جایی که یخ پارهها آویزانند و شکوفهها میرقصند، ولی در قلب من بهاری نیست تو بهار من بودی، تابستان من هم بی تو، همیشه زمستان است.
-فروغفرخزاد
تو بمان با او؛ ما میمانیم و چای،
و خانهای، که از خاطراتِ تو پر شده است.
-راوی ِمعمولی
فقط یک پنجره میخواست اما
به رویش، کوهی از دیوار بستند .
-فروغفرخزاد
دیر رسیدی،نامهای که برایت نوشته بودم سوخته شد، بیا و خاکسترهایش و خاکسترهایم مال تو.
من انسانِ مناسبی برای جشنهایت نیستم؛ اگر از دنیا تنها بغضی برایت ماند و پناهی نداشتی، به سراغم بیا.
ز آغازین لحظه که دل به تو بستم
بر آن بودم که لغتهای سکوتت را بیاموزم
که بیصدا با تو سخن بگویم
آیا صدای مرا میشنوی؟