند دقیقه رها گفت:
– نیلو! بیا یه جاییو نشونت بدم، اونور پارکه، خیلی خوشگله! اونجا یه اقایی بادکنک میفروشه بیا بریم بادکنک بخریم!
نیلو گفت:
– وای جدی؟
رها گفت:
– آره، بیا دیگه، یه عالمه خوراکی هم من اوردم ، بریم باهم دیگه اونجا بشینیم و بخوریم.
نیلو وسوسه شد. با خودش گفت ، خب من اگه الان به مامانم بگم اون که نمیزاره من برم ،حالا یه دیقه میرم زود برمیگردم
بدون اینکه به مامانش بگه، با رها راه افتاد و رفتن که رفتن. اونا از محوطه خیلی دور شدن طوری که دیگه نمیتونست مامانشو ببینه*
بعد از چند دقیقه که گذشت، نیلو یهدفعه یاد مامانش افتاد. دلش لرزید. نگاهی به دور و بر کرد، همهچی براش غریبه بود. دیگه خوشحال نبود. به رها گفت:
– من باید برگردم. مامانم گفته نباید دور بشم.
رها گفت:
– ای بابا! تو چقدر بچه ننهای!
اما نیلو گفت:
– نه، من فقط مامانمو دوست دارم ، نمیخوام ناراحتش کنم.
با دل تنگ و قدمهای تند شروع کرد به دویدن. وقتی رسید، دید مامانش نگران و آشفته داره دور محوطه میدوه .
مامان وقتی دخترشو دید، بغلش کرد و گفت:
– نیلو جان، چرا بیخبر رفتی؟ من خیلی ترسیدم!
نیلو با چشمهای خجالتی گفت:
– مامان ببخش، اشتباه کردم. دیگه هیچ وقت با کسی که نمیشناسم نمیرم. حتی اگه مهربون باشه یا بهم خوراکی بده.
مامان خندید و گفت:
– عزیزم، دوست داشتن آدما خوبه، ولی همیشه باید اول مطمئن باشیم که امن و درست رفتار میکنیم. تو دختر خیلی باهوشی هستی نباید هیچ وقت این اشتباه رو بکنی ، آدم های دور و بر ما همیشه آدمای خوبی نیستن بعضی از آدمام هستن که میان دور و بر بچه های همسن و سال شما فقط برای اینکه شمارو از اونجایی که هستید دور کنن و خدایی نکرده اتفاق تلخی براتون بیوفته.
از اون روز به بعد، نیلو همیشه وقتی جایی میخواست بره اول به مامانش میگفت اخه اون روز خیلی دلتنگت و بی قراره مامانش شده بود، اون فهمید حتی برای دوست شدن با بچههای جدیدم نباید از جلوی چشم مامانش دور بشه .
༺◍⃟🧕🏻✨❌჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🧕🏻✨❌჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
473.8K
اسامی بچه های گلم😍:
فاطمه زهرا شیرزاد ۸ساله از شیراز
زینب رعیـت پـور۱۰ساله از خوزستان
حلما آقایی ۹ساله وخواهرکوچولوش هانا از شیراز
آدریناسادات وامیرعلی روحانی۱۰و۹ ساله از تهران
سوگل درویشی ۱۰ ساله از تهران ودخترعمه ش پریا خانم
محمدرایان حسینی۵ساله از اندیمشک
ریحانه ، یگانه وفاطمه غریب ۹و۶و۴ ساله از مشهد
دیاناوتانیا زاغیان۶و۱۱ساله از اصفهان
کوروش ماندگاری۶ساله اصفهان
محمدجواد ، محمدعلی و زینب سعیدی ۹و۷و۳ساله از رباط کریم
امیرطاهاخیری فام۷ساله از سراب
آریانا جهانبانی ۶ساله از اصفهان
ملودی ومانلی محی زاده۵و۳ساله از ایلام
محمدحسین پیش علمی۶ساله از قزوین
ابراهیم وفاطمه زهرا حیاتی۹و۷ساله
فاطمه نوراشعله حقیقی۳ساله ازشیراز
آرتین واقفی۸ساله تهران
کیان وکیاشاه امیدی۵ساله و ۵ماهه از نائین
ریحانه پورقوریان ازنجف آباد تولدشه 🎂🌹🌹
༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🐰჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
InShot_20250406_192852787_06042025.mp3
7.88M
#راز_روسری_نازگل
༺◍⃟✨჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویکرد:حجاب هدیه ارزشمند خداست
#قصه
#داستان
#داستانشب
#کودک7_12
#گوینده:معینالدینی
༺◍⃟📚🧕🏻🌺჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🎙჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨
داستان شب
گوینده:(معین الدینی)
داستان امشب: (راز روسری نازگل)
توی یه محلهی آروم و پر از درختهای سبز، دختر نازنینی به اسم نازگل زندگی میکرد. نازگل یه دختر بافکر و با دقت بود. یه روز، احساس کرد داره بزرگ و بزرگتر میشه
امد پیش مامانش و گفت:
ـ «مامان میشه منم مثل شما روسری بپوشم؟»
مامانشم یه نگاهی به نازگل کرد و گفت:چرا؟چرا دوست داری روسری بپوشی؟
نازگل گفت:حس میکنم با روسری دلم ارومتره ، دوست دارم همون طوری باشم که خودم فکر میکنم درسته.
مامانش خندید و گفت: آفرین به دختر فهمیدم ، این انتخاب تواع و من بهت افتخار میکنم
مامان نازگل خیلی خوشحال شد اما همه مامانا مثل مامان نازگل نبودن. توی مدرسه، بعضی از بچهها تعجب میکردن. بعضیها هم شوخیهای ناراحتکنندهای با نازگل میکردن.
مثلا اون یکی میگفت :هه چرا روسریت رو محکم میپیچی؟ چقد سفت میشه اینقدر موهاتو میپوشونی
اون یکی میگفت :نکنه میترسی موهات رو باد ببره؟
دل نازگل میگرفت. با خودش فکر میکرد چرا باید باهاش اینجوری صحبت کنن وقتی میومد خونه نمیدونست چجوری با مامانش صحبت کنه. یه شب، نشست کنار ماماش و گفت:
مامان، چرا بعضی از بچه ها موهامو میپوشونم منو مسخره میکنن؟
مامانش دستهای نازگل رو توی دستش گرفت و گفت:
دخترم، حجاب مثل یک سایهس، مثل سایهی یه درخت بزرگ. وقتی زیر درخت میشینی، از آفتاب تند و نگاههای سنگین این و اون در امانی. این روسری، فقط یه پارچه نیست، نشونهی فکر و دلِ بزرگ توئه
نازگل فکر کرد و گفت:
دوست دارم وقتی مردم منو میبینن، دل و رفتارم رو ببینن، نه فقط روسری یا چادرم رو
مامانش یه نگاهی کرد به نازگل و گفت : بعید میدونم دخترم ، همینجور که ما ادم ها رو از روی ظاهرشون قضاوت میکنیم همه مردم وقتی من و شمارو میبینن از روی ظاهرمون قضاوت میکنن پس کسی به باطن ما و فکر ما دسترسی نداره ، این ما هستیم که با شخصیتمون توی چادر و پوششی که داریم و رفتار مناسبی که داریم به دیگران میفهمونیم که من یه با حجاب فهمیده و عاقلم .
نازگل فکر کرد و گفت : چه جالب مامان
از اون روز به بعد، وقتی کسی ازش دربارهی حجابش میپرسید، با لبخند میگفت:
من خودم انتخابش کردم، چون بهم حس خوبی میده، حس آرامش.
کمکم بچهها هم مطمئن شدن که نازگل الکی روسری سر نمیکنه ، باهاش کمتر شوخی کردن. حتی بعضی از بچه ها ام کنجکاو شدن و ازش پرسیدن:
نازگل، میتونی برامون بگی چرا این تصمیم رو گرفتی؟
نازگل گفت:
چون دوست دارم خودِ واقعیم دیده بشه، نه فقط موهام یا لباسم
و اینطوری، نازگل با دل آرومش و فکر روشنش، توی دل خیلیها جا باز کرد...
༺◍⃟🧕🏻✨🌺჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
https://eitaa.com/joinchat/4230349078C22111fe80f
༺◍⃟🧕🏻✨🌺჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄