او و دوستانش. 4_6037441059905077272.mp3
زمان:
حجم:
5.2M
قانون دَووم آوردن همینه عزیزم.
گفت آروم و ساکت شدی!
گفتم که "ما لا یُحکی، یُبکی"
"آنچه گفته نمیشود، اشک میشود."
منم این روزا بجای خودم، چشمام حرف میزنن.
بلند و طولانی. رسا و بیوقفـه.
-4_6003540938872329001 (1).mp3
زمان:
حجم:
15.2M
اگه این روزها و ساعتها و دقیقهها،
یه موسیقی پس زمینه داشتن،
میشدن این بیکلام...
زندگی شبیه دو ماراتونی شده که برای ایستادن و گریه کردن هم بهت وقت نمیده.
خودت میدونی باید بری زیر پتو و دو سه شبانه روز براش گریه کنیها،
ولی نمیشه.
نهایتاً بتونی همزمان موقع درس خوندن، آشپزی کردن، سوار مترو شدن، تاکسی گرفتن، بافتن موهات، آهنگ پلی کردن و گیر کردن آستین تیشرتت به دستگیره در و... گریه کنی. که البته معمولاً اونم وقت نمیشه و اون گریهیِ تلنبار شده، به یه ابر کوچیك تو گلوت تبدیل میشه.
پري خانوم! ببینمت!
گلوی تو چرا باد کرده؟ تو هم یه ابر کوچیكِ زندونی شده داری اونجا؟
هر چقدرم برام عزیز باشی،
لحظهای که بری، نخِ دلمو جدا میکنم ازت و روی زخمشو دَوا گلی میزنم و پانسمانش میکنم. با یه کاسه گل سرخي پشت سرت آب میریزم و اسپند میگردونم بالای سرت و چمدونِ خاطراتتو میسپرم به دست باد.
پس اگه درصدی خواستی برگردی به این فکر کن که آدمِ رفتنی، پُلی برای برگشتن نداره. حتی پله اضطراری هم نه. آسانسور؟ نه عزیزم. نداره. هیچی. تا ابد به همون رفتن ادامه بده چون چیزی به اسم "برگشت" تو دایره لغات من معنا نداره.
-4_5868493380241068968.mp3
زمان:
حجم:
3M
اولین همخوانیِ زنده همایون شجریان و علیرضا قربانی.
- دلدادھ مٺحول -
اولین همخوانیِ زنده همایون شجریان و علیرضا قربانی.
ساعت از نیمه شب گذشته و خونه تاریکه. صدای بارون میاد و هوا سرده. مقالات شمس جلوی چشمام بازه و رسیدم به اون خطی که میگه:
مرا اگر بر در بهشت بیارند، اول در نگرم که او در آنجا هست؟! اگر نباشد گویم «او کو؟!»...
از خودم میپرسم واقعا "اویِ ما" کو؟
"اویِ ما" کجاست؟ کِی میاد؟
صدای شجریان رسیده به اونجایی که میگه میروم تا که فراموشش کنم...
به این فکر میکنم که یعنی قراره اویِ ما هم بیاد و بره؟ یه گذشتن و رفتنِ پیوسته باشه؟ یه خاطرهسازِ نَموندنی؟
هنوزم بارون میاد و هوا سرده. این بار منم همراه شمس تکرار میکنم که «او کو؟!»...
- دلدادھ مٺحول -
چون آقای اسنپی وقتی رسید به جملهیِ
"موند به قلبم حسرتش" تو اتوبان بوق زد. یه بوق ممتد و طولانی که احتمالا میخواست صداش برسه به اونی که ندارتش و مونده به قلبش، حسرتش.
درسته که کودک درون آدم باید زنده باشه ولی دیگه توقع اینو از من نداشته باش که با نوتیف پیامت دلم هُرری بریزه کف پارکتِ خونه و تا چهار صبح زیر پتو با چشمایی که از ذوق جولون میده، چت کنم.
آتیش بسوزونم و پلههایِ پلهبرقی رو برعکس بدو بدو کنم همراهت. پیام ریسکی برات بفرستم و گوشی رو پرت کنم اونور خونه. کلاس هشت صبح رو بپیچونم و همراهت بیام پارك لاله.
نه جونم! دیگه دیر شده واسه این کارا.
الان ساعت ۱۰ شب رو کاناپه خونه خوابم میبره و اگه ببینی بیدار موندم،
باید بدونی که احتمالا سومین فنجون قهوه رو سر کشیدم برای این که تا صبح بیدار بمونم و فلان کار رو تموم کنم. وقتی نوتیف پیامت بیاد، احتمالا تو مترو ایستگاه انقلابم و شلوغی جمع اجازه باز کردنشو نمیده بهم. پیچوندن کلاسای هشت صبح چی؟ نه دیگه. جدیدا ساعت یه ربع هشت میرسم به محل تشکیل کلاس که خیالم راحت باشه زودتر از موعد حاضر شدم. میبینی؟ گذر زمان و سن، و نزدیک شدن به دهه دوم زندگی داره از دور چشمك میزنه و آثارش هر روز بیشتر از قبل به رخـم کشیده میشه. تو چی؟ تو هم میبینیش از دور؟
- دلدادھ مٺحول -
درسته که کودک درون آدم باید زنده باشه ولی دیگه توقع اینو از من نداشته باش که با نوتیف پیامت دلم هُرر
دیدی چیشد؟
موقع نوشتنش دلم تنگ شد برای وقتایی که کلههامون داغ بود. برای اون روزایی که این کارارو انجام میدادیم و حالا تکرارِ عامدانهیِ همشون دیگه ممکن نیست. بازم میگم، دلم تنگ شد برای روزایی که کلههامون داغ بود و پر از شیطنت. :)))))))))