تحمل کن، کبوترکم. تاب بیاور، عزیز دلم! باید تاب بیاوری تا درد و رنجت تمام شود.
-یک اتفاق مسخره، فئودور داستایفسکی
- دلم نمیخواست قهرمان قصهات باشم،
همین که یک گوشهیِ کوچکش را با تو زندگی میکردم، برایم کافی بود.
مرا ببوس؛بگذار پاییز سردرگم شود
که عشق از او اغاز شد یا از بوسه های تو
و اگه مرگ مرا لحظهای فرا گرفت فراموش نکن که من،بیشتر از خودم تو را دوست داشتم.
میخواهم اقلا یک نفر باشد، که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم.
-ابله، داستایفسکی
من اصلا نفهمیدم جوانی یعنی چه؟
من یک راست از بچگی به سن کهولت رسیدم.
-دستهای آلوده، ژان پل سارتر
هرکس به اندازه ضربههایی که خورده تنهاییاش را محکمتر بغل کرده است.
-آلبر کامو