دارالفنون در روز یکشنبه ششم دی ماه ۱۲۳۰ شمسی برابر با پنجم ربیعالاول ۱۲۶۸ قمری، سیزده روز پیش از قتل امیرکبیر و با حضور ناصرالدین شاه، آقاخان نوری صدراعظم جدید (جانشین امیرکبیر ) و گروهی از دانشمندان و معلمین ایرانی و اروپایی با ۳۰ نفر شاگرد رسماً گشایش یافت.
تصویر : کاشی یادبود گشایش مدرسه و زنگ مدرسه دارالفنون.
نخستین تاریخ نصب این زنگ ۱۲۳۰ هجری یعنی ۱۶۵ سال پیش حک شده است.
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاحِ راه
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
#حکایت_قدیمی
حکایت قاضی و همسر زیبای بازرگان
قسمت ششم
قسمت پنجم را اینجا کلیک کنید
به موجب دستور سلطان شهود را حاضر ساختند و آنها نيز سخنان قاضى را تصديق نمودند.
سلطان که چنين ديد خطاب به مرد بازرگان گفت: ‘ملاحظه کردى که شهود ادعاء قاضى را تصديق کردند. بنابراين شکايت تو بىمورد مىباشد.
تاجر، با غم و اندوه فراوان و ناراحتى زياد از حضور سلطان بيرون رفت.
اما سلطان محمود چنين عادت داشت که بعضى شبها با لباس مبدل در شهر گردش مىکرد و از نزديک با مردم عادى تماس مىگرفت و به درد و دلشان مىرسيد.
از قضا همان شب بهطور ناشناس بيرون رفت و گذارش به مکانى افتاد که جمعى از اطفال مشغول بازى معروف (شاه وزير بازي) بودند.
يکى از اطفال که روى چهارپايه بلندى نشسته بود خود را سلطان مىپنداشت و به ديگران گفت: ‘شما همگى تحت فرمان من هستيد و بايد دستورات مرا اجرا کنيد.’
طفل ديگر گفت: ‘هرگاه رأى تو هم مانند رأى سلطان محمود دور از عدالت باشد، به زودى معزول خواهى شد.’
پسرى که روى چهارپايه نشسته بود پرسيد: ‘مگر سلطان محمود چه عملى دور از عدالت انجام داده است؟’
آن پسر گفت: ‘امروز بازرگانى از قاضى شهر به سلطان شکايت کرد که زنش را به قاضى سپرده و به سفر دور و درازى رفته و اکنون که از سفر برگشته و زن خود را خواسته ببرد، قاضى از سپردن زن به شوهرش خوددارى نموده و شاهد و دليل آورده که زن بازرگان از خانهٔ بازرگان بىخبر رفته است. غافل از اين که قاضى به ظاهر متدين، آن شهود را به زور رشوه حاضر کرده تا شهادت دروغ بدهند.’
سلطان محمود به شنيدن اين سخنان تکانى خورد و آهى کشيد و از آنجا دور شد و يکسر به قصر بازگشت.
صبح روز بعد يکى از مستخدمين محرم خود را به دنبال پسر بچه ديشبى که رأى سلطان را دور از عدالت دانسته بود فرستاد.
قسمت هفتم
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs