هدایت شده از قصه فروش؛
برگشتن به شبی که در کافه عمارتِ دل نشسته بودیم و تو شربتِ گل زعفرانت را هم میزدی و از پیشنهاد شغلی جدیدت میگفتی و من محوِ لحنِ چشمهایت بودم که برق میزد و زودتر از زبانت ماجرا را میگفت..
برگشتن به ساعتی که حواست پرتِ صحبت بود و جمعِ من. و با سر انگشتِ سبابهات کف دستم نقش میکشیدی و نوازشم میکردی. بعد زل زل خیره میشدی در مردمک چشمهایم و با اخمی تصنعی میگفتی: به چه حقی انقدر زیبایی؟!
برگشتن به لحظه ای که سرم را خم کردم تا تکهی بزرگ کیکِ سیب دارچین را در دهانم بگذارم و تو فرز و تند پیشانیام را بوسیدی..
برگشتن به هیچکدامشان دیگر ممکن نیست !
بیا و مرا برگردان به چهار راه ولیعصر و تماشا کردنِ دستفروشها ، به انتخابِ سارافونهای رنگیِ ارزان قیمت. به خریدنِ ذرت میکزیکیِ داغ و آهسته و نرم پیاده روی کردن تا انقلاب.. بیا آستینم را بکش و بگو که آیا تمام شعرهای فروغ را خوانده ای؟ بعد بی آنکه منتظر جوابم بمانی، مَرا به کتاب فروشی ببر و دیوان اشعارش را برایم بِخر.
بیا و مَرا برگردان به روزهای پیش از خودت..
#میم_سادات_هاشمی
@ghesehforush 🥀🕊
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
برگشتن به شبی که در کافه عمارتِ دل نشسته بودیم و تو شربتِ گل زعفرانت را هم میزدی و از پیشنهاد شغلی ج
استادِ من....
استادِ نویسندگی...
خانم هاشمی...
از خوبی و لطافت نوشته های ایشون هر چی بگم کمه...
حتما خیلی از شما ایشون رو میشناسید...
اینم کانال اصلی ایشون در ایتا...
حمایت کنید...🌸🌧
ما فرزندان مدرسهای هستیم که در آنجا یاد گرفتیم آزاد زندگی کنیم، ما امنیت را از دشمن التماس و گدایی نمیکنیم؛ ما حق خود را با خونهایمان که برای سربلندی نذر شده و بر آزادگی ایستاده است، باز پس میگیریم.
ما یاد گرفتیم که اگر سلاحت را در جنگ خونین بیرون نیاوری، بردهای خواهی شد در بازار برده فروشان که رحم و مروتی دیگر در آنجا نیست.
#شهید_جهاد_مغنیه
#جهاد
#شهید_مغنیه
@zenoba_hasani
ما امروز اینجا آمدیم تا بگوییم ما در مسیر شما گام برمی داریم؛ مسیر عشق و جهاد، مسیر تصمیم برای پیروزی. ای شیخ راغب، ای سید عباس و ای حاج عماد شما چراغهایی بودید که راه را روشن ساختید و چراغها در پی شما و در راه شما روشن شدند؛ ما برای تمامی جهانیان خواهیم گفت که چگونه آزادی بدست می آید و چگونه با خون پیروزی محقق میگردد.
#شهید_جهاد_مغنیه
#جهاد
#شهید_مغنیه
@zenoba_hasani
هجدهم January سال 2015
مصادف با بیست و هشتم دی ماه سال ۱۳۹۳
یادم هست که رفسنجان دقیقا مثل امروز غرق برف بود...
و خبر شهادت جهاد و فرماندهان مقاومت از جمله الله دادی (یکی از فرمانده های لشکر کرمان)
در بلندای جولان...
در مرز جنونِ اسرائیل...
با بمب افکن ها و موشک ها....
حالمان را منقلب کرد.
خطاب به غاصبان:
اندکی دلیری در خون شما نمیدَوَد و نطفه تان با ترسِ دورانِ بدبختیتان در حیفا و تلاویو و اورشلیم عجین است.
اندکی جرئت ندارید که در مصاف با فرماندهان ما در تنگا تنگی جولان به پا خیزید و جنگی ترتیب دهید.
و تا ابد در جهنمِ محصور تلاویو و حیفا و اورشلیم بسوزید و با مرگ که همنشین ابدیتان است ، بر خود بلرزید.
#شهید_مغنیه
#جهاد
#شهید_الله_دادی
#زد_حسنی
#زنوبا
@zenoba_hasani
بیایید میخوام ببینم تو ناشناس چیا گفتید و بخونم و جواب بدم....
*مشغله امتحانات واقعا کسل اور بود که الحمدالله تمام شد
و در آخر گذرنامه های ما : رفتن به تمامی کشور ها به جز فلسطین اشغالی مجاز می باشد...:))))💔
و کتاب!
یادمه دقیقا همون روزا که حاجی رو شهید کردند یه کتاب خوندم که سرش قلبم درد گرفت...
تو فضای اون موقع با اشک و اه میخوندمش...
به نام زخم داوود...
و یک کتاب دیگدم خوندم که احتمالا پیداش نکنی ولی اسمشو میگم جِنین...درباره وقایع خوفناک جنین...وای حتی نمیتونم بهش فکر کنم....
پیجتون رفتم و مطالب رو خوندم...❤️
بچه ها روزمرگی های یه مامان با بادووم دوست داشتنیشونه...
خواستید عضو شید...
@A_moment_with_lili