نام مستعار ( آدلینا )
جلاد بالای سر پسرک ایستاد . درست همانطور که روی پیکر های بی جان پشت سرش خیمه زده بود . اما این پسرک با آنها فرق داشت . او خیلی جوان بود. خیلی ..خیلی جوان . پسرک سرش را بلند کرد . جلاد انتظار داشت ترس و التماس را در چشمان آبی رنگ جوان ببیند . اما احساسات مواج در آن اقیانوس آبی ، قلب جلاد را بدرد آورد . خشم . خشمی چنان سوزان که میتوانست شعله های گرسنه اش را روی پوستش حس کند . چیزی درباره ی نگاه پسرک ، جلاد را به یاد پسر خودش می انداخت . نه . او حالا پسری نداشت . خون سرخ پسرش سال ها پیش زمین بی رحم را رنگین کرده بود . جلاد تابی به تیغه اش داد و لبه ی تیز را روی گردن پسرک گذاشت . تیغه را با فریادی بالا برد و درست قبل از اینکه گردن باریک پسر شکافته شود، ردی از لبخند روی لبان کبودش دید .
#آدلینا #موضوع_آزاد #دوره_اول
نام مستعار ( k.sb )
خون ...مرگ ...سایه ها و تاریکی و خلا آسمان ها پس کشت و کشتار ..ترسناک است . خون تباهی به دنبال میآورد. روح های خشمگین تسخیر میکنند. چشمان خیس یک مادر . نفرین یک پدر . خشم یک روح انتقام جو ...دامان ظالمان را میگیرد. آرامش را از آنها میراند. و ترس ...ترس همچون بختکی در زندگیشان ، روحشان را می خشکاند . اخگر انسانیت خاکستر میشود و صفات حیوانی در قلبشان لانه میکند . خون . این خون و مرگ و خشم و اشک مردم است . اشک مردم است که استخوان هایشان را تکتک و دانه دانه خورد میکند. آری این خشم و آه مردم است که چنین میکند. این خون و مرگ روی دستان قبیحشان است که دور گلوی خویش حلقه میشود. این پنجه های چرکین خودشان است که گوشت و پوست استخوانشان را میدرد . مرگی شکنجه وار . دنیایی پر از نفرت . آری این خشم و آه مردم است که چنین میکند.
#k.sb #دوره_اول #موضوع_آزاد
انجمن نویسندگان موازی.
موضوع این هفته: _ آزاد_ انقضا شدن مدت زمان موضوع: شنبه شب.
موضوع این هفته :
_برای اخرین بار _
انقضا شدن مدت زمان موضوع:
شنبه شب.
نام مستعار ( BAM)
بدن نیمه جون جلوش از وقتی اینجا بود داشت با التماس نگاه میکرد، من ازون اول بهش هشدار دادم هر حرکت مساویه با از دست دادن یه انگشت، و الان ک انگشتی نمونده و من هنوزم کارم باهاش تموم نشده چکار کنم؟ البته الان دیگه دیره...اخه مگه تو بدن ی ادم چقدر خون هست؟
#BAM #موضوع_اخرینبار #دوره_دوم
نام مستعار ( نوشته نشده)
دستانم را میان دستان گرم و پر مهرت گذاشتم و به خودم اجازه دادم لحظاتی آرامش را با عمق وجود احساس کنم. این آرامش را هیچ کجای جهان حس نمیکردم. در یک روز سرد زمستانی میان برف و سرما و اندوهی از مشکلات و ناراحتی هایم تنها پناهم تو بودی. هیچ گاه از بودن در کنارت احساس خستگی نمیکردم. من عاشقت بودم. نه از آن عشق های ساختگی زودگذر. و نه از آن عشق های دروغین. یک احساس محبت عمیق. عشقی که در هیچ کدام از افسانه هاو داستان ها و کتاب ها پیدایش نمیکنی. من از پوست و گوشت و خون تو بودم و تو در برابر هیچ مرا به اینجا رسانده بودی. همین کافی است که بگویم عشق مان واقعی بود. آغوشت برایم گویی امن ترین جای دنیا بود. فارغ از هر چیز پیشت می آمدم، کنارت مینشستم تا مرا در آغوش بگیری، با دستان لرزانت که پر از مهر بود دستانم را بگیری و من در آغوش تو گریه کن. فکر می کردم پناهت برایم ابدی است و تا ابد تو را خواهم داشت. اما این بار آخرین بار بود. دیگر نیستی تا مرا در آغوش بگیری. دیگر نیستی که به من از امید بگویی. مرا میان این آدم ها تنها گذاشتی. حالا من ماندم و یک قبر و یک دنیا دلتنگی. کاش فقط برای یک بار دیگر آغوش تو را داشتم. برای آخرین بار..
#دوره_دوم #موضوع_اخرینبار
نام مستعار (456)
برای اولین بار به چهره اش مینگرم و برای آخرین بار لبهایش را میبوسم برای اولین بار دستانش را میگیرم و برای آخرین بار تنش را درآغوش میکشم برای اولین بار به انحنای کوچک بینیش توجه و میکنم و برای آخرین بار نفس میکشم برای اولین بار مژه هایش را میستایم و برای آخرین بار پلک هایم را به دیگری میدوزم برای اولین بار هق هقش را میشنوم و برای آخرین بار نفس میکشم برای اولین بار صورتش را با تمام جزئیات به خاطر میسپارم و برای آخرین بار دل میکَنَم .
#دوره_دوم #موضوع_اخرینبار #456
نام مستعار(watson94)
همیشه همه حرف از این میزنند که حواستان به اولین هایتان باشد اولین اغوش امنتان،اولین بوسه اتان،اولین بار زیر باران رقصیدنتان،اولین قهوه ی دونفره اتان اما به همان اندازه که اولین مهم است اخرین هم مهم است شاید کمی هم بیشتر من سال ها است که انگار در یک زنجیره ی ابدی گیرافتاده ام درست در همین همین کافه و همین نقطه اولین بار را بخواهم توصیف کنم اینگونه میشود که داشتم قهوه ی تلخ همیشگی ام رو در دنج ترین نقطه ی کافه میخوردم برعکس همه ی ادم ها من خوش نداشتم که در کافه ها و رستوران ها کنار پنجره بنشینم غرق در افکار خود بودم اما با صدا درامدن پیانو توجهم به تو هنرت جلب شد تو با دستان گرمت به ان کلاویه های سرد جان میبخشیدی و خوش اوا ترین موسیقی را نواختی من همانجا درست در همان لحظه برای اولین بار قلبم زیر انگشات کشیده ات که کلاویه هارا لمس میکردند لمس شد از ان روز ۶۶سال میگذرد و همان روزی که من جرئت گفتن احساساتم رو به تو نداشتم و دلت توسط شخص دیگری تصاحب شد پس از این همه سال من به اینجا امده ام و برای اخرین بار ان قطعه ای که تو ان را به زیباترین حالت ممکن نواختی را بنوازم و برای همیشه از شهری که تو دیروز در ان نفس های اخرت را کشیدی بروم .
#موضوع_اخرینبار #دوره_دوم #watson94
انجمن نویسندگان موازی.
موضوع این هفته : _برای اخرین بار _ انقضا شدن مدت زمان موضوع: شنبه شب.
موضوع این هفته :
_غول چراغ ارزو به شما یه پیشنهاد بجای ارزوی سومتون میکنه :
ارباب عزیز .جسارتا پیشنهاد میکنم شما میتوانید با کسی که همیشه میخواستید با او حرف هایی را بزنید
که همیشه در گفتنشان تردید داشتید ؛ حرف های شما بعد از شنیدن جواب فرد مشخصه پاک خواهد شد .
_شما قبول میکنید و شروع به حرف زدن با فرد مورد نظر میکنید :
(این ادم هرکسی میتواند باشد حتی شمایی که در گذشته هستید یا اینده_ شمارو به دستان خاطرات و یا خلاقیتتون میسپارم)
مدت زمان : ۲۹ اردیبهشت ماه ، جمعه شب
انجمن نویسندگان موازی.
موضوع این هفته : _غول چراغ ارزو به شما یه پیشنهاد بجای ارزوی سومتون میکنه : ارباب عزیز .جسارتا پیشن
نام مستعار (انکار)
من زیر درخت سیب نشسته ام و درحالی که کتابم را دستم گرفته ام ،سیب را کنارم میگذارم . میخواهم این رمان را به اتمام برسانم و بعد کتاب بعدی را شروع کنم که او به جمع کوچک تک نفره ی من پیوست .
بزرگسال که مهمان ناخوانده ی امروز من روی تپه شده است ؛ ادعا دارد اسمش مثل من است و درواقع خود من است ، پس از صحبت نسبتا طولانی ای ، سوالش را با لبخند میگوید(مدام لبخند میزند که باعث میشود من هم لبخند بزنم )جوری که چروک زیر چشمهایش عمیقتر میشوند :
_راستی برایم سوال بود که وقتی بزرگ شدی دوست داری چگونه باشی؟
کمی مکث میکنم :شاید .. کمی شجاع تر..؟
کبودی روی بازوانم بار دیگر درد میگیرد و خستگی در وجود بی در و پیکر من خانه بنا میکند.
سرم را روی پاهای "من آینده" میگذارم و افکارش را پاره پاره میکنم و میگویم :
ایا ما همانی خواهیم شد که میخواهیم؟
دیگر به چشمانم نگاه نمیکند و جوری که انگار کلمهی "شجاع تر" را نشنیده باشد زیر لب میگوید :
ما دوست داشتیم چه کسی باشیم؟
حالا دیگر جای زخم های روی بازوانش برایم واضح تر شده ، چین و چروک هایش برای خنده نبود و گودی چشم هایش دلیل دیگری داشتند.
بلند میشود و دامنش را میتکاند و از سرازیری شرو به پایین رفتن میکند ، بلند فریاد میزنم : کجا میروی ؟
در جوابم میگوید : باید برگردم به اینده .
لحظه ای از شتاب حرکتش میکاهد و دستش را بالای چشمانش میگیرد تا بتواند مرا بی امان از نور خوشید بهتر ببیند (فریاد میزند):
تو ادم هایی را برای دوست داشتن داری؟
من نیز فریاد سر میدهم:
بله . تو چطور؟ تو ادمهایی را برای دوست داشتن داری؟
او اینجا نیست . من زیر درخت سیب نشسته ام و درحالی که کتابم را دستم گرفته ام ،سیب را کنارم میگذارم.
#موضوع_ناگفتهها #دوره_سوم #انکار
نظرتونه گپ بزنیم بجای کانال؟
_که مثن همه نظر بدن✨
ولی خب متن هارو اینجا داشته باشیم .