روزی ناصرالدینشاه با امیرکبیر به مازندران می رفتند. شاه در نزدیکی مقصد سر از پنجره کالسکه بیرون کرد و دریا را دید. از کالسکهران پرسید، آن آب چیست؟
کالسکهران که چاپلوس محض بود، گفت: اعلیحضرت ، دریای مازندران است که خدمت شما مشرف شده است!!
ناصرالدینشاه سری از خوشحالی و تشکر همراه تبسم تکان داد. و امیرکبیر سری از ناراحتی.
ناصرالدینشاه علت را پرسید، امیرکبیر گفت: بدبخت شد ولایتی که والی و مسئول آن به جای شنیدن مشکلات و حرف انتقاد ، عاشق شنیدن این همه دروغ و چاپلوسی و تملق شد.
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حکایت_قدیمی
حکایت قاضی و همسر زیبای بازرگان
قسمت پنجم
قسمت چهارم را اینجا کلیک کنید
قاضى با لحن جدى گفت: ‘اى مرد محترم، به هيچوجه قصد شوخى ندارم بلکه آنچه گفتم عين حقيقت است و همسر شما بدون خبر و خداحافظى گذاشته و رفته.
مرد بازرگان گفت: ‘حضرت قاضى من همسرم را خيلى خوب مىشناسم و مىدانم که غير از اينجا و خانهٔ خودم جائى ندارد که برود و چون خانهٔ خودم قفل است و کليدش هم نزد من مىباشد او جاى ديگرى نخواهد رفت، قطعاً در اين کار سرى است که از من پنهان مىکنيد!’
قاضى در حالى که بهشدت خشمگين بهنظر مىآمد فرياد زد:
– ‘اى مرد ابله، اين من هستم که بايد ناراحت باشم نه تو. زود باش از اينجا بيرون برو و همسرت را در جاى ديگر جستجو کن.’ مرد بازرگان که سخت ناراحت شده بود از خانهٔ قاضى بيرون آمد و يکسر به حضور سلطان محمود شتافت و جريان را به عرض رسانيد.
سلطان محمود که اسم و رسم بازرگان را شنيده بود و مىدانست که دروغ نمىگويد دستور داد بلافاصله قاضى را حاضر کردند. وقتى جريان را از او سؤال کرد، قاضى عرض کرد: ‘قربانت گردم درست است که اين مرد هنگام عزيمت به هندوستان همسرش را به خانهٔ من آورد و به دست من سپرد لکن آن زن سه ماه قبل بدون خبر و خداحافظى از خانه بيرون رفت و ديگر برنگشت و من هم هر جا جستجو کردم او را نيافتم.’
تاجر عرض کرد: ‘اى سلطان عادل، من مطمئنم که همسر من هرگز چنين کارى نمىکند و من حرفهاى قاضى را باور ندارم.’
سلطان از قاضى پرسيد: ‘آيا بر صحت ادعاء خودت شاهد و دليلى هم داري؟’
قاضى جواب داد: ‘چند تن از همسايگان گفتههاى مرا تصديق کرده و شهادت مىدهند.’ سپس نام چند تن از مردمان شرور را که از قاضى براى شهادت دروغ رشوه گرفته بودند، بر زبان آورد و روى کاغذ اسامى آنها را نوشت و به دست سلطان محمود داد.
قسمت ششم
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
قذافی عادت داشت به هر کشوری میرفت چادر صحرایی خودش رو میبرد چون به هتل نمیرفت و توی چادر میموند.
زمانی که به آمریکا رفت بهش اجازه ندادن تو محوطه پارک نیویورک چادر بزنه.
اطرافیان رفتن با یه تاجر صحبت کردن، زمینش رو برای یک هفته اجاره کردن و پول دو سال رو بهش دادن.
بعداز برپایی چادر تاجر با هماهنگی اهالی اون منطقه رفتن شکایت کردن و قذافی نتونست وارد چادر بشه، تاجر هم پولش رو برنگردوند.
حدس بزنید تاجر آمریکایی کی بود؟ دونالد ترامپ.
این پدرسوخته از اولشم دزد و بدعهد بود.
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs