eitaa logo
انجمن نویسندگان موازی.
17 دنبال‌کننده
2 عکس
1 ویدیو
0 فایل
<بنام خالق> _ایمیاهه تشونا متیوه ( رمزی )_ _ " خوش اومدید به انجمن نویسندگان موازی. " [لینک ناشناس] https://abzarek.ir/service-p/msg/1249495 ✨️حتما متن ‌های ارسالی رو قبل از تموم شدن مهلت به اشتراک بذارین.
مشاهده در ایتا
دانلود
به این صورت هست داستان که ما توی چنل موضوع هفته رو اعلام میکنیم و برای دریافتشون تا اخر هفته فرصت میدیم بعد ازینکه فرصت تموم شد ما متن هارو _به همراه اسم مستعار_ توی چنل میذاریم متن هاتون رو توی ناشناس بذارید
موضوع این هفته: _ آزاد_ انقضا شدن مدت زمان موضوع: شنبه شب.
<بنام‌خدا>
به قلم اسکارلت؛ هوا سرد است و استخوان هایم به جادهٔ انحرافی انجماد سوق داده می‌شوند، بینی ام بر اثر سرما قرمز شده و پالتویم، جوابگو نیست. دست بِتی، در دستم گرمای ضعیفی را به انگشت های سِر شده ام می‌بخشد و بخار دهانم قابل مشاهده است. مسیر آشنا ست، مانند همیشه به دیدن عمه بزرگمان رفتیم، در خانهٔ سالمندان. چین و چروک های چهره اش حاکی از پیر شدن او بود، او تنها خانهٔ ما بود و حالا به دلیل مشاغل طاقت فرسایمان فرصت نگهداری از اورا نداشتیم. بتی میگفت : «ممم.واقعا عیبی نداره. اون کارشو کرد!حالا نوبت اونه یکم استراحت کنه، چون تموم بچگی پیش اون بودیم» بتی، واقعا غیر قابل درک است. گویی ما قل های یکدیگر نیستیم. او خونگرم، شگفت انگیز و کمی بی تفاوت است و از هیچ چیز نمی‌ترسد، اما من سرد، اجتماع هراس و غیر قابل تحمل هستم. دور او به طرز شگفت انگیزی شلوغ است و من غیر از او هیچکس را ندارم. بتی دستم را رها می‌کند، چند متر تا خانه اجاره ای مان مانده و قلبم به طرز ترسناکی در سینه ام می‌کوبد. تالاپ تولوپ تالاپ تولوپ. ملودی تپش قلب، از بچگی مرا می‌ترساند. شاید برای باقی ارامش باشد و ندای زندگی را در رگ ها جاری کند، اما دیدن جان دادن برادر بزرگتر و ایستادن آن هارمونی کنترل ناپذیرِ تضعیف شده کار راحتی نیست. آنقدر نزدیک شده ایم که بتی دستش را در جیب پالتوی قرمز رنگش می‌برد و دسته کلیدش را در می آورد، دسته کلیدی که از یکی از هوادارانش گرفته، طرح یک خرگوش سفید که زیر نور مهتاب حالت نئونی دارد.سخن می‌گوید، مانند همیشه نرم و لطیف اما بسیار بلند. «چرا ساکتی بِری؟ میدونم دیدن عمه برات سخته. اگه باهاش مشکل داری میتونم تنهایی انجامش بدم » چیزی در صدای او عجیب است،لرزشی که برای بتی که از آغاز عمر میشناسم، به طرز باور نکردنی ترسناک است. دستانم را در جیب شلوارم میبرم و کمی موقعیت شان رو عوض میکنم. در کوچه مان ایستاده ایم و نور ماه، دیواری را میان ما ساخته. بنی روشن در تاریکی است و من در قسمت روشن. مانند شخصیت هایمان. «نه بری.. فقط خسته م. حس میکنم هیچکدوم...» به مرد و خانواده ابتدای کوچه اشاره می‌کنم، ویلسون ها که به تازگی به محله مان آمده اند. مردی در اواسط دهه پنجاه سالگی عمرش، به همراه همسر و دختر جوانش. دختر بیست و سه ساله که تنها با من پنج سال تفاوت سنی دارد، چهره ای کک مکی و موهایی ژولیده دارن. جون¹، نام اورا از پستچی شنیده ام، دختری که به اختلال دو قطبی مبتلاست. اگر عمه . اینجا بود، آن را گربه سیاه² شوم می‌نامید. «حس میکنم هیچکدوم از این مردمی که اطرافمن واقعا وجود ندارن » حواسم به بتی بر می‌گردد. سایه های قرمز پشت چشمانش به طرز ترسناکی سیاه شده و رژ لب قرمز جیغش، به سیاهی می رود. ناخودآگاه قدمی به عقب بر میدارم، مانند آهویی که از تجاوز به حریم خصوصی و قلمروی درنده ای خونخوار می‌ترسد. ناگهان همه چیز فرو می‌ریزد، از ساختمان های روشن، تاریکی دیده می‌شود و تمام مردم حاضر در خیابان بی جسم می‌شوند، سایه هایی با خنده های بی جان، خنده هایی که سیاهی را به نمایش می‌گذارند به سمتم هجوم می آورند. بتی، با پوزخند به من نگاه می‌کند. پوست همیشه آراسته اش به آبی کبود مبدل شده و موهای بلوندش به طرز ترسناکی سیاه. سایه ها وجودم را می‌خورند، از میان رفتن جسمم را همچو چوبی که با آتش می‌سوزد احساس میکنم. درد ندارد،حس بی حسی می‌دهد. بی حسی نیز یک احساس است. سایه ها تا قفسه سینه ام رسیده اند. بتی مرا نگاه می‌کند. با پوزخندی که دندان های مروارید گونش را به نمایش می‌اندازد، درست مانند یک مدل. دیگر چیزی نمیبینم. هیچ چیز را درک نمیکنم. اما میتوانم هیچ بودن زندگی ام را احساس کنم. . . پی‌نوشت: 1-Jun 2-بنا به باور افراد خرافی گربه سیاه، تجلی گر بدشانسی است
نام مستعار (کاربر شماره ۷۶۸۶) ؛ چیزی نمانده تا بند بند وجودم پاره شود کاسه ی صبرم لبریز شود و اشک هایم به سقوط تن بدهند و آنگاه دیگر من خواهم بود فارغ از دنیایی که میخواهند منی که میسازند و و اسمان خراش هایی که جلوی دیدن اسمان را گرفته اند . بعضی روزها انچنان میخواهم که نباشم که گویی ابدیت در گوشهایم زمزمه میکند که نگران نباش روزی خواهد امد که تو نخواهی بود . خستگی در وجودم رخنه کرده و خانه و کاشانه بنا کرده ، روزها شانه هایم را مالش میدهد و شب ها اشک هایم را پاک میکند و سپس خسته تر از همیشه جان به جان افرین تسلیم مینماید . ایکاش پاسخ تمنا را با زمزمه‌ بدهد جان افرین چرا که بدنبال پاسخ و عاشقی میگردم
نام مستعار (‌ آدلینا ) جلاد بالای سر پسرک ایستاد . درست همانطور که روی پیکر های بی جان پشت سرش خیمه زده بود . اما این پسرک با آنها فرق داشت . او خیلی جوان بود. خیلی ..خیلی جوان . پسرک سرش را بلند کرد . جلاد انتظار داشت ترس و التماس را در چشمان آبی رنگ جوان ببیند . اما احساسات مواج در آن اقیانوس آبی ، قلب جلاد را بدرد آورد . خشم . خشمی چنان سوزان که می‌توانست شعله های گرسنه اش را روی پوستش حس کند . چیزی درباره ی نگاه پسرک ، جلاد را به یاد پسر خودش می انداخت . نه . او حالا پسری نداشت . خون سرخ پسرش سال ها پیش زمین بی رحم را رنگین کرده بود . جلاد تابی به تیغه اش داد و لبه ی تیز را روی گردن پسرک گذاشت . تیغه را با فریادی بالا برد و درست قبل از اینکه گردن باریک پسر شکافته شود، ردی از لبخند روی لبان کبودش دید .
نام مستعار ( k.sb ) خون ...مرگ ...سایه ها و تاریکی و خلا آسمان ها پس کشت و کشتار ..ترسناک است . خون تباهی به دنبال می‌آورد. روح های خشمگین تسخیر می‌کنند. چشمان خیس یک مادر . نفرین یک پدر . خشم یک روح انتقام جو ...دامان ظالمان را می‌گیرد. آرامش را از آنها می‌راند. و ترس ...ترس همچون بختکی در زندگی‌شان ، روحشان را می خشکاند . اخگر انسانیت خاکستر می‌شود و صفات حیوانی در قلبشان لانه می‌کند . خون . این خون و مرگ و خشم و اشک مردم است . اشک مردم است که استخوان هایشان را تک‌تک و دانه دانه خورد می‌کند. آری این خشم و آه مردم است که چنین می‌کند. این خون و مرگ روی دستان قبیحشان است که دور گلوی خویش حلقه می‌شود. این پنجه های چرکین خودشان است که گوشت و پوست استخوانشان را می‌درد . مرگی شکنجه وار . دنیایی پر از نفرت . آری این خشم و آه مردم است که چنین می‌کند. #k.sb
انجمن نویسندگان موازی.
موضوع این هفته: _ آزاد_ انقضا شدن مدت زمان موضوع: شنبه شب.
موضوع این هفته : _برای اخرین بار _ انقضا شدن مدت زمان موضوع: شنبه شب.
نام مستعار ( BAM) بدن نیمه جون جلوش از وقتی اینجا بود داشت با التماس نگاه میکرد، من ازون اول بهش هشدار دادم هر حرکت مساویه با از دست دادن یه انگشت، و الان ک انگشتی نمونده و من هنوزم کارم باهاش تموم نشده چکار کنم؟ البته الان دیگه دیره...اخه مگه تو بدن ی ادم چقدر خون هست؟
نام مستعار ( نوشته نشده) دستانم را میان دستان گرم و پر مهرت گذاشتم و به خودم اجازه دادم لحظاتی آرامش را با عمق وجود احساس کنم. این آرامش را هیچ کجای جهان حس نمیکردم. در یک روز سرد زمستانی میان برف و سرما و اندوهی از مشکلات و ناراحتی هایم تنها پناهم تو بودی. هیچ گاه از بودن در کنارت احساس خستگی نمیکردم. من عاشقت بودم. نه از آن عشق های ساختگی زودگذر. و نه از آن عشق های دروغین. یک احساس محبت عمیق. عشقی که در هیچ کدام از افسانه هاو داستان ها و کتاب ها پیدایش نمیکنی. من از پوست و گوشت و خون تو بودم و تو در برابر هیچ مرا به اینجا رسانده بودی. همین کافی است که بگویم عشق مان واقعی بود. آغوشت برایم گویی امن ترین جای دنیا بود. فارغ از هر چیز پیشت می آمدم، کنارت مینشستم تا مرا در آغوش بگیری، با دستان لرزانت که پر از مهر بود دستانم را بگیری و من در آغوش تو گریه کن. فکر می کردم پناهت برایم ابدی است و تا ابد تو را خواهم داشت. اما این بار آخرین بار بود. دیگر نیستی تا مرا در آغوش بگیری. دیگر نیستی که به من از امید بگویی. مرا میان این آدم ها تنها گذاشتی. حالا من ماندم و یک قبر و یک دنیا دلتنگی. کاش فقط برای یک بار دیگر آغوش تو را داشتم. برای آخرین بار..