eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
218 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
504 ویدیو
34 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
تو آمدی و همه جا رو عطر یاس و یاسمین فراگرفت...
امشب عبای آقا مهمون خونه ما شد. آمد و عطر یاسِ جامه شان در همه جای آشیان ما پیچید... عبا حقیقتا بوی یاس می‌داد...
هدایت شده از حریر عادلی
ابلیس از خوشحالی پرواز کرد! تمام زمین را بگشت، یاران خود را جمع کرد؛ به آنها گفت:‌ ای شیاطین! امروز به آرزوی خود رسیدیم و مردم را جهنمی کردیم؛ الا کسی که در این مصیبت گریه کند و به دوستی آل محمدﷺو علیﷺ پای‌بند باشد. _ پس تا می‌توانید مردم را به شک بیندازید و از این مصیبت بازدارید، تا زحمت ما به هدر نرود... [تذکره‌الشهدا،ص۳۴۷] @hariradeli
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
عباس یعیونی.. ترضه یزلونی.. للشام یهدونی عباس ای چشمان من.. راضی میشوی مرا ذلیل کنند؟.. و به سوی شام ببرند عندک یبو فاضل یخویه پیش تو ای اباالفضل ای برادر اشتچی حالی.. حرمه بلا والی.. والشمر برالی شکایت حالم را میکنم.. زنی بدون سرپرست هستم.. و شمر همراه من است والیحدی للناگه زجر و زجر ابن قیس زمام شتر را به دست دارد عباس یعیونی.. ترضه یزلونی.. للشام یهدونی عباس ای چشمان من.. راضی میشوی مرا ذلیل کنند؟.. و به سوی شام ببرند انت الجیبیتنه امن الوطن تو ما رو از وطن آوردی واتچفلیت بینه.. بیدک تبارینه.. هساه تخلینه سرپرستی ما رو به عهده گرفتی.. مراقب ما باشی.. حال ما را تنها گذلردی ما بن عدوان و کفر در بین دشمنان کافر جابو یعباس الهزل شتران لاغر را اوردن وانویرچبونه…عنک یمشونه…والیزید یهدونه ما را سوار کنند..از پیش تو..به سوی یزید یسبونه من کترالکتر از هر سو ما را به اسارت بدند خویه الفواطم بالدرب ای برادر چه کسی از دختران فاطمه منهو الیباریها..عگبک یوالیها..یا ویلی اعلیها در بین راه مراقبت کند..بعد از تو ای سرپرست انها..وای بر حال آنها واتروح تالیها ابیسر و سرانجام به اسارت میروند عباس یعیونی.. ترضه یزلونی.. للشام یهدونی عباس ای چشمان من.. راضی میشوی مرا ذلیل کنند؟.. و به سوی شام ببرند ترضی الفواطم یا نفل قبول میکنی دختران فاطمه ترفج غرب واتروح..واعله النیاک اتنوح..وانت تظل مطروح با غریبه ها همراه شوند؟..بر روی شترها ناله میکنند..و تو بر روی زمین افتاده ای علرمح راسک چالبدر سر تو بر روی نیزه همچون ماه است عباس یعیونی.. ترضه یزلونی.. للشام یهدونی عباس ای چشمان من.. راضی میشوی مرا ذلیل کنند؟.. و به سوی شام ببرند للشام لو طب الضعن وقتی کجاوه ها وارد شام شدند والناس اجت لینه..تتفرح اعلینه..واحنه یوالینه امچاتیف بین اهل الغدر با دست های بسته در بین مردم خائن هستیم عباس یعیونی.. ترضه یزلونی.. للشام یهدونی عباس ای چشمان من.. راضی میشوی مرا ذلیل کنند؟.. و به سوی شام ببرند ردنه للمجلس من نطب وقتی که خواستیم وارد مجلس شوم وایزید عاینه..واتشمت ابذلنه..عنک یسایلنه یزید مارا نگاه کرد..و از ذلت ما شاد شد..درباره تو از ما سوال کرد یا بوالفضل شنهو العذر ای ابولفضل عذر تو چیست عباس یعیونی.. ترضه یزلونی.. للشام یهدونی عباس ای چشمان من.. راضی میشوی مرا ذلیل کنند؟.. و به سوی شام ببرند
🏴«مِثْلِی‌ لَا يُبَايِعُ‌ مِثْلَه»🏴 🔰 مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام با محوریت کتاب خون‌آورد 🔹سخنران حجت‌الاسلام سید میثم میرتاج‌الدینی 🔹با نوای اسماعیل متوسلیان 🗓 زمان : از ۶ تیر ماه الی ۸ تیر ماه (به مدت ۳ روز ) از ساعت ۱۷ 📍مکان : کرمان، بلوار شهید مفتح، خیابان شهید مفتح ۱۵(شهید محمدی)، غربی ۳، بیت الزهرا سیدالشهداء 🔹 خواهران و برادران
امروز به طرز عجیبی احساسِ ته کشیدگی می‌کردم. انگار چیزی در درونم شکسته شده بود و داشت من رو می‌بلعید. چیزی شبیه نهنگی گرسنه که مدت ها بود در اعماق اقیانوس قلبم خوابش کرده بودم. کاری که چندین سال براش زحمت کشیده بودم بخاطر یه خطا خورد به بن بست و کلاف این سالها رو در هم پیچید. ناامیدِ خستهِ بی هیچ انگیزه برای ادامه حیات. اما باید سر پا می‌موندم چون این ماه شلوغ ترین حالت خودم هستم و اگر کم بیارم یه پشیمونی بزرگ تر از چیزی که الان دارم تجربه میکنم، سراغم میاد. هیچ ایده ای نداشتم. مثل همیشه یه گوشه سجاده ام کز کردم و صدای سید حسن نصرالله رو پخش کردم و ادیتش کردم برای کانال نفحات. قلبم آروم شد. همه وجودم آروم شد. نهنگ رامِ صدای نصرالله شد. همیشه همینه... صدای سید شهید همیشه وجودِ پر رمز و رازم رو بی آلایش میکنه و سفید و یک دست میشم. به خودم قول دادم بعد عشاء برم سراغ حداقل یکی از کارهام و حداقل یه تیک توی دفترم بزنم. و اون مسئله رو سپردم به خدا. داشتم شروع میکردم به بلند شدن که گوشیم زنگ خورد. نگهبانی بود و می‌گفت امروز نبودی و پست بسته‌ات رو گذاشته اینجا. شال و کلاه کردم و بسته ام رو گرفتم. زهرا برام کتاب فرستاده بود. این کتاب توجیه المسائل رو وقتی مشهد بودیم باهم تو یکی از صحن ها لا به لای کتابخونه حرم پیدا کردیم و نشستیم و باهم چند صفحه خووندیم. کتاب رو پیدا نکردیم تو کتاب فروشی ها تا همین چند هفته پیش که باهم رفته بودیم باغ کتاب اونجا دو تا جلد گرفتیم و قرار بود وقتی میرم دماوند برای هم یادداشت بنویسیم لا به لای صفحه ها و کتاب رو جا به جا کنیم به عنوان یادگاری. روز آخر زهرا باید از سرکار میومد راه‌آهن برای همین کتابم تو خونه‌شون مونده بود و بهم قول داد برام پست کنه. خلاصه این کتاب چند هفته ای بود پیشش بود و پست نمی‌کرد بهم گفت چیزی قراره به دستم برسه و اونو که گرفتم با هم پستشون میکنم برات. تا اینکه امروز اومد... میون بی‌رمغی ها و بی حوصلگی هام... هدیه ای از طرف‌ آیه... رفیق لبنانی بسیار دورِ نزدیکم... مامانش تهران بود و احتمالا از طریق مامانشون این به دست زهرا رسیده و بعد به من... یه زیارت حضرت زهرا سلام الله علیها... مدت ها بود بهش زل میزدم... اشک تو چشمام حلقه زد... با تمام وجودم دعا رو خووندم و شروع کردم به انجام کارام... هر زمان اینطوری ناراحت میشم انگاری دستی من رو تکون میده و من رو از جا بلند می‌کنه... والا آیه کجا و من کجا... این جهان جای عجیبیه... روابط انسان هایی که به واسطه آرمان ها و عقایدشون به هم وصل ان، خیلی محکم و استوار هست. مثل زنجیر که هر حلقه اش چفته همدیگره. و این روابط در تاریکی ترین لحظه ها چشم و چراغ زندگیت میشه. برگی از خاطرات امروز/ ۷ تیرماه سالِ پنجم/
من دارم شبیه شمع کنار عکستون آب می‌شم...