eitaa logo
نگارشگاه و ویرایشگاه شمیم (نوشَمیم)
796 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
2.3هزار ویدیو
5 فایل
❤ «نوشَمیم» (کوتاه شدهٔ نگارشگاه و ویرایشگاه شمیم) کانالی ادبی (و هنری) است که هدف آن، بالندگی و شکوهندگیِ فرهنگ و ادب و هنرِ ایران‌ و ایرانیان و به ویژه در قلمرو قلم و نویسندگی و ویراستاری است.
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️ آموزش نویسندگی و ویراستاری ✅ گویایی «گویانویسی» برای نویسنده و «گویاسازی» برای ویراستار از اصول مهم نویسندگی و ویراستاری است: ⛔️ اکونومیست: حملهٔ زمینی امریکا به ایران "نامحتمل" است. ✅ اکونومیست: احتمال نمی‌رود/احتمال ندارد/محتمل نیست/نمی‌توان احتمال داد که امریکا به ایران حملهٔ زمینی کند. ✅ احتمال حملهٔ زمینی امریکا به ایران وجود ندارد/منتفی است. @noshamim❤️
❤️ انتخاب عنوان نوشته (۵) 🔶 «شمیم» 🔷 ده نکته با تو گویم شاید ندیده باشی تا دسته‌دسته نرگس زین باغ چیده باشی 🌷 ۹. عادت‌زدایی می‌توانید از عنوان‌هایی استفاده کنید که نوعی عادت‌زدایی و آشنایی‌زدایی در آن‌ها وجود داشته و بر خلاف تصور و توقع خواننده باشد: هنر کتاب نخواندن (بهاءالدین خُرّمشاهی)؛ چگونه سخنرانی نکنیم؟ (لیلا محمودزاده)؛ آیین بدپژوهی (رضا رضوی). 🌷 ۱۰. طنازی از عنوان‌های طنزآمیز استفاده کنید و مخاطب را به خواندن نوشتهٔ خویش، بیش‌تر ترغیب و تشویق کنید: زنبورهای عسل دیابت گرفته‌اند (اکبر اکسیر)؛ دیوان خروس لاری (ابوالقاسم حالت). به هر حال: بیش از این در نامه نتْوانم نوشت این حکایت را بباید دفتری @noshamim❤️
👆🏻گرفتین نکته کجاست؟ @ktbsefid
چندین چمدان بهانه با خود می‌بُرد یک قصّهٔ عاشقانه با خود می‌بُرد روزی که قطار سوتِ آخر را زد یک کوپه پُر از ترانه با خود می‌بُرد محمد بابایی رســــم دلـــــ♡ـــــدادگی
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمـــــــا شـــایــــــدحــــرفــــاتـــو یــــــادشــــون بــــــــره ولـــــــــی .... 🌺@Loveyoub🌺
❤️ پدرها؛ مادرها! پیر می‌شوند چه بی‌صدا!
❤️ پدرها؛ مادرها! پیر می‌شوند چه بی‌صدا! ✅ تقدیم به فرزندان 🔶 نویسنده (؟) 🔷 وقتی وارد آشپزخانه خانه پدرم شدم، او را دیدم؛ مردی هشتاد و هفت ساله با دست‌هایی لرزان که قوطی کنسرو را در دست گرفته بود و همان‌طور سرد و بدون گرم کردن، آرام‌آرام از داخل آن غذا می‌خورد. بعدها فهمیدم از یک چیز بیشتر از هر چیزی می‌ترسیده؛ اینکه اگر از من کمک بخواهد، او را به خانه سالمندان بفرستم. بی‌اختیار قوطی فلزی سرد را از دستش گرفتم و گفتم: بابا، چرا حداقل داخل قابلمه گرمش نکردی؟ لحنم تندتر از چیزی بود که قصدش را داشتم. خسته بودم اما او حتی سرش را بالا نیاورد. بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت: دیگر کار با دکمه‌های گاز را بلد نیستم، گیج می‌شوم. همان یک جمله کافی بود تا چیزی در دلم فرو بریزد. ماه‌ها بود که به بهانه مشغله کاری، گرفتاری زندگی و هزار دلیل دیگر، دیدنش را عقب می‌انداختم. اما حقیقت چیز دیگری بود. دیدن مردی که همیشه تکیه‌گاهم بود و حالا آرام‌آرام توانش را از دست می‌داد، برایم دردناک‌تر از آن بود که بتوانم با آن روبه‌رو شوم. تماس‌های تلفنی کوتاه ما در حد سلام و علیک و توصیه‌های پزشکی و سلامتی‌اش است. با خودم فکر می‌کردم که به فکرش هستم، اما حالا می‌فهمیدم بیشتر از او، داشتم خودم را از احساس گناه نجات می‌دادم. صندلی را جلو کشیدم و روبه‌رویش نشستم. خانه سرد بود. بخاری روی کمترین درجه تنظیم‌شده‌ بود تا قبض گاز کمتر شود. او هم انگار از آخرین باری که دیده‌بودمش کوچک‌تر شده بود. بعد با صدایی لرزان گفت: ببخش پسرم، نخواستم مزاحم زندگی‌ات بشوم. می‌دانم گرفتار هستی. بعد دستش را روی میز گذاشت و آهسته ادامه داد: فقط نمی‌خواهم از خانه‌ام بروم. نگاهش به سمت پذیرایی رفت. تمام دنیایش و خاطراتش همین منزل بود. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: اگر بگویم به کمک احتیاج دارم، حتماً مرا از این خانه می‌بری و اگر از اینجا بروم دیگر هیچ چیز برایم باقی نمی‌ماند. همین‌جا فقط منتظر مانده‌ام. حرفش مثل پتکی بر سرم فرود آمد. ناگهان فهمیدم مدتی طولانی او را نه به چشم پدر، بلکه مثل یک مشکل نگاه کرده بودم؛ مشکلی که باید هرچه زودتر برایش راه‌حلی پیدا می‌کردم. فراموش کرده بودم همین مرد سال‌های جوانی‌اش را با سخت‌ترین کارها گذرانده تا من آینده بهتری داشته باشم. تمام غرورش حالا در همین استقلال کوچک باقی مانده بود. هیچ بحثی نکردم، فقط بلند شدم، سوپ را داخل قابلمه ریختم و روی شعله گذاشتم. و با هم غذا خوردیم. بعد از مدتی طولانی، به پنجره بخارگرفته خیره شد و جمله‌ای گفت که هنوز هم در ذهنم زنده است؛ هرچه آدم پیرتر می‌شود، خواسته‌هایش کمتر می‌شود. دیگر دنبال چیزهای بزرگ نیست. فقط می‌خواهد احساس کند هنوز برای کسی مهم است. فقط دلش آدم‌های خودش را می‌خواهد. آن لحظه تازه فهمیدم چقدر اشتباه کرده‌بودم. او با من مخالفت نمی‌کرد. داشت به آخرین تکه‌های زندگی‌اش چنگ می‌زد. بیش از هر چیز به پسرش احتیاج داشت، کسی که بی‌سروصدا نامه‌ها و قبض‌هایش را مرتب کند، کنارش بنشیند، چای بخورد، حرف بزند و نگذارد سکوت خانه، بوی تنهایی بگیرد. وقتی جوان هستیم، فکر می‌کنیم عشق یعنی حل کردن همه مشکلات. اما وقتی پدر و مادرمان پیر می‌شوند، می‌فهمیم عشق یعنی کنارشان بودن.حتی وقتی هیچ‌کاری از دستمان برنمی‌آید. همان روز، تمام فکرهای فرستادنش به خانه سالمندان را کنار گذاشتم. از آن زمان، هر جمعه به دیدنش می‌روم. بی‌هیچ بهانه‌ای. گاهی خرید خانه را انجام می‌دهم. گاهی نوه‌هایش را همراه خودم می‌برم تا با سر و صدا و خنده، سکوت خانه را بشکنند. اما بیشتر وقت‌ها فقط کنار هم روی همان مبل‌های قدیمی می‌نشینیم، از خاطرات قدیم می‌گوید، از سختی‌هایی که هیچ‌وقت به زبان نیاورده بود و از آرزوهایی که همه را خرج آینده من کرده بود. تازه فهمیدم که پدرها چقدر بی‌صدا پیر می‌شوند. خوب می‌دانم روزی خواهد رسید که آن صندلی برای همیشه خالی بماند و آن روز، هیچ خانه بزرگ‌تر، هیچ حساب بانکی پرتر و هیچ موفقیت شغلی، حتی یک ساعت از دست‌رفته کنار پدری را که همه زندگی‌اش را برای من گذاشت، به من برنخواهد گرداند. اگر پدر و مادرتان هنوز در کنارتان هستند، آن‌ها را به چشم یک مسئولیت یا باری بر دوش خود نبینید. بیشتر از پول، نصیحت یا راه‌حل، به حضور شما احتیاج دارند. گاهی تنها چیزی که دل یک پدر یا مادر سالخورده را آرام می‌کند، این است که فرزندش در را باز کند، وارد خانه شود و بگوید: سلام بابا… سلام مامان… امروز فقط دلم خواست چند ساعتی کنارتان باشم. قدر این لحظه‌ها را تا هستند بدانید. بعد از رفتنشان، هیچ چیز در دنیا توان خریدن حتی یک دقیقه دیگر با آنها را ندارد! @noshamim❤️
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴پاسخ کوبنده و قاطع تحلیلگر سیاسی به شیطنت بی‌بی‌سی! 🔹صلاح‌الدین هرسنی، استاد دانشگاه و تحلیلگر سیاسی: از آنجایی‌که مخالفان چشم دیدن «آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای» را در سپهر سیاست ایران ندارند، دائما به شبهه‌پراکنی و «رؤیافروشی» پیرامون شخصیت مدبّرانه و هوشمندانه ایشان مشغول هستند. https://eitaa.com/joinchat/2972123219C5b728b290b ✅ «رؤیافروشی»👆 تعبیری زیبا! @noshamim❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
22.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 ببین و لذت ببر!👆 پنجشنبه‌شب است: آمده‌ام آمدم ای شاه پناهم بده! .................................... ❤️ یک نکتهٔ نگارشی-ویرایشی «شب پنجشنبه»، از نظر دستوری، مُضاف و مُضافٌ الیه و ترکیبی اضافه است که یک کلمه (شب=مضاف) به کلمهٔ دیگر (پنجشنبه=مضاف الیه) اضافه شده است و با یک فاصلهٔ تایپی (شب پنجشنبه) نوشته می‌شود و به معنای «چهارشنبه‌شب» است. «پنجشنبه‌شب» اضافهٔ مقلوب و برعکس است که جای مضاف و مضاف الیه برعکس شده و معنای آن نیز تغییر کرده و به معنای «شب جمعه» است. طبق نظر شمار فراوانی از استادان نگارش و ویرایش، اضافهٔ مقلوب با نیم فاصلهٔ تایپی نوشته می‌شود: ✅ بنویسیم: پنجشنبه‌شب ⛔️ ننویسیم: پنجشنبه شب @noshamim❤️