eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
229 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
522 ویدیو
35 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
دارم به این فکر می‌کنم حالا با این هدف و رویا و آرمان های بلند و دراز، باید بیشتر دوید. با این سرعت لاکپشتیمون عاقبت‌ جامونده و بیچاره و بدبختیم! کل دنیامون شده این افکار و این رویا، اون وقت اینقدر غرق روزمره و خوردن و خوابیدن شدیم که یادمون رفته همه چیز محدوده و این لحظه های ناب جوونی هرگز برنخواهد گشت...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
دارم به این فکر می‌کنم حالا با این هدف و رویا و آرمان های بلند و دراز، باید بیشتر دوید. با این سرعت
چقدر بابت تک تک ادعا و حرف ها و عقاید و رویاهامون قراره هزینه بدیم؟! اصلا اهل هزینه دادن هستیم؟ یا فقط از این همه فقط حرف و لب و دهنیم!؟
تا به یک چاله می‌رسیم شروع به غر زدن و نق نق کردن میرسیم! خب حق هم داریم! آدمی که جیک جیک مستونِ بهار از خود بی خودش کرده با سر رسیدنِ زمستون و پیش بینی نکردنش باید هم غر و نق بزند. ما آدم ها حتی بلد نیستیم یک خط سیر و مسیر برای اهداف و رویاهامون بچینیم و حادثه ها را پیش بینی کنیم! <أن الانسان لفي خسر> عاقبت بی تدبیر هاست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پرسید: قهرمان کیست؟
گفتم: آدم ها قهرمان های زیادی توی زندگیشون دارند که... گفت: نه! قهرمان اگر قهرمانِ برای همه هست. آدم ها تو زندگیشون دست آویز و دست گیر دارند؛ درست. اما قهرمان واژه‌اش پهن و گسترده هست روی تمام اقیانوسیه ها... قهرمان عاشقه. نه عاشق یک شخص! آخه مگه قهرمان ها غل و زنجیرِ آدم ها به دور گردن و بازوشون هست!؟ نه عاشق خداست. به اندازه تک تکِ اقیانوسِ دل مردمان، مثل خدا بزرگ و وسیع ست. قهرمان....
درِ گوشم گفت رفتیم روسیه! موزه جنگ روسیه. تختِ چوبِ ترکش خورده را  گذاشته بودند و دور آن را با نوار و بندِ قرمز حصار کشیده بودند. پرسیدیم این چیه؟! یک تخت چوبِ ترکش خورده که این همه اِهن و تلپ نداره!! که بستیدش تو موزه جنگ! جریان چیه!؟ باد به قبقبه انداخت گفت: سر درِ سنگرِ فرمانده لشکر بود! نباید مردم ببینند که فرمانده چگونه از جان گذشته و خط مقدم را تا حوالی گلوله ها آمده و ترکش ها را بر سر درِ سنگرش لمس کرده! پوزخندی به تمامِ ادعا هایش کردم و در خیالم نقش بست. فرمانده ارشدِ دفاع مقدس، یادم آمد که در بدنش بیش از صد ترکش بود. این ها شوخی بود برای ما که هشت سال نجنگیدیم و ادعا نکردیم، بلکه هر چه بود وظیفه بود و عشق، نه منت و به رخ کشیدن! میون کوچه پس کوچه های تهرونم رفتیم اما، کسی رو نشناخت!
+: چرا بهش می‌گفتند بابا نظر؟! _: تو جنگ هشت ساله ما اکثرا نوجوون و جوون بودند که جنگیدند. یکی مثلِ سردار نظری نژاد که سی ساله بود، برای اون قد و نیم قد های جبهه حکم بابا رو داشت. شده بود پناهِ دلتنگی و خستگیِ بسیجیا. آن ها هم بهش می‌گفتند بابا. کسی که مثلِ بابا هوای ما کوچیکای خراسان را داشت. شد !
: چه شب هایی که از دردِ ترکش ها به بالای پشت بام پناه می‌بردم، که فقط خدای خودم صدای من را بشنود.
خداوند بزرگ به درختانی که ریشه دارترند، سهم بیشتری از آسمان می بخشد.