١٣آگوست/۲۲مرداد
امشب درحالی که برق اکثر خونه ها
رفته، منم رفتم توی تراس یه فرش
پهن کردم و بعد از صلاه مغرب ایرپادم
رو گذاشتم توی گوشم و به آسمون و
ستاره هایی که بهتر از هر زمان دیگه ای
معلوم میشدند خیره شدم و سمفونی
خرمشهر رو پلی کردم.
به این فکر کردم که خدای من الان
اون ستاره کوچولو چند میلیون
سال نوری، روشناییش گذر کرده تا به
چشم من برسه!
و تازه این کوچک ترین عظمت این جهانه...
انگاری همه جهان بر کف دست خدا
جمع هست و خدا رهبر ارکستر این
نظم و هماهنگیه.
و من در این خلقت بیکران،
قراره چه سازی رو یه چه ریتمی و
در کجای این هستی انجام دهم!؟
سازی که با زدنش مست بشم و با این
بیکران همراه!
پرشور و شوق ترین افکار من بر میگرده
به رسالتم در این جهان.
چون همیشه مدهوشِ آفریننده و خالقِ
این نظم و آوا و آواز میشم...
اگر آدمی هم سرکش نبود و مطیع امر
این رهبر ارکستر، چه میشد!!!
نمیدونم شاید همین سرکشی و قبیله
سیاه هم عضوی از بدنهی این جهانِ
متضاد و متناقص هست!
واااوووو
چه نقطهی عجیبی...
نظم و انضباط و رهبری در عین
آشفتگی و به هم ریختگی.
آیا این خدا واقعا جای پرستش ندارد!؟
هزاران بار سجده بخاطر تمامی
این تنوع ها و تکثر ها،
که در عین وحدت و الوهیت هستند.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
الرادود الحسیني محمد الجنامي:
اسم القصيدة : تعلم بشعوري
اسم الشاعر : #وسام_الشویلی
اسم الرادود : #محمد_الجنامي
🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
ياحبيبي تعلم ابشعوري
ای حبیب من تو به احساس من آگاهی
كلها بيدك اصبحت اموري
همه ی امورات من به دست تو قرار گرفت
يحسين غايتي اذكر مصابك
ای حسین هدف من مرثیه خوانی. برای توست
يحسين دنيتي لحظه اعله بابك
ای حسین دنیای من لحظه ای ایستادن بر استان توست....
@@
من گلب والسان الك
از ته دل و زبانم باتو سخن میگویم
احچي ي العندك عِلم
ای که باخبر هستی
بالأگوله وبالحقيقه
از انچه میگویم و از حقیقت سخنم
وانت تعرف داخلي
و تو از درونم آگاهی
انه احبك من صدگ
براستی که من عاشق تو هستم
وابمحبتك ملتزم
و به پیمان عشق تو پایبندم
ريحة امك بيك اشمها
از تو بوی مادرت فاطمه
وريحة الغالي علي
و پدر عزیزت علی (ع) به مشامم میرسد
اوگف اگبالك عبد
در مقابلت همچون غلام خادم می ایستم
واللي مثلك ينخدم
که تو برازنده ی آنی
واشكبرها عليه
و خدمت تو برای من بزرگ و ارزشمند است
خِدمتك ي الولي
ای ولی من !
خادم وصاير ملك
من خادمم اما در این خدمت پادشاه شده ام
طلعتني امن العدم
تو مرا از نیستی به هستی آورده ای
كبرتني وعليه
تو مرا بزرگ کردی
رميت اجمل حلي
و مرا با زیبا ترین جامه ها پوشاندی ....
مالي قيمه واشضعف كياني
من ارزشی ندارم و کیان من بسیار ضعیف و کوچک است اما ...
انت انت رتبتلي شاني
این تو بودی که به من قدر و منزلت بخشیدی
سبحان خالقك للرحمه جابك
منزه است خدایی که تو را برای رحمت رساندن به ما آفرید
يحسين دنيتي لحظه اعله بابك
ای حسین همه ی دنیای من در لحظه ای کنار استانه ی حرم تو خلاصه شده است....
@@
شحچي ما انطي وصف
هر چه بگویم نمیتوانم یک دهم از
عِشر إحساس الگلب
احساس قلبم را توصیف کنم
بس اگلك ياشمسنه
فقط به تو میگویم خورشید ما
لا حياة إبلا شمس
بدون خورشید نمیتوانیم زندگی کنیم
من اجيتك مو لأن
من برای اینکه تو شفیع هستی و گناهان را میبخشی
شافع وتغفر ذنب
و گناهان را از بین میبری پیش تو نیامدم
آنه احبك لله احبك
من در راه خدا عاشق تو هستم
وانت تعرف شنهو احس
و تو از احساس من باخبری
أنت يا قطب الرحى
تو ای قطب و عمود اسیای وجود
الفارها شرق وغرب
که شرق و غرب را میگردانی
هاذي روحي بدونك
این جان من بدون تو گردش آن
تظل تفتر عكس
بر خلاف و برعکس خواهد شد
اقرب امن الروح الي
تو نزدیکتر از جانم هستی
أنه اريدك تقترب
و میخواهم بیشتر قرب بیشتری بین ما باشد
خلي نورك يضيّع
بگذار نور تو
ظلامات النفس
تاریکی های جان را از بین ببرد
آنه منك خالقي عرفته
من بویسله تو خدایم را شناختم
اذكر اسمك الله لو ذكرته
اگر نام خدا را بر زبان آورم اسم تو را زمزمه میکنم
متصير سجدتي لو ما ترابك
سجود من بر قرار نمیگردد اگر تربت کربلای تو نباشد
يحسين دنيتي لحظه اعله بابك
ای حسین همه ی دنیای من در لحظه ای کنار استانه ی حرم تو خلاصه شده است....
@@
خاف اظلمك لو گلت
هراس دارم اگر بگویم
انت يحسين الهوى
تو هوای نفس کشیدنم هستی به تو ظلم کرده باشم
شرد اوصف والله گايل
چه را توصیف کنم و خدا گفته است
إلك مخلوق الفلك
که همه ی فلک برای تو حسین خلق شده !
انت صح بيه جرح
درست است که تو زخم من هستی
بس جرح كله دوى
اما زخمی که درمان کننده است
احمد الله ودوم اشكره
همیشه خدا را حمد و سپاس می گویم
لإن خالقني إلك
که مرا برای تو آفرید
بيه ياظلمه التمر
دیگر کدام تاریکی میتواند مرا در بر گیرد
واسمك امن اقراه ضوى
و اسم تو را که بر زبان می اورم نور می تابد !
آيه آيه قريتك
ایه ایه تو را خواندم
يمن مااجملك
ای که بسیار زیبا هستی
اسجد ابُابك خجل
من و اشک هایم با شرمندگی بر آستانه ی
أنه ودمعاتي سوى
بارگاهت سجده می کنیم
رحمه بابك اشوفه
استانه ی حرمت را رحمتی از جانب خدا میدانم
واجيت اتوسلك
و آمدم به تو متوسل شوم
امنياتي ياحبيبي اشوفك
ای حبیب من ، ارزویم دیدن توست
كلشي اعوفه وانت مااعوفك
همه چیز را ترک می کنم اما تو را هرگز رها نمیکنم
ع الباب وگفتي انطر جوابك
در استانه ی حرم می ایستم و منتظر جواب تو می مانم
يحسين دنيتي لحظه اعله بابك
ای حسین همه ی دنیای من در لحظه ای کنار استانه ی حرم تو خلاصه شده است....
ريت ترجع كربله
ای کاش واقعه کربلا تکرار می شد
وآنه اصبح عابسك
و من عابس تو می شدم
وأسمي يصبح بين ناسي
و اسم من در بین خویشاوندانم
هذا مجنون العشگ
به مجنون عشق حسین شهره شود ...
ادري بالدنيا فرص
می دانم در دنیا فرصت های نجات وجود دارد
وعندي فرصة مجلسك
و فرصت من مجالس عزای توست
راح اعلگ روحي شمعه
میخواهم جانم را همچو شمع برافروزم
وبالمآتم احترگ
و در عزایت بسوزم
اليخدمك هذا ملك
انکه خادم تو شود پادشاه است ،
يمن ربك قدسك
ای که خدا تو را مقدس نمود
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
منهو مثلك مُضحي
چه کسی مثل تو برای دین خدا قربانی داد
يميزان الصدگ
و جانفشانی کرد ای میزان حقیقت
احتضر دين المصطفى
دین پیامبر نزدیک بود از بین برود
ومن اجيت اتنفسك
و چون تو امدی زنده شد
هايه روحه ابوجودك
با وجود تو دین همیشه نفس خواهد کشید
بعد ما يختنگ
و زنده خواهد ماند ....
من سمعته ابمنحرك اجيته
چون ندای مددخواهی اش را شنیدی ، با گلویت پیش آن امدی
شفته ظامي وبالدمه سگيته
او را تشنه یافتی و با خون خود او را سیراب نمودی
مسلوب من إجه انطيته ثيابك
دین چون برهنه و جامه ربوده شده نزد تو آمد ، جامه هایت را تقدیمش نمودی....
يحسين دنيتي لحظه اعله بابك
ای حسین ،همه ی دنیای من لحظه ای بر استانه ی حرم تو خلاصه شده است ......
ترجمه.
اگر کرمانی هستید این پوستر اطلاعیه هیئت بنیاد شهید پالیزوانی رو پخش کنید بین دوستان و خانوادتون...✨❤️🪐
انّ فی الجنه نهراً من لبن
لعلیٍ وحسینٍ وحسن
کل من کان محباً لهم
یدخل الجنه من غیر حزن
حب أهل البیت فرضٌ عندنا
وبهذا الحب لا نخشى المحن
هدایت شده از معلم روزهای آبی
تغیر من اجل المهدی: به خاطر حضرت مهدی، تغییر کن.
Hamed ZamanyMikeshooni.mp3
زمان:
حجم:
9.8M
بعد از هفت سال...
حامد زمانی آهنگ منتشر کرده...🥲
۲۴ آگوست/۴شهریور
دیگه ماه آگوست داره نفس های آخرش
رو میکشه و من لبریز از صبر برای
سپتامبر هستم!
اصلا ماه سپتامبر با ترکیبی از شهریور
خیلی برام خاص و زیباست.
آغاز شب هایی هست که لب پنجره اش
پتو پیچ میشم و سوزِ سرما رو روی
گونه هایم حس میکنم.
غروبش یه حاله ای از پاییز رو داره
و سرخیش عین پرتقال توسرخه.
درخت ها کم کم دارن رنگ عوض میکنند
و اکثرا سبزِ لجنی و سبز سدری شدن
و دارن رو به قهوه ای و نارنجی
حرکت میکنند.
آسمون پر میشه از پرنده های مهاجری
که قصدِ سفر کردند و درخت های پسته
پر میشه از پسته های تر و تازه.
باباحاجیم که قدیما سرحال تر و مردِ
صحرا و باغ های پسته بود، همیشه این
ایام جیب هاش پر پسته تازه بود. کیف
میکرد که دسترنج یکساله اش رو بده به
نوه هاش و براشون پسته رو پوست بکنه.
ماه سپتامبر برام بوی کتاب های آنشرلی
و حال و هوای اونلی رو داره. بوی
اثاث کشی و مهاجرت از روستا به شهر...
بوی توی صحرا دویدن و از گله های
اکسیژن تنفس کردن.
چایی داغ دارچینی!
کیک های مامان پز!
انارهایی که بابا میخره!
خرید کیف و کفش مدرسه با دفتر های
خوشگل و رنگی.
البته قسمت سوز هم داره این ماه!
رفتن باباحاجیم و سردی و غبارِ قبرستان.
صدای ناله های روباه...
یادمه اون شب که باباحاجیم سحرش
رفت ننبابام برام تعریف میکرد ما
قدیمیا صدای روباه رو وقتی میشنویم
برامون این معنا رو داره که قراره واقعه
بدی رخ بده...
همون شب خواب دیدم توی هوای گرگ
و میش دارم صدای روباه رو میشنوم...
و بعد فردا متوجه شدم باباحاجیم دیگه
نیست!
ایام عجیبیه این ماه سپتامبر.
و خب من خیلی دوستش دارم!