دلم گرفته است دلم گرفته است، به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیدهٔ شب میکشم. چراغهای رابطه تاریکاند، چراغهای رابطه تاریکاند. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشگها نخواهد برد.
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.
- فروغ فرخزاد
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
کسی به دیدن من نمیآید من به خانهی تنهایی خود رفتم و در را به روی خودم بستم و در این خانه،در این ظلمتِ سردِ ابدی،با خاطرههای دورِ خود،تنها ماندم .
-فروغ فرخزاد
باز هم همان ساعتهای لعنتی بیجواب. خودکار توی دستم میچرخد، سرم گیج میرود و کلمات توی سرم به خواب رفتهاند. میگویند باید رها کرد، باید از آدمهایی که سالها در جانت ریشه کردهاند خداحافظی کرد؛ اما من، من اصلاً خداحافظی را نمیخواهم.
تو برای من آن کتاب ناتمامی هستی که نویسندهاش که خودم باشم از ترس بیمقدار بودن عشقش، هرگز جرات نکرد پایانش را بنویسد. ما درست جایی که باید به هم میرسیدیم، خودمان را گم کردیم. خاطرات را به یادت بیاور!
طناب عشق من همانجا پاره شد. من با تمام زخمهایم، با همان منی که گاهی از خودش متنفر است منتظر بودم که تو دوباره پیدایم کنی؛ اما تو گریختی. از من، از تمام دیوانگیهایی که فقط تو بلد بودی چطور آرامشان کنی.
میدانم که میدانستی من نمیتوانم بندهای این بندبازی را پاره کنم. من هنوز هم همان آدم آشفتهای هستم که برای هیچ، برای سایهٔ تو، برای زندگی در خیالاتش، ساعتها مینویسد.
در سایهای خود را رها کردم ،در سایه بیاعتبار عشق ،در سایه فرار خوشبختی ،در سایه ناپایداری ها .
_فروغ فرخزاد