هدایت شده از نو+جوان
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #رازباز۲ | 5⃣ کاپاتایالاسون؟
🕺 تو برای من رقصید واگرنه شلاق!
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_Khamenei
نو+جوان
👻 #وقت_داستان | مرزهای خیالی
1️⃣ قسمت اول _ بخش سوم
🫡 از صدای قهقهۀ لوکا، دانشآموزان دیگر برگشتند و پشتسرشان را نگاه کردند. لوکا، بدون اینکه چیزی بگوید، سرش را پایین انداخت و با بقیه بهسمت کلاس راه افتاد. انتهای راهروِ طویلِ سالن، درِ سفیدرنگ کلاس شمارۀ ده نیمباز بود. همینکه دانیال در را باز کرد، پسر با عینک تهاستکانی، صورتی بیضیشکل و دماغی بزرگ که از وسط عینک بیرون زده بود سرش را برگرداند. چشمهای آبیاش پشت شیشۀ عینک مثل دو پولک آبی ریز شده بودند و نگاهش را تیزتر میکردند. دانیال با تعجب زیرلب گفت:
«اوه! این هم که اینجاست!» بعد از چند ثانیه سلام کرد. بقیه هم یکییکی سلام کردند.
🎒 لوکا با خنده سمتش رفت و دستش را جلو برد. پسر، بدون اینکه با او دست بدهد یا جواب سلام کسی را بدهد، بیتوجه سمت نیمکتها رفت و روی اولین نیمکت نشست.
دانیال رو به لوکا آرام گفت: «این همون شاگرد جدیدهست که گفتی؟»
لوکا سرش را تکان داد. دانیال لبخند کوتاهی زد و گفت:
«امروز صبح توی اتوبوس افتخار آشنایی با ایشون رو داشتم!»
پسر سرش را برگرداند و از جا بلند شد. چشمش به چشم دانیال افتاد. کمی مکث کرد. انگارنهانگار قبلاً او را دیده بود. کتش را درآورد و سمت رختآویز جلوی کلاس رفت. لوکا رو به پسر گفت:
«چشمهات از پشت اون دو تا شیشه خیلی ریزن! اصلاً میتونی ببینی چند تا آدم جلوت وایسادن؟»
👀 ریم زودتر از بقیه رسیده بود. روی نیمکت قرمزرنگ کلاس، ردیف دوم، نشسته بود. روسریاش را صاف کرد و با چند بار بالا انداختن ابرو به لوکا فهماند که حرفش را ادامه ندهد.
پسرِ تازهوارد بهسرعت سرش را برگرداند. همانطور که دندانهایش را فشار میداد، گفت:
«اتفاقاً خیلی چیزها رو میبینم، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی!»
آرکان سرش را برگرداند:
«سالهای قبل اینجا ندیدمت. اسمت چیه؟»
«معلم که ازم پرسید، خوب گوشهات رو باز کن تا بشنوی!»
دانیال، بدون اینکه حرفی بزند، به پسر نزدیک شد و صورتش را روبهروی صورت او برد. به چشمهایش زل زد و گفت:
«شاید بد نباشه امسال درس آداب معاشرت سال قبل ما رو با سال پایینیها بگذرونی!»
🤯 دیوید، که همچنان دندانهایش را به هم فشار داد، یک قدم جلوتر رفت و سرش را محکم به سر دانیال کوبید. صدای فریاد دانیال بلند شد. بچههای دیگر یکییکی جلو آمدند و دورش جمع شدند.کلاس از همهمه و بحثوجدل بچهها پر شد. بعد از چند دقیقه، صدایی محکم و گیرا در کلاس پیچید. سرها بهسمت صدا برگشتند.
👨🏫 «چه خبره!»
ناظم مدرسه وارد کلاس شد. بچهها یکییکی سر میزهایشان نشستند.
دیوید روی نیمکت اول جلوی ریم نشست. کتابش را باز کرد و بیتوجه به اطرافش به صفحه زل زد.
ناظم پرسید:
«کسی هست برای من توضیح بده اینجا چه اتفاقی افتاده؟»
هیچکس حرفی نمیزد.
دانیال دستش روی سرش بود و روی نیمکتِ ردیفِ کناری دیوید نشسته بود. سرش را کمی کج کرد و نگاهی سنگین به او انداخت.
⏳ منتظر قسمت دوم این ماجرا باشید...
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
چشمش به جیب ماست، بعد میخواد راه پیشرفتو نشونمون بده؟
نه ممنون!🫡
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
نو+جوان
چشمش به جیب ماست، بعد میخواد راه پیشرفتو نشونمون بده؟ نه ممنون!🫡 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @N
البته اومدن و زورشون رو زدن ولی حالا ما شرایط بازی رو تعیین میکنیم
میگی نه؟
اینو بخون 👇
هدایت شده از کت تن کیه؟
ایران کاری کرد که جنگ برای اونا هزینه ی بیشتری داشته باشه😎🚀
حتی چند برابر ضربه ای که زدن💥
حالا واقعا کت تن کیه؟😏😎
#کت_تن_کیه #ایران #امریکا
💫 @kot_tane_kie