https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_g1iu2i4&btn=مُـبَـرَّح🌱
-بعدِمدتیسلام✋🏻
میشنومتون، نهباگوشمبلکهباجونُدلم💙
تشریفبیارینیهگپُگفتیداشتهباشیمکه فرداشببازمپارتجدیدُ تقدیمِنگاهِقشنگتون کنم🕶👀
یهامشبُکویرنکنیددیگه؛باشه؟🤌🏻🫂
-کلبهیکوچیکموندرجهتِثبتِ یادگاریهاتون☁️
https://eitaa.com/joinchat/4288086952Cebd01a265b
-اینوسطمبرحنوشترو با قدمهایسبزتونمنور کنین.🫂🤍
ریحانهبانومنتظر حضوردلگرمکنندهی شماست👌🏻🌱
https://eitaa.com/mobarrah
'
#فنجانی_شعر ☕️
تومحالیوبهممکنشدنتدرگیرم
توهمانیکهاگرتببکنی ، میمیرم🌚
-مُـبَـرَّح | @Novel_mobarrah
'
قبلازمطالعهپارتِجدیداز رمانِ "ازعشقعلیهالسلامبگو" ، 10صلواتبهنیتِظهورُسلامتیآقامونامامزمانبفرستیم؟🌿
- مُــبَـرَّح -
. یـٰا أمـٰانَمَـنلا أمـٰانَلَـهُ-🤍- روایتِ #ازعشقعلیهالسلامبگو -🌱 بهنوشتارِ :سین.عین.قاف
.
یـٰا أمـٰانَمَـنلا أمـٰانَلَـهُ-🤍-
روایتِ #ازعشقعلیهالسلامبگو -🌱
بهنوشتارِ :سین.عین.قافـ⁷² | خانومِسایه .
- #قسمتِ_هـفـدهــم
سلین با دقت از میان مژه های تاب خورده اش به حرکاتِ علیاکبر خیره است و سعی دارد مشت خالی از آب اما خیس را به تقلید از علیاکبر ، پشتِ ساعدِ دست بکشد:
علیاکبر- قشنگم اصلا دقت نمیکنی ها... گفتم خانوما و دخترای قشنگی مثل شما جلوی دستشون رو باید بشورن...
بالاخره یک به یک اعمالِ وضو را به همراهی علیاکبر به اتمام میرساند.
شلنگ را از گوشهی حیاط برمیدارد و به شیر آب کنار حوض متصل میکند تا یادگاری های حاج سهراب را سیر آب کند که ناگهان زمزمه ی آوازِ سلین به جیغی متعدد حاصل شد ؛ جیغی که زانوانِ علیاکبر را سست کرد و دلهره را به عـمـقِ چشمانش راه داد.
سلین با گام هایی بلند سوی علیاکبر میدود و خود را از پایش آویزان میکند. علیاکبر در حالی که سعی میکرد با نفس های عمیق ، ضربان تند شده ی قلبش را سامان دهد ، پلک بر هم فشرد و پرسید:
علیاکبر- سکتهام دادی دختر ، باز چرا اشکات روونه؟!
بین هقهق هایش به شرحِ احوالش پرداخت:
سلین- مانی... مانی کوشولوم مُده!
(ماهی... ماهی کوچولوم مُرده!)
اشک مژههایش را خیس کرده بود و بغض گلویش را میفشرد. آرام سری تکان داد و سرش روی شانهی علیاکبر سنجاق کرد:
علیاکبر- خُب اینکه ناراحتی نداره عزیزم ، خودم یکی دیگه برات میخرم باشه؟
سلین لب برچید و دستش را روی صورتش حائل کرد:
سلین- نه.. مَ...مَن ما...مانی کوشولوی خُ....خودمُ میخ...وام!
بوسهای محبت آمیز به موهای پریشانِ کودک زد و به آرامی گفت:
علیاکبر- ناراحت نباش قربونت بشم ، وقتی یه موجودِ کوچولوی بامزه مثل ماهی تو از بین ما میره یعنی سفرش توی این دنیا تموم شده و رفته یه جای بهتر... جایی که دیگه اذیت نمیشه و همیشه خوشحاله!
کمی آرام شد و دستی پای نمِ چشمهای خیسش کشید:
سلین- ینی تُـجا سَفَل کَده؟
(یعنی کجا سفر کرده؟)
آهی کشید و خیره به آسمانی که رو به خاموشی میرفت ، زمزمه کرد:
علیاکبر- شاید یه جایی شبیه به جایی که حاج سهراب سفر کرده !
چینی بین دو ابرو کاشت و نجوا کرد:
سلین- دیده مانی کوشولو نمیتام!
( دیگه ماهی کوچولو نمیخوام! )
عطر موهای کودک را به ریه ها منتقل کرد و پرسید:
علیاکبر- چرا فدات بشم؟
نگاهش قفل گنجشکی شد که میان شاخههای درخت میپرید و جابجا میشد:
سلین- چون مانی کوشولو ها هم مثِ باباسُهلاب منُ تنا میزالَن!
(چون ماهی کوچولوها هم مثلِ بابا سهراب منُ تنها میزارن)
علیاکبر سری تکان داد:
علیاکبر- دیگه گریه نکنی ها خب؟ غصه میخورم!
مکثی کرد و ادامه داد:
علیاکبر- حالا هم یه آبی به صورتت بزن که بریم نماز بخونیم!
_هرگونهکپیبرداریبیاذنورضایتِنویسنده ، پیگردِ قانونیوالهی بهدنبالدارد . . .⚖️
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_g1iu2i4&btn=مُـبَـرَّح
سلام ، حالواحوالتونچطوره؟✋🏻
-نظراتتونروباجونُدلشنوام 💚 !
تشریفبیارینُیهامشبنزارید ناشناساز حضورتونخالیبمونه❤️🩹
کلبهیکوچیکموندرجهتِثبتِیادگاریهاتون🤌🏻☕️
https://eitaa.com/joinchat/4288086952Cebd01a265b
پایان تقدیمی لف بدید گزارش میزنم‼️☕️
هروز مسئولین چک می کنن پس لف نده!!!
منو از ادی در نیارین فردا هم تقدیمی پرجذب داریم ⛅️🤌🏻
تگ ها تا 3بمونه وگرنه بار بعدی نیستین توی تقدیمی‼️
هدایت شده از -پنج ساعت بمونه | گندم✨🌸
+ مخفیانه عقدپسرعموت شدی؟ پسرعمویی که سه ساله ولت کرده رفته؟
با بغض نگاهش کردم
- رف.. رفته خارج برمیگرده!
مامان با تمسخر نگاهم کرد و خونسرد گفت
+ اون ولت کرده ، اومد بدبختت کرد و رفت
صدای با شنیدن صدای پسرعمویی که سه ساله ازش خبر نداشتم نفسم برید:
- چیکار به زنم داری؟ و ..😱📵🔥
https://eitaa.com/joinchat/397149623Ca53a490871
هدایت شده از -پنج ساعت بمونه | گندم✨🌸
+ برفین دختریه که مخفیانه زن پسرعموش میشه و درست بعد ازدواج پسرعموش غیبش میزنه تا اینکه کل فامیل میفهمن و ..🙊📵🎀
https://eitaa.com/joinchat/397149623Ca53a490871