پرتؤ ؛
یه مدت طولانی دنبال آرامش میگشتم؛ فکر میکردم باید یه روز خاص برسه، یه لحظهای که همهچی بالاخره مرتب بشه و دلم دیگه نلرزه. اما کمکم فهمیدم آرامشی که دنبالش بودم مقصد نبود؛ همین لحظههایی بود که خودم نمیدیدمشون. همون ثانیهای که بارون میاد و من پشت پنجره میایستم، بوی لباسای تمیزی که تازه جمع کردم، چاییای که یواشیواش سرد میشه چون تو فکر فرو رفتم. فهمیدم مشکل همیشه قرار نیست نباشه؛ گاهی امید وسط همون شلوغیها خودش رو نشون میده. وقتی به خودم میگم «هر چی بشه، از پسش برمیام»، وقتی با وجود دلتنگی باز برای آیندهم برنامه میریزم. بعد دیدم هرچند دغدغههام زیادن، یه جور سکون توی نگاهم مونده که دنیا نتونسته ازم بگیره؛ نه چون درد نداشتم، چون یاد گرفتم درد رو همراه خودم بیارم نه مقابل خودم. آرامش برای من یعنی همین که بدونم دنیا داره تندتر میدوه، اما من هم هنوز میتونم با قدمهای خودم ادامه بدم؛ گاهی کند، گاهی تند، اما واقعی. اینکه بپذیرم همهچیز قرار نیست دقیقاً همونطور بشه که میخوام، اما هنوز حق دارم امیدوار باشم، بخندم و به فردایی فکر کنم که شاید بهتر از امروز باشه. آرامش یعنی بفهمم چقدر تغییر کردم، چقدر راه اومدم و حتی اگر کسی نفهمه، خودم بدونم برای دوباره ایستادن چقدر جنگیدم. و گاهی توی یه شب ساکت، وقتی چراغا خاموشه و خیالم آرومتر از همیشهست، میفهمم آرامش یه مقصد دور نیست؛ یه جرعه کوچیک از خودمه که بالاخره یاد گرفتم بهش گوش بدم.
اگه یه روز دیدی دارم با خودم حرف میزنم، نگران نباش؛ فقط دارم با کسی که بیشتر از همه درک میکنه، مشورت میکنم.
پرتؤ ؛
از امروزِ عجیب.
دیروز از صبح که چشامو باز کردم ، ثانیه به ثانیه تا آخرین دقیقهٔ شب زندگی داشت سوپرایزم میکرد و من در بهتزدگی کامل بهسر بردم و الان که داشتم راجب به دیروزم مینوشتم دیدم چقدر زندگی میتونه چهره متفاوتی از خودش و بهت نشون بده و تو زنده از زیرش دربری. به هرحال که شب و به صبح رسوندیم. مثل همیشه