گفتم: آدم ها قهرمان های زیادی توی زندگیشون دارند که...
گفت: نه!
قهرمان اگر قهرمانِ برای همه هست.
آدم ها تو زندگیشون دست آویز و دست گیر دارند؛ درست.
اما قهرمان
واژهاش پهن و گسترده هست روی تمام
اقیانوسیه ها...
قهرمان عاشقه.
نه عاشق یک شخص!
آخه مگه قهرمان ها غل و زنجیرِ آدم ها به دور گردن و بازوشون هست!؟
نه عاشق خداست.
به اندازه تک تکِ اقیانوسِ دل مردمان، مثل خدا بزرگ و وسیع ست.
قهرمان....
#زنوبا
#زد_حسنی
درِ گوشم گفت رفتیم روسیه!
موزه جنگ روسیه.
تختِ چوبِ ترکش خورده را گذاشته بودند و دور آن را با نوار و بندِ قرمز حصار کشیده بودند.
پرسیدیم این چیه؟! یک تخت چوبِ ترکش خورده که این همه اِهن و تلپ نداره!!
که بستیدش تو موزه جنگ!
جریان چیه!؟
باد به قبقبه انداخت گفت: سر درِ سنگرِ فرمانده لشکر بود!
نباید مردم ببینند که فرمانده چگونه از جان گذشته و خط مقدم را تا حوالی گلوله ها آمده و ترکش ها را بر سر درِ سنگرش لمس کرده!
پوزخندی به تمامِ ادعا هایش کردم و در خیالم #بابا_نظر نقش بست.
فرمانده ارشدِ دفاع مقدس، یادم آمد که در بدنش بیش از صد ترکش بود.
این ها شوخی بود برای ما که هشت سال نجنگیدیم و ادعا نکردیم، بلکه هر چه بود وظیفه بود و عشق، نه منت و به رخ کشیدن!
میون کوچه پس کوچه های تهرونم رفتیم اما،
کسی #بابا_نظر رو نشناخت!
#زنوبا
#زد_حسنی
+: چرا بهش میگفتند بابا نظر؟!
_: تو جنگ هشت ساله ما اکثرا نوجوون و جوون بودند که جنگیدند.
یکی مثلِ سردار نظری نژاد که سی ساله بود، برای اون قد و نیم قد های جبهه حکم بابا رو داشت.
شده بود پناهِ دلتنگی و خستگیِ بسیجیا.
آن ها هم بهش میگفتند بابا.
کسی که مثلِ بابا هوای ما کوچیکای خراسان را داشت.
شد #بابا_نظر !
#زنوبا
#زد_حسنی
#بابا_نظر :
چه شب هایی که از دردِ ترکش ها به بالای پشت بام پناه میبردم، که فقط خدای خودم صدای من را بشنود.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
#بابا_نظر : چه شب هایی که از دردِ ترکش ها به بالای پشت بام پناه میبردم، که فقط خدای خودم صدای من را
درد را جز به خدا، برای احدی بیان نکردن.
#رسم_مردان_خدا
هدایت شده از مدرسه تاریخاندیشی قصص
وداع ام_سلمه با امام حسین.mp3
زمان:
حجم:
9.2M
در این پادکست، قصهی وداع امسلمه با امام حسین علیهالسلام روایت شده است. قصهای که گوشهای از آن ماجرای سرخ شدن تربت است!
🆔 @Qasas_school
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
|چ|
اقیانوسِ عمقش وسیع و گوهرش گرانبها بود.
همه را رها کرد،
و با باری سبک
راهی مصر و لبنان و فلسطین شد.
آنجا با نموری و تیرگی خانه شیعیانِ لبنان مواجه شد.
نحیفی و رنجوری چهره ها قلبش را متلاشی کرد.
با عجز و ناله تعریف میکرد که برای دو لقمه نان واکس به کفشِ عیان و اغنیا میزد درحالی که خودش کفشی به پا نداشت!
منتظر منجی و نجاتگری بودند که بر بازوان او بیاویزند و حقِ مچاله شده و بر باد رفته شان را پس گیرند.
چمران مدرک دکترای هسته ای و مدارج علمی اش را در آمریکا رها کرد و راهی سفری عاشقانه شد.
او حتی عقلش را هم عاشق کرده بود به آن وعده داده بود که تمام هوش و دانشی که دارد پناهی برای پابرهنگان بسازد.
با تمامِ اقیانوسِ دلش در اتاقی چند متری جا گرفت.
همرزمش نقل کرد که چمران با یک چفت سرپایی و یک لباس راهش را آغاز کرد. در همان چند متری در دلِ مردمِ سرگشته.
آغاز راهِ عاشقانه او همانا و رودهایی که راهی اقیانوسِ دلش گشتند و دریا شدند همان.
موج وجودش هنوز هم سر بلند میکند به آسمان و سِرّ جاودانگی را به رخ همگان کشاند.
#زنوبا
#زد_حسنی
@zenoba_hasani