زِنُوبــــــاٰ|𓂆
بلند شو علمدار علم رو بلند کن؛
بازم پرچم حرم رو بلند کن :))))
من آدم رویا پردازی ام.
همیشه تو خیالاتم اینطوری بود
یک روز منم کارت دیدار میگیرم و
با ذوق یه کوله بر میدارم و بلیط
قطار میگیرم و میام پیشتون.
وقتی از در حسینیه میآیید داخل
من از شوق دیداتون پر دربیارم.
یک دل سیر نگاهتون کنم...
ریز به ریز جزئیات رفتارتون رو حفظ
کنم و از دیدنشون حظ ببرم...
زمانی که دستاوردی برای ایرانم
کسب کرده باشم و اون دستاورد رو
تقدیم شما کنم...
اما نشد...
یه بچه ۲۳ ساله ای که هنوز داره
سرش میخوره به سنگ تا بلاخره بتونه
کاری کنه...
اما نشد...
نشد و رفتی...
ذوقی که برات داشتم برای دیدار الان
تبدیل شده به یک غده پس گلوم.
دیدار ما محقق شد...
منِ بدون هیچ دستاوردی و تویی
که در گوشه ای ساکت آرمیدید.
هیچی ندارم براتون.
جز بغض شرمندگی!
از عمری که حاصلی برای راه و مسیرمون
نداشت...
این روز ها با خودم گفت و شنود کردم،
در پس خودم منی رو دیدم که اگر عزمش
رو قوی نکنه برای امام زمانش هم قراره
اینطوری حسرت بخوره.
به آقای شهید گفتم که کاری کن...
من رو از من رها کن...
من رو آزاد از هرچه من...
من رو برای رویایی که برایش رفتی
بساز...
حکم آنچه تو خواهی...
یک روزی نه چندان دور شما را خواهم
دید و اون روز،
روزی که شقایق ها برخواستن...
اون روز،
روزی که پرستوها به مقصد رسیدن...
اون روز...
دقیقا همون روزیه که با دسته ای
پر گل نرگس به دیدارتون میآیم...
سرافراز...
آزاده...
محکم...
بهتون میگم آقا بلاخره شد..
بلاخره دختر ناخلفتون بدردتون خورد...
به وقت ۱۳ ام تیرماه/
در راه اولین دیدار...🪐✨