Hayaat Imam Husseinالرادود ذوالفقار سرور _ وا حسيناً صرختي(MP3_160K).mp3
زمان:
حجم:
10.6M
الرادود ذوالفقار سرور/
باهم #مداحی گوش بدیم...
التماس دعا
دارم به این فکر میکنم حالا با این هدف و رویا و آرمان های بلند و دراز، باید بیشتر دوید.
با این سرعت لاکپشتیمون عاقبت جامونده و بیچاره و بدبختیم!
کل دنیامون شده این افکار و این رویا، اون وقت اینقدر غرق روزمره و خوردن و خوابیدن شدیم که یادمون رفته همه چیز محدوده و این لحظه های ناب جوونی هرگز برنخواهد گشت...
#رویا
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
دارم به این فکر میکنم حالا با این هدف و رویا و آرمان های بلند و دراز، باید بیشتر دوید. با این سرعت
چقدر بابت تک تک ادعا و حرف ها و عقاید و رویاهامون قراره هزینه بدیم؟!
اصلا اهل هزینه دادن هستیم؟
یا فقط از این همه فقط حرف و لب و دهنیم!؟
تا به یک چاله میرسیم شروع به غر زدن و نق نق کردن میرسیم!
خب حق هم داریم!
آدمی که جیک جیک مستونِ بهار از خود بی خودش کرده با سر رسیدنِ زمستون و پیش بینی نکردنش باید هم غر و نق بزند.
ما آدم ها حتی بلد نیستیم یک خط سیر و مسیر برای اهداف و رویاهامون بچینیم و حادثه ها را پیش بینی کنیم!
<أن الانسان لفي خسر>
عاقبت بی تدبیر هاست.
گفتم: آدم ها قهرمان های زیادی توی زندگیشون دارند که...
گفت: نه!
قهرمان اگر قهرمانِ برای همه هست.
آدم ها تو زندگیشون دست آویز و دست گیر دارند؛ درست.
اما قهرمان
واژهاش پهن و گسترده هست روی تمام
اقیانوسیه ها...
قهرمان عاشقه.
نه عاشق یک شخص!
آخه مگه قهرمان ها غل و زنجیرِ آدم ها به دور گردن و بازوشون هست!؟
نه عاشق خداست.
به اندازه تک تکِ اقیانوسِ دل مردمان، مثل خدا بزرگ و وسیع ست.
قهرمان....
#زنوبا
#زد_حسنی
درِ گوشم گفت رفتیم روسیه!
موزه جنگ روسیه.
تختِ چوبِ ترکش خورده را گذاشته بودند و دور آن را با نوار و بندِ قرمز حصار کشیده بودند.
پرسیدیم این چیه؟! یک تخت چوبِ ترکش خورده که این همه اِهن و تلپ نداره!!
که بستیدش تو موزه جنگ!
جریان چیه!؟
باد به قبقبه انداخت گفت: سر درِ سنگرِ فرمانده لشکر بود!
نباید مردم ببینند که فرمانده چگونه از جان گذشته و خط مقدم را تا حوالی گلوله ها آمده و ترکش ها را بر سر درِ سنگرش لمس کرده!
پوزخندی به تمامِ ادعا هایش کردم و در خیالم #بابا_نظر نقش بست.
فرمانده ارشدِ دفاع مقدس، یادم آمد که در بدنش بیش از صد ترکش بود.
این ها شوخی بود برای ما که هشت سال نجنگیدیم و ادعا نکردیم، بلکه هر چه بود وظیفه بود و عشق، نه منت و به رخ کشیدن!
میون کوچه پس کوچه های تهرونم رفتیم اما،
کسی #بابا_نظر رو نشناخت!
#زنوبا
#زد_حسنی
+: چرا بهش میگفتند بابا نظر؟!
_: تو جنگ هشت ساله ما اکثرا نوجوون و جوون بودند که جنگیدند.
یکی مثلِ سردار نظری نژاد که سی ساله بود، برای اون قد و نیم قد های جبهه حکم بابا رو داشت.
شده بود پناهِ دلتنگی و خستگیِ بسیجیا.
آن ها هم بهش میگفتند بابا.
کسی که مثلِ بابا هوای ما کوچیکای خراسان را داشت.
شد #بابا_نظر !
#زنوبا
#زد_حسنی
#بابا_نظر :
چه شب هایی که از دردِ ترکش ها به بالای پشت بام پناه میبردم، که فقط خدای خودم صدای من را بشنود.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
#بابا_نظر : چه شب هایی که از دردِ ترکش ها به بالای پشت بام پناه میبردم، که فقط خدای خودم صدای من را
درد را جز به خدا، برای احدی بیان نکردن.
#رسم_مردان_خدا