🟣
● اي سرور و مولاي من!
تو بي نيازي و من محتاجم
و آيا به غير از بي نياز کسي به فقير
رحم مي کند؟
مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ!
أَنْتَ الْغَنِيُّ وَ أَنَا الْفَقِيرُ
وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفَقِيرَ إِلَّا الْغَنِيُ
● سعدی میگفت:
به کرشمهٔ عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
_____ نـــــــورمـــــــاه | @normah ______
هدایت شده از نــــــــورمـــــاه
🟣
خدا داند که حافظ را غرض چیست
وَ عِلْمُ اللّهِ حَسْبی مِنْ سُؤالی
● وقتی خدا از خواسته من با خبر است،
همین با خبر بودن او کافی است و نیازی به
خواستن و تمنای من نیست.
ارباب حاجتیم و زبانِ سؤال نیست
در حضرت کریم تمنّا چه حاجت است
● شیطان برای آنان منجنیق ساخت که به
وسیله آن ابراهیم را در آتش افکندند.
ابراهیم در حالی که به طرف آتش می آمد،
در هوا جبرئیل رسید. گفت: ای ابراهیم!
حاجتی داری بگو! گفت: از تو خیر، (تو هم
مانند من مخلوقی) خداوند مرا کافی است و
چه مدافع خوبی است. میکائیل آمد و
گفت: باران و آب در اختیار من است، اگر
میل داری این آتش را خاموش کنم. ابراهیم
گفت: نه، نمی خواهم. فرشته باد آمد و
گفت: اگر می خواهی فرمان دهم باد آتش
را پراکنده نماید؟ گفت: نمی خواهم. جبرئیل
گفت: پس تو خود از خداوند درخواست کن.
گفت: علم و آگاهی او از حال من، کافی از
سؤال است.
لَهُمْ إِبْلِيسُ الْمَنْجَنِيقَ فَرُمِيَ بِهِ فَتَلَقَّاهُ
جَبْرَئِيلُ فِي الْهَوَاءِ فَقَالَ هَلْ لَكَ مِنْ حَاجَةٍ
فَقَالَ أَمَّا إِلَيْكَ فَلَا حَسْبِيَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ
فَاسْتَقْبَلَهُ مِيكَائِيلُ فَقَالَ إِنْ أَرَدْتَ أَخْمَدْتُ
النَّارَ فَإِنَّ خَزَائِنَ الْأَمْطَارِ وَ الْمِيَاهِ بِيَدِي فَقَالَ
لَا أُرِيدُ وَ أَتَاهُ مَلَكُ الرِّيحِ فَقَالَ لَوْ شِئْتَ
طَيَّرْتُ النَّارَ قَالَ لَا أُرِيدُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ فَاسْأَلِ
اللَّهَ فَقَالَ حَسْبِي مِنْ سُؤَالِي عِلْمُهُ بِحَالِي
____ نـــــــورمـــــــاه | @normah ______
نــــــــورمـــــاه
🟣 خدا داند که حافظ را غرض چیست وَ عِلْمُ اللّهِ حَسْبی مِنْ سُؤالی ● وقتی خدا از خواسته من با خبر
ندارم من درین حیرت، به شرح حال خود حاجت
که او داند که من چونم؛ اگرچه من نمیدانم...
#عطار
🟣
● انسان امروزی در کنجی مینشیند به
تصور آنکه استراحت کند؛ در حالی
که افکار او شهری از تصاویر و خیالات
بیاندازه است. شبی را میخوابد ولی
صبح خستهتر از خواب بلند میشود.
دل را نکرده جمع، شود هر که گوشهگیر
در خانه سیرِ کوچه و بازار میکند!
● مولانا میگفت:
هر خیالی را خیالی میخورد
فکر، آن فکرِ دگر را میچرد
تو نتانی کز خیالی وارهی
یا بخسبی که از آن بیرون جهی
_____ نـــــــورمـــــــاه | @normah ______
نــــــــورمـــــاه
🟣 ● انسان امروزی در کنجی مینشیند به تصور آنکه استراحت کند؛ در حالی که افکار او شهری از تصاویر و
🟣
جانهای پراکنده...!
● آدمی به هر چه اندیشه کند، پاره
و تکهای از وجودش به آن اندیشه
تعلق میگیرد و هر چقدر که افکار
او پریشان و بیشتر باشد، تکههای
بیشتری را از دست میدهد تا اینکه
وجود او در هزاران فکر مختلف
تقسیم میشود.
چون به هر فکری که دل خواهی سپرد
از تو چیزی در نهان خواهند برد
● و حال اگر او به آنچه که میدانسته
در طول عمر خودش عمل هم نکند، به
آن ملالت و جراحتهای روحی افزوده
میشود و افسوس میخورد که چرا
به دانستههای خود بیاعتنا بوده
است.
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
_____ نـــــــورمـــــــاه | @normah ______
نــــــــورمـــــاه
🟣 جانهای پراکنده...! ● آدمی به هر چه اندیشه کند، پاره و تکهای از وجودش به آن اندیشه تعلق میگیر
🟣
● و عارف از همین رو ترجیح میدهد
دانش و ثروت او محدود باشد تا
تکههای وجودیش در هزار کلمه
و درهم پراکنده نشود. و به تعبیر
مولانا، اجزا را باید در محور عشق
جمع کرد.
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طم و رم
جمع باید کرد اجزا را به عشق
تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
● حافظ میگفت:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
_____ نـــــــورمـــــــاه | @normah ______
🟣
● دعای زیبای بیدل:
گر شد دل از نشاط و لب از خنده بینصیب
یارب ز چشم ما نشود کم، گریستن
● صائب میگفت:
عاشقانی که دل از گریه سبکبار کنند
شکوهٔ خود چه ضرورست که اظهار کنند؟
_____ نـــــــورمـــــــاه | @normah ______