#رمان_جوجه_من
#پارت_37
_ساغر شاید دلت نخواد حرفامو گوش کنی ولی من میگم تو زندگیم همه چیو باختم نمیخوام شمارم ببازم
دیشب خیلی یهویی اتفاق افتاد اون دختره اکس منه و من چند ماه میشه باهاش کات کردم اینکه درو باز کردم و اومد اینارو گفت سکوت کردم بخاطر شوک عصبی بود که بهم وارد شده بود بعد اینکه شما رفتید من انقدر زدمش که سیاه و کبود شد و از خونم انداختمش بیرون
هرچی تو خیابونا دنبالت گرفتم پیدات نکردم
ساغر من بهت علاقه پیدا کردم بهم یه فرصت بده
باورم نمیشه داشت میگفت بهت علاقه دارم خیلی دوست داشتم بهش بگم منم بهت علاقه دارم منم عاشقت شدم
ولی اگه این عشق نباشه چی اگه اون عاشقم نباشه چی چقدر عاشقی برای اولین بار سخته😅
_ساغر نمیخوای هیچی بگی؟؟ نکنه پارتنر داری اره؟؟
+نه پارتنر نداشتم...
سبحان اومد و با طرز مشکوکی نشست کنارمون
فضا سنگین بود و حالم داشت بد میشد
به سبحان گفتم
_بارون بند اومد؟
+آره
_میشه بریم بیرون؟
کیهان سریع گفت اره بریم
_پس من برم آماده شم
+اوکی
#رمان_جوجه_من
#پارت_38
یه دورس با شلوار ستش پوشیدم حالت بگ داشت و رنگشم خاکستری بود با پافر مشکی شال مشکیم که نهر همه استایل هامه:)
جوراب مشکی ساده پوشیدم قصد داشتم کتونی مشکیه مو بپوشم از اتاق اومدم بیرون کیهان غرق گوشیش بود، سبحانم همینطور...
_من آمادم
+به آبجیمو ببیننننن
کیهان: ماشاالله ماشاالله چشم نخوری ساغر خانوم
خنده تلخی کردم و همگی رفتیم از خونه بیرون کلیدو گذاشتم داخل کیفم کنار گوشیم
سوال آسانسور شدیم نمیدونم چرا همجا من کنار کیهانم واقعا چراااااا
....
تو خیابونا هیلون و ویلون بودیم منم محو آهنگ بودم و سرم رو شیشه تکیه داده بودم
اگه بعد تو عاشق نشم چی
آدم سابق نشم چی
سبحان: کیهان داداش منو برسون خونه
کیهان: ماشینت چی؟
سبحان: یکی از دوستام گفتم ببره خونه
کیهان: چشم
سبحان: ساغر تو نمیخوای بیای؟
خیلی جدی ولی تلخ گفتم
_نه منم میرم خونه زحمتم افتاد سر آقا کیهان
+نه چه زحمتی وظیفس