این لیست را میتوان تا صفحههای زیادی ادامه داد و نوشت و باز هم کم آورد.
حالا پیشنهادم چیست؟
بنشینم و در این ایام تشییع و تدفین، نسبتمان را با آقا روایت کنیم. احتمالا خیلیهایمان هیچوقت آقا را از نزدیک ندیده باشیم یا نتوانستیم از حدی به ایشان نزدیکتر شویم. مهم نیست. مهم نسبت رشدیای است که ما اویس قَرَنوار با آن روح بزرگ و آن یگانه دوران داشتهایم.
این را بنویسیم و روایت کنیم که چطور ولی جامعه در این ۳۷سال زعامتش ما را رشد داد و یادمان داد چطور با هر چیزی مواجه شویم. شاید قالب مناسب برایش *جستار روایی* باشد. چراکه جستار کاملا شخصی است و برای هر فرد موضوعیت پیدا میکند. ولی همین هم اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که بنویسیمش. نگویید این حرفها را بقیه هم میزنند و تکراریست. حتی تکرار یک ماجرای واحد توسط افراد مختلف هم مهم است. مشخص میکند فراوانی تاثیر یک حرف و ایده و نظر توسط آقا چهقدر بوده. این متنها چند سال دیگر میتواند *پایه بسیاری از تولیدات فرهنگی، رسانهای، هنری و از همه مهمتر مطالعات جامعه و مردمشناختی شود.* این کار نیاز به غوطه خوردن در خاطرات دوران آشنایی ما با آقاست. وقت بگذاریم و به این خاطرات فکر کنیم؛ عمیقا فکر کنیم:
*"ولایت در یک انسان، به معنای وابستگی فکری و عملی هرچه بیشتر و روزافزونتر با ولی است. ولی خدا را بشناس، بعد از آنی که مشخص کردی، شخصا از لحاظ فکر، از لحاظ عمل، از لحاظ روحیات، از لحاظ راه و رسم و روش، خودت را به او متصل کن، مرتبط کن، دنبالش راه بیفت، حرکت کن.
ولایت یک انسان، پیوستگی و وابستگی مطلق اوست به ولی؛ باید وابسته و پیوسته باشد."*
@ravayat_nameh
━⊰•❀°༺⊰﷽⊱༻°❀•⊱━
نصف شب بود که خبر رفتن بابا را برایم آوردند. دلم هری ریخت. انگار که یک کوه، سنگ یکجا خالی کنند روی شانههای کسی. آفتاب که زد در خانه را باز کردیم. قوم و خویش و دوست و رفیق آمدند. با لباس سیاه، که یعنی چه فرقی میکند تو غم داشته باشی یا ما. دور از جان پدرشان، انگار پدر از دست داده بودند. حس همدردی را سُر دادند توی قلبم. تن سردم، گرم شد. جوری که دلم میخواست خودم را ول کنم توی بغلشان و تا آرام نگرفتم جدا نشوم. همدرد بودن دل آدمها را کوک میزند به هم. همشکل و همرنگشان میکند و یک وقتی، مثل نزدیکیهای اربعین، سربند سبزی روی آنتن ماشینها یا پرچم سه گوش کنار پنجره میکارد، دلشان را به هم گره میزند و همرَجَز میشوند. امروز که شبیه خانهخرابها افتادیم توی جاده، ماشینهای هلال احمر، عکس مشت گره کردهی آقا روی شیشه ی ماشینها و نمازخانههای بین راهی که مثل همیشه خلوت نبودند عین ردیاب برایم چشمک زدند. قشنگ معلوم هست که شبیه بچه یتیمها دلمان بهانه گرفته. از هر طرفی راه افتادهایم که برسیم به آقا و گرد بدرقه، خاک روی دلمان را بروبد.
#بدرقهیامام
#بایدبرخاست
#دستخالیبهجادهنزنید.
🔹هرجای ایران هستید خود را به تشییع امام شهید برسانید. عمری برای ما زحمت کشید و در آخر جان خود و خانواده اش را داد. کمترین کار حضور و اعلام بیعت با امام جامعه و البته بلندکردن پرچم انتقام و خونخواهی است. توجهی به معادلات مادی و زمینی مسئولین کذای دولتی نداشته باشید این مسیر الهی است.
🔹مراسم تشییع امام شهید، محفل و اجتماع تمامی آزادگان و منتقمان خون ولی خداست. نور و رحمت الهی و نظر خاص حضرت حجت(ع) به این جمعیت خواهد بود. خود را از فیوضات خاصه الهی محروم نکنید.
🔹اگر روزی حضرت سیدالشهدا(ع) با آن وضعیت تدفین شدند، ما باید ثابت کنیم دیگر تاریخ تکرار نخواهد شد. هرچند همگی شرمنده ایم بنابود ما جانفدای آقا شویم و حالا او نیست و ما هستیم...
✍ #علیرضا_فقیهی_راد
✅ @haallaj
━⊰•❀°༺⊰﷽⊱༻°❀•⊱━
خیمه_گاه
دیواره نگارهی میدان انقلاب صاف بردم به شبی که هیچ وقت تویش زندگی نکردم، اما همیشه آرزو داشتم جای آدمهای زیر آن خیمه باشم. بعد هم کلی هارت و پورت که اگر من بودم فلان میکردم و بهمان. اصلا آنها چطوری دلشان آمد امام را تنها بگذارند و بهانه جفت و جور کنند که نمیآییم. هی ریز و درشت کارهایشان را بچپاندند عدل همان وقتی که امام یار میخواست و چشمشان را روی یک عمر پدری کردن امام برای امتش ببندند؟!
دیواره نگارهی میدان انقلاب فقط یک عکس نبود. صدا داشت. رک و پوست کنده حرف میزد. بعضی وقتها ترس برم میداشت. اگر من زیر آن خیمه بودم ...!!!
دلم میخواست پیش امام بمانم ... سخت بود. دل قرص و محکم میخواست، که من نداشتم. معلوم نبود وقتی امام نور از خیمه میگیرد، از کنج تاریکش فرار نکنم!
دیواره نگاره دست انداخته بود و چنگ میزد دلم را.
عکس آن شب تاریخی که امام و بهترین دوستانش را به چشم دیده، برگشته روی این لحظهها. دلم میخواهد جای یکی از آن مردهای توی عکس باشم.
🌹 هر جا هستیم خودمان را برسانیم زیر خیمهی امام. دور هم جمع بشویم و شبیه مردان کربلا، تکه های وجودمان را فدای امام کنیم.
#آخریندیدار
━⊰•❀°༺⊰﷽⊱༻°❀•⊱━
هی به خودم نهیب میزنم که باور نکن!!! پرچمهای «یا لثارات»ی که دست مردمند نمیگذارند. دخترک کش و قوس میآید و چشمش را میمالد. خسته هست و عین جنگ زدهها از خواب و خوراک افتاده. به زهرا و رؤیا و عزیز زنگ میزنم که پیش آقام و هر چه میخواهند پشت گوشی بگویند. پیش آقا که نمیشد زنگ بزنی! این یکی هم سنجاق میشود به بقیهی چیزهایی که ازشان فرار کرده بودم. لای موهای خرمایی دختر دست میکشم و فوت میکنم که عرق سرش باد بخورد. منتظرم آقا بیاید و روی صندلی خالی بالای جایگاه بنشیند. مردم فریاد میزنند «ای پسر فاطمه منتظر شماییم.» شبیه بادی که از درز پنجره راه پیدا کند تو، دلم خنک میشود. نفسم را حبس میکنم که وقتی آقا پرده را کنار زد تندی شعار بدهم. پردهی جلوی جایگاه یواش پایین میآید و چند تا جعبهی پرچم_پوش پیدا میشود. صدای گریهی زن پشت سری بلند میشود. مجری شعرش را نصف میکند و میدهد دست زن و مردها.
«به رهبر شهید ایران سلام»
«سایهی سید مجتبی مستدام»
#مصلایامام
#آخریندیدار
#بدرقهیامامشهید
#خداحافظایداغبردلنشسته
━⊰•❀°༺⊰﷽⊱༻°❀•⊱━
قدِّیکآجر
آدم با معرفتی هست و توی احوالپرسیدن صد پله از بقیهی عموها جلوتر. اما حرفهایش همیشه یک لبهی تیز دارد که صاف مینشیند جای زخمهای قبلی که انداخته روی دل آدم. حالا نه همهی حرفهاش. از سلام و احوالپرسی خودم و همسر و لایهی بعدی فامیل که رد میشود، با خوش و بش، حرف را میکشاند طرف سیاست و هی پنجور میکشد روی دلم. کلی قصهی رنگی از آن ور آب توی گوشم میخواند و تهش هم وصیت که دست از این رژیم بردار و اینها فلان و بَهمانند! دیشب، حرف که رسید سرِ جنوب ایران، نوک پیکانش تغییر جهت داده بود. حالا نه کامل! جوری که مواظب باشد مهر تأیید به کسی نزند حرف وطنی زد. «خدا کنه کشور دست اونا نیفته که دیگه چیزی ازش نمیمونه.» خیلی جمع و جور گفت که «اونا» قابل اعتماد نیستند، پایشان باز شود به خاک کشور، به بزرگ و کوچک رحم نمیکنند. عمو دیشب جدیتر به وطن نگاه میکرد. اصلا یک تکه از وطن شده بود. صدای موشکهای جنوب خواب پرانده بود از چشمش. لرزِ توی دلش موج انداخته بود روی کلمههایش. همین وطن دوستیاش قدّ یک آجر از دیوار چند لایه و بلند بینمان برداشت.
#وطن
#روزنگار
━⊰•❀°༺⊰﷽⊱༻°❀•⊱━
جایزهی سَگکُشی
«ایشالا زودتر مال و اموالتونو بدین بره.»
این حرف را هر جای دیگری میزدم پشتش اَخم و تَخم بود و ناراحتی. آمین بلند خانم زنگنه به همان دعای نیم خطی، از پشت خندهی ریزی که پهن شده بود روی صورتش معلوم بود. بعد چند سال تازه داشتم بهتر میدیدمش. بار اول اربعین نود و هشت بود. نزدیک گاراژ نجف. دنبال سواری بودیم. یک ور دلم ترس نشسته بود که چطوری با رانندهای که زبانش را نمیفهمیم توی تاریکی راه بیفتیم برویم زیارت امیرالمؤمنین. آقا و خانم زنگنه از غیب رسیدند. ماشین که افتاد پشت وادی السلام تازه داشت یخمان باز میشد. بعد زیارت یک شب ماندیم صحن فاطمه الزهرا و عصر فردایش افتادیم توی راه پیاده رَوی. بعدترش هم ما آمدیم طرف پارکینگ شلمچه و آنها برگشتند فرودگاه نجف. تا وقتی وسط پیادهرُوی تنگ و تُرُشِ جلوی خانهشان دخترک را بغل زدم روی هم رفته چهار بار بیشتر ندیدیمشان.
از جوب چسبیده به پیاده رو پریدم. سوار ماشین شدم. صادق داشت مقواها را جا میداد توی صندوق. یک دسته مقوا و کلی ماژیک رنگ و وارنگ برده بودم که مثل چند هفته قبل بروم سر فلکهی اول تهرانپارس، نزدیک خانهشان، پلاکارد بنویسم و بدهم دست جماعت سرِ میدان. نشد. فقط دو تا نوشتم. اولی را سنجاق کردم به کالسکهی دخترک و دومی سنگین و رنگین مانده بود روی مبل صاحبخانه.
تازه از وداع برگشته بودیم. حال هیچکداممان شبیه صبح که رفتیم نبود. مثل زغال داغی که هی فوتش کنند و بیشتر گُر بگیرد ته دلمان داشت میسوخت. دیدن آقا مثل همیشه نبود که!
ادامه دارد ...
چند سالِ مانده به کرونا میرفتیم مصلی. منتظر که آقا بیاید بالای جایگاه، پشت تریبون چند کلمه حرف دلگرمی بزند. چند تا شعار دشمنْپَران بدهیم و برگردیم خانه. برگشتیم نه مثل آن وقت! با کلی بغض که چسبیده بود دور حلقمان. خستگی هم این جور وقتها تنهاش سنگینتر میشود و برای آدم شاخ و شانه میکشد. گردی صورت دخترک گُل انداخته بود. گرما رفته بود توی تنش و باید هُلش میدادم بیرون. گرفتمش زیر شیر آب. بعد نهار آقای زنگنه چند کلمه روی کاغذ یادداشت نوشت و گذاشت لبهی میز. به خیالم مثل بار قبلی، قرار هست شعار بنویسم حالا فوقش این دفعه که خونمان به جوش آمده تند و تیزتر. جای بشقابها مقوا پهن کردم روی میز وسط آشپزخانهی جمع و جورشان. کلمهها را خواندم. بالایش نوشته بود «جایزهی سگ کُشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمالشان. کاغذ رو دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی میکرد. چند ده میلیارد در ازای سَرِ قاتل آقا. خانم و آقای زنگنه همه ی مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند. مقوای نوزده هزار تومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی میارزید. اولش فکر کردم در حد حرف و یک مدل رجز هست. به خیالم از من هم بر میآمد همچین کاری! بیشتر که ریز شدم یادم افتاد به قصهشان از جنگ دوازده روزه که مانده بودند تهران و برای بسیجیها غذا میپختند، یا همین هفتهی قبلی که دعوتمان کردند برای تشییع آقا بیاییم خانهشان. کارشان چیزی شبیه حل تمرین که معلمها قبل امتحان میدهند و هر که بهتر و بیشتر کار کند دستش روانتر میشود، بود. همان چند خط نوشتهی جاندار شبیه یک آدم پر هیکل و چهارشانه هُلَم داده بود عقب. تمام راه تهران تا قم و جادهی قم_مشهد را داشتم به این فکر میکردم «من چی دارم که بذارم وسط و بشه جایزهی کشتن قاتل آقا؟!»
✏️🌱eitaa.com/nowghalam1
#حرففقطیککلامانتقامانتقام
#اولینروزوداعباآقا
#سیزدهمتیرهزاروچهارصدوپنجخورشیدی
━⊰•❀°༺⊰﷽⊱༻°❀•⊱━
صدای شجاعت از آن سوی دریاها
بیست نفری میشدند. سَرِ میدان. چفت هم نشسته بودند پای الایدی چهل و سه اینچِ چسبیده به باربند دویست و شش سفید. توپ که میرسید چند متری دروازه عرق مینشست ترکِ پیشانیشان. از جا کنده میشدند و دوباره یکی میخشان میکرد توی زمین. یک دستشان به چوب پرچم بود و آن یکی مُشت و آمادهی پرتاب. برای راهراه آبیهای آن طرف زمین چمن، کُری میخواندند. انگاری با پیراهنْقرمزهای پشت قاب تلویزیون توی یک تیم باشند! نه اینکه هم سر و شکل باشند. همزبان هم نبودند! همین که شنیده بودند اسپانیا برعکس خیلی کشورها طرفِ دُرُستِ تاریخ ایستاده و همهی رابطههای تجاری و اقتصادی با آمریکا را به باد هوا داده، بعد توی دلش گفته فدای یک تارِ موی محورِ مقاومت، دسته جمعی آمده بودند سَرِ میدان و دعا دعا میکردند که بِبَرَد. وگرنه که توی خانه هم میشد لَم بدهند، تخمه بشکنند و فوتبال ببینند. پسرهای میدان امام حسین یزد، شبیه مجاهدها خودشان را پیش خدا نشاندار کردند نه اینکه مثل قاعِدهای آیهی ۹۵ سورهی نساء، بی عذر و بهانه توی خانه بنشینند که آب هم از آب تکان نخورَد!
پ.ن: فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً (سوره نساء/ آیه ۹۵)
خدا ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻭ ﺟﺎﻥ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺟﻬﺎﺩ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻘﺎم ﻭ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺍﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﻴﻨﺎﻥ ﺑﺮﺗﺮﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ادامه دارد ...
#بایدبرخاست
#همهزیرِخیمهیِمقاومتیم
#پسرهایِمیدانِامامْحسینِیزد
#وجهاشتراکماسمتِدُرُستِتاریخایستادنه
━⊰•❀°༺⊰﷽⊱༻°❀•⊱━
درِ متروی شادمانم، توی سایه. مردم زیر آفتاب تیزِ خیابان آزادی، جلوی چشمم رژه میروند. دست و پای دخترک را خیس میکنم که گرمازده نشود. زهرا و نیکا توی راهند. اینجوری که نشانه میدهند رسیدهاند سرِ میدان فردوسی. مسیر را باهاشان چک میکنم. هر چند دقیقه یک ماشین بلندگو_دار رد میشود و مداحی میخواند. دلم مداحی نمیخواهد. شعارهای مردم کف خیابان را میکشم توی پیادهرو. قرار بود سرِ صبح برویم مسجد حضرت خدیجه. اول دماوند. بین اهالی مسجد پخش بوده که آقا را میبرند آنجا و بعد توی جمعیت جاری میکنند. نبردهاند. سِیلی که دور میدان انقلاب را گرفتهاند زائرْ اولیهای آقا هستند. جمعیت دماوند و امام حسین و فردوسی و هر چه قبل انقلاب، با مترو خودشان را میرسانند خیابان آزادی. ما که رسیدیم، آقا از شادمان هم رد شده بود. صادق را فرستادم برود جلو. چند دور چسب تاباندم دور پارچه جیر قرمز که سفت بچسبد به لوله و جانمازم را دادم که بدهد آقا تبرکش کند. دیر رسیده بود. یک ور دلم خجالت نشسته و کِز کرده توی خودش. خوابم برده بود. رفتن آقا خواب از سرم پراند. ترس اصلا ندیدنش عین سوزن فرو میرود توی دلم. زنی انگشت میگیرد طرف حلقهی چسبی که سر انگشتم افتاده. پرچمش را گیر میدهم به لولهی طوسی. دعایم میکند و میرود. جایش چند تا پرچم شل و ول ردیف میشوند توی قاب چشمم. سایهبان را میکشم روی سر دخترک و خط نور روی گونهاش پاک میشود. پرچمهای قرمز یکی یکی محکم میشوند و مثل قطره وصل میشوند به دریای خیابان.
ادامه دارد ...
میروم توی نخ جمعیت. فرش قرمز پهن شده کف خیابان. انگار که خون آقا پاشیده توی شهر. چه میدانستم زندگی بدون امام چه شکلی هست؟ قصهی گودی قتلِـگاه و چند روز قبل و بعدش را همهی این سالها با خودم یدک کشیده بودم ولی پای درد و غم کربلا اصلا به استخوانم نرسیده بود. سحرِ دَهِ اسفند بار امانت یکهو افتاد روی دوشم. نه من، همهی آدمهایی که چند ده شب آوارهی خیابانیم و حالا با پرچمهای قرمز یا لثارات توی راه آزادی میجوشیم. انگاری که تازه از تاریکی حَرا در آمدهایم و اتیکت بعثت چسباندهاند سر شانهمان که صدای خونخواهی را از دل تاریخ بکشیم بیرون و کف خیابانها و سر میدانها جار بزنیم بلکه پای امام را بکشیم به دنیا و از این تنهایی لعنتی نجات پیدا کنیم.
#خونخواهحسینیم
#تهرانکربلایایران
#تشییعِآقا_تهران
#پانزدهتیرهزاروچهارصدوپنج