هدایت شده از زهرامومنی
نامیرا روایت داستانی از یکسری اتفاقات کوفه بعد از نوشتن نامهی کوفیان به امام حسین(ع)ه.
یکی از شخصیتهایی که تو این سیر داستانی بیشتر از بقیه توجه من رو جلب کرد عبدالله بن عمیر بود؛
که در نهایت چطور شکی که داشت به یقین تبدیل میشه و به وصال میرسه.
دومین شخصیت سلیمه بود. سلیمه یه دخترِ جوانِ نو عروس که برخلاف خیلی از مردان کوفه که ادعای جهاد در راه اسلام و خدا داشتن چطور پای امامش موند و شوق رسیدن به امام داشت و تو این مسیر همسرش رو که دچار تردید بود، همراه کرد.
در کل این تغییرها و دگرگونیه احوالات آدمها در اتفاقات و داستان کوفه، خیلی آدم رو میترسونه و در عین حال امید میده.
آدم خوبهی اول قصه چطور در آخر پست و حقیر میشه و آدم بده تو چه راهی میوفته و عاقبتش چقدر شیرینه!! :)
در نهایت فقط میتونم بگم خدایا عاقبت مارو ختم به خیر کن..
_ ۷ فروردین ماه سالِ دو، دوشنبه
هدایت شده از آفتابگردونم 🇮🇷
خاطرات سفیر و خوندین؟
به نظر شما هم خیلی جذاب بود حضور یه دختر نخبهی مسلمون و محجبه تو بلاد کفر فرانسه؟ نه؟
حالا اگه یه دختر نخبهی مسلمونِ محجبه و مهمتر از اون، فرزند شهید، بره انگلستان چی؟
اونم نه هر دانشگاهی، بهترین دانشگاه انگلستان «مطمئن نیستم هاروارد یا کمبریج» درس پزشکی بخونه و جراح شه.
چی شد؟
دهنتون وا موند؟
نیلوفر شادمهری که تهش برگشت ایران
اما زینب سادات حسینی هنوزم تو انگلستان با سختیای غربت و بلاد کفر میسازه!
دیگه همشو من نگم😉
یه سرچ ساده بزنید تو نت
رمان «بدون تو هرگز»
داستان زندگی زینب ساداته
دختر اول طلبه شهید سید علی حسینی
بخونید و مثل من حالشو ببرید✌️🏻
#کتاب_شناسی
با گوش دادن فقط پانزده دقیقه!!!!
فقط یه سوال اون انسان هایی که پا منبر استاد بودند از شدت خوف و رجاء نمردن؟
یا مثلا این مفاهیم که پشت سر هم گفته میشد، دچارِ جنون و دیوانگی یا تشنج و غش نمیشدن!؟
من بعد پانزده دقیقه دارم تشنج میکنم.
😐🖐🏻
نمیگم مفاهیم برای فهم سنگینه، من گمراه و نادانم، به خودم و درون خودمم و این واقعا بده...
یک بار یک عزیزی به من گفت :ادم به مملکت درونی خودش هیچ گونه تسلطی نداشته باشه، چطوری میخواد با امام زمانش مملکت ها اداره کند!؟
راست میگه.
راست میگه...
ما عرضه اداره خودمونم نداریم... :)💔
البته این ما منظور منِ حقیر با لایه ها و بالا و پایین خودمم نه شما...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
قصه چشمها/• به یاد عشق عَبِد...
یا مقلب القلوب
یا طبیب القلوب
یا منور القلوب
یا انیس القلوب...🌼🌙
....
...
.
آقای قاضی
این رسمش نبود...
ولله بالله این عدالت نیست...
هر وقت اومدم سفر این دل بیصابو پهن کنم
بگم :د...آخه لعنتی من دوست دارم...
نشد.
نکه نتونماا.
هه...
اقای قاضی برا ما نشد معنی نداره.
همه تو محل به قول و قرار ما قسم میخورن.
نگو چرا این همه دبدبه و کپکپه رسیدم به گنگی.
(ولوم صداش رو میاره پایین)
تو چه میفهمی!؟
چشاشش...
اخ نگم برات از چشاش...
چشاش قد کهکشونه...
وقتی قفل میکنم تو چشاش،
اصلا فلج میشم.
زبونم میبره.
(مکث و سرشو میندازه پایین دست میزاره رو پیشونیش)
(بعد سرشو میگیره بالا)
ببینم قاضی چرا اونو نمیگیری!؟
اینکه تو چشاش سیاه نور میکشه تا نفس منو بگیره تو دفتر دستک لعنتیتون جرم نیست!؟
هِزار باز بهش گفتم اون سیاهی مث الماست رو بکن زیر اون چارقدت.
گوش نداد که نداد.
خو خودت ببین چه شری به پا کرد.
د ای زخم پا پیشونیمو ببین.
اقای قاضی !
کاش بفهمه چقدر میخوامش.
برا خاطرش این پیشونی و زخم که هیچ.
من این سرمم میدم.