eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
229 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
522 ویدیو
35 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
پرسید: قهرمان کیست؟
گفتم: آدم ها قهرمان های زیادی توی زندگیشون دارند که... گفت: نه! قهرمان اگر قهرمانِ برای همه هست. آدم ها تو زندگیشون دست آویز و دست گیر دارند؛ درست. اما قهرمان واژه‌اش پهن و گسترده هست روی تمام اقیانوسیه ها... قهرمان عاشقه. نه عاشق یک شخص! آخه مگه قهرمان ها غل و زنجیرِ آدم ها به دور گردن و بازوشون هست!؟ نه عاشق خداست. به اندازه تک تکِ اقیانوسِ دل مردمان، مثل خدا بزرگ و وسیع ست. قهرمان....
درِ گوشم گفت رفتیم روسیه! موزه جنگ روسیه. تختِ چوبِ ترکش خورده را  گذاشته بودند و دور آن را با نوار و بندِ قرمز حصار کشیده بودند. پرسیدیم این چیه؟! یک تخت چوبِ ترکش خورده که این همه اِهن و تلپ نداره!! که بستیدش تو موزه جنگ! جریان چیه!؟ باد به قبقبه انداخت گفت: سر درِ سنگرِ فرمانده لشکر بود! نباید مردم ببینند که فرمانده چگونه از جان گذشته و خط مقدم را تا حوالی گلوله ها آمده و ترکش ها را بر سر درِ سنگرش لمس کرده! پوزخندی به تمامِ ادعا هایش کردم و در خیالم نقش بست. فرمانده ارشدِ دفاع مقدس، یادم آمد که در بدنش بیش از صد ترکش بود. این ها شوخی بود برای ما که هشت سال نجنگیدیم و ادعا نکردیم، بلکه هر چه بود وظیفه بود و عشق، نه منت و به رخ کشیدن! میون کوچه پس کوچه های تهرونم رفتیم اما، کسی رو نشناخت!
+: چرا بهش می‌گفتند بابا نظر؟! _: تو جنگ هشت ساله ما اکثرا نوجوون و جوون بودند که جنگیدند. یکی مثلِ سردار نظری نژاد که سی ساله بود، برای اون قد و نیم قد های جبهه حکم بابا رو داشت. شده بود پناهِ دلتنگی و خستگیِ بسیجیا. آن ها هم بهش می‌گفتند بابا. کسی که مثلِ بابا هوای ما کوچیکای خراسان را داشت. شد !
: چه شب هایی که از دردِ ترکش ها به بالای پشت بام پناه می‌بردم، که فقط خدای خودم صدای من را بشنود.
خداوند بزرگ به درختانی که ریشه دارترند، سهم بیشتری از آسمان می بخشد.
وداع ام_سلمه با امام حسین.mp3
زمان: حجم: 9.2M
در این پادکست، قصه‌ی وداع ام‌سلمه با امام حسین علیه‌السلام روایت شده است. قصه‌ای که گوشه‌ای از آن ماجرای سرخ شدن تربت است! 🆔 @Qasas_school
هدایت شده از «نـاٰمــیراٰ»
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
(گریه/فغان/جیغ/بغض/سکوت/سرشار از اکلیل)
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
|چ|
اقیانوسِ عمقش وسیع و گوهرش گرانبها بود. همه را رها کرد، و با باری سبک راهی مصر و لبنان و فلسطین شد. آنجا با نموری و تیرگی خانه شیعیانِ لبنان مواجه شد. نحیفی و رنجوری چهره ها قلبش را متلاشی کرد. با عجز و ناله تعریف می‌کرد که برای دو لقمه نان واکس به کفشِ عیان و اغنیا میزد درحالی که خودش کفشی به پا نداشت! منتظر منجی و نجاتگری بودند که بر بازوان او بیاویزند و حقِ مچاله شده و بر باد رفته شان را پس گیرند. چمران مدرک دکترای هسته ای و مدارج علمی اش را در آمریکا رها کرد و راهی سفری عاشقانه شد. او حتی عقلش را هم عاشق کرده بود به آن وعده داده بود که تمام هوش و دانشی که دارد پناهی برای پابرهنگان بسازد.  با تمامِ اقیانوسِ دلش در اتاقی چند متری جا گرفت. همرزمش نقل کرد که چمران با یک چفت سرپایی و یک لباس راهش را آغاز کرد. در همان چند متری در دلِ مردمِ سرگشته. آغاز راهِ عاشقانه او همانا و رودهایی که راهی اقیانوسِ دلش گشتند و دریا شدند همان. موج وجودش هنوز هم سر بلند می‌کند به آسمان و سِرّ جاودانگی را به رخ همگان کشاند. @zenoba_hasani