eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
62 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
بچها حواستون باشه به خودتون؛.. یادتون باشه خورشید تو تاریک ترین نقطه ی شب طلوع میکنه.....!=)))))
هدایت شده از نیڪا .
Meysam Ebrahimi ~ Musico.IRMeysam Ebrahimi - Negaranetam (320).mp3
زمان: حجم: 9.6M
انگار که قلبش را به دست گرفته و چاقویی در آن فرو کرده باشند، جان و تنش می‌سوزد و آتش میگیرد. نیمچه جانش تحلیل میرود و تنها همان یک‌نمه امید ِ‌ناامید، در خون‌هایش میماند. چه به روز او و ایرانش آمده بود؟! حال، چه داشت بر سر او که با همخون‌هایش هم‌درد بود می‌آمد؟ انگار از بدو تولد ِیک به یک‌شان دست بر گلوهایشان گذاشته و سعی در خفه کردنشان داشتند. آن خون ِ‌آریایی به کجا سفر کرده بود؟ دوردور‌ا!؟ حق‌شان بود؟ محکوم به چیزی که نه در رگ‌هایشان است و نه بر ریشه‌شان اشاره دارد؟ حال، مجبور بودند به امید کورسویی که از شرق می‌تابید، آن نور زنده نگه داشته بودشان. تنها ُتنهاُ تنهاُ تنها ؛ امیدوار بودند به روزهای آینده... با امیدواری وصله زدن دوباره بر وطن و تن‌ات، هم خون ِ‌هم‌درد ِ‌من. تقدیم به دیده‌هایت. https://eitaa.com/omid192/910🌛.
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
وای بچهااااااا، اگه بدونید چقدر منو خوشحال کردین این دم افطاریه،....💘🥲😂 عاشقتونم منبرا🤍🛐🛐🛐🛐 این
دورت بگردم الهی من قشنگم .=))))) فدای مهربونیت بشم من مآه من... منم امیدوارم تو به هر موقعیتی که آرزوش داری برسی و من بیام بگم به مهربونی این آدم اصن ندیدم..✨ بغللللللللل محکمممممم:)
عاشقتونم منبرا🤌🏻💙🤍=)))) 04/12/9
هدایت شده از 𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂🐋🌊
526.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاقد کپشن🙃🖤
_✯براے آخرین بار✯_ «» رهأم هادیآني.: آروم با دقت تمام قدم هام و روی زمین میگذاشتم،وحواسم بود پاهام روی مزار مردم قرار نگیره...، دستی به صورتم کشیدم و نفس عمیقی کشیدم.بچه که بودم،خیلی از بهشت زهرا و قبرستون میترسیدم،نمیدونم چرا اصن انگار فضاش برام خوف داشت.حس میکردم اون مکان داره عزیز های آدمارو ازشون میگیره؛ و هرچی بیشتر بری اونجا،بیشتر کسایی که دوست داری و از دست میدی.. بزرگتر که شدم،فهمیدم همه ی اینا تصور ذهن بچگونه ی رهام اون دوران بوده و دیگه نمیترسیدم؛ فقط فضاش خیلی واسم سنگین بود،انگار وقتی وارد اونجا میشدم یکی راه اکسیژن هوا رو می‌بست و نمیزاشت نفس بکشم؛ یا حس میکردم یه از خدا بی خبر...، گردنم و تو دستش گرفته و داره راه نفسم و می‌بنده،نمیزاره نفسم در بیاد؛ ولی بعد تر،اینجا شد واسم یه پنآهگاه.، یه پناهگآه واسه دلمردگی هام،خستگی هام،بی حوصلگی هام،بدبختی هام؛ اینجا شد تنها درمون زخم هام.. خراش های کوچیک و بزرگی که از همه دنیا روی قلبم شکل می‌گرفت و اینجا درمون میکرد؛ اینجا شد تنها التیام ترک های قلبم.؛ ترک هایی که با چسب یک دو سه هم درست نمیشد اینجا از بین رفت. وقتی که از آسمون به جای بارون درد و بغض می‌ریخت روسرم؛ وقتی که بهترین لباس توی تنم جای زخم هایی بود که از خنجر بهترین آدمای زندگیم شکل گرفته بود.....، اینجا بود که منو آروم میکرد. خب از وقتی ایرآن بانو و بابا رادمهر تنهام گذاشتن؛ من دیگه پسر بچه ای نبودم که از بهشت زهرا می‌ترسه که،از وقتی رفتن شدم یه مرد،آرع بعد رفتنشون یه شبه بزرگ شدم؛ یه شبه قد کشیدم،وتازه فهمیدم چقد چرخ این روزگار نامرده:) دیگه مجبور بودم به جای اینکه سرم و روی پاهای مامان ایرآن بزارم و گریه کنم،سرم و روی مزارش بزارم وباهاش حرف بزنم؛ باهاش حرف بزنم و به این فکر کنم مامان کجاست؟!:). من خیلی وقت بود که از دلگرمی های بابا رادمهر محروم بودم،بجای اینکه بابا بود و بهم راه و رسم زندگی کردن یاد میداد، زیر خاک سرد خوابیده بود=) بعد از یک ربع پیاده روی به قطعه ی مامان اینا رسیدم؛لبخند محوی زدم و زمزمه کردم:_مامان بابا،سلام!... دوتا دسته گل یاسی که گرفته بودم و روی سنگ مزارشون گذاشتم؛روی زمین جاگرفتم و زانو هام و بغل کردم.دستی به ته ریشم کشیدم و رو به ایرآن بانو لب زدم: مامانخوبی؟!.. رهامت بعد چهارده سال برگشته.؛همچی خوبه؟!.. اشکایی که روی گونه ام و خیس میکرد و پس زدم ودستم و روی سنگ مزار بابا رادمهر گذاشتم :_سام علیک آقا رادمهر!..اومدم دست بوسی ها...،:) از لحنم وسط گریه هام خندم گرفت،. نگاهی به درخت بید مجنون بالاسرم انداختم؛ هردوشون عاشق بید بودن؛وصیت کرده بودن که بعد از مرگشون بالای مزارشون یه بید مجنون باشه که سایه بندازه.. مامان می‌گفت عاشق بیده،چون همیشه ی خدا سرش پایینه.:) می‌گفت کسی انسان واقعیه؛که مثل بید باشه،بید هرچقدر قد می‌کشه سرش میاد پایین تر؛آدمم باید هرچقدر بیشتر به اون بالا بالا میرسه سرش پایین تر باشه،رفتارش با اون بنده خداهایی که پایین ان بهتر باشه.خاکی تر باشه،حواسش به آدمای دور و برش باشه.. کنار مزار هردوشون زیر بید دراز کشیدم، _خب چه خبر از اون ورا؟!واسه خودتون عشق میکنید بدون رهام ها.... اون ور رفتین،زندگی خوب،آب و هوای خوب... اصن مگه یادتون میمونه رهام کیه؟... خیلی غیر منتظره زدم زیر گریه و هق هق کردم._مامان،...دیدی بالاخره تابآنم و پیدا کردم...، ایران...بانو دیدی ... بعد از چهارده سال بالاخره روز خوب و دیدم؟! دیدی بالاخره تونستم یه نفس راحت بکشم=))) میبینی،بالاخره میتونم دخترم و بغل کنم؛ آروم نفس نفس زدم و ادامه دادم: -ولی بدکردین تنهام گذاشتین ها...! تابآنم یه مامان بزرگ بابا بزرگ مهربون میخواست..، کاشکی هنوز بودین..:) هق ای زدم و رو به بابا گفتم: _بابا..رادمهر کاش بودی،بابا..اگه بودی بهم پدری کردن یاد میدادی، میدونی آخه.. دستی به چشمام کشیدم و ادامه دادم: اینا فک میکنن من از سنگم،.. فک میکنن هیچ وقت خدا قرار نیست خسته بشم، نمیفهمن،این یارو رهامم بالاخره یدقع کم میاره دیگه... بالاخره یه جا این بغض که مث پاره آجر داره تو گلوش بالا پایین میشه،کار دستش میده.زانو هاش خم میشه و تاب و توان ادامه دادن ندارع:) دستم و توی موهام کردم و گفتم: _ولی مامان ایران برام دعا کن دورت بگردم خب؟! میبینی بازم یه رهامه و یه ایران..:) بازم هرکی که فکرشو بکنی جلو رهامت قد علم کرده..، نفس عمیقی کشیدم و لب زدم،: بابا می‌دونم همیشه از اون بالا نگاهم میکنی،ولی تروخدا سفارش منو به اون بالایی بکن... بابا بازم تنهام خیلی تنها:) بابا انگار یکی خورشید زندگیم و دزدیده و توی شب همیشگی زندانیم کرده.. بابا این آدما منو خورد کردن،خستم کردن خیلی خسته...مثل بچه ای شدم که توی دعوای زنگ آخر هیشکی پشتش نیست؛ ولی تو پشتم باش آقا رادمهر،پشت رهامت باش؛
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیست_و_سوم» رهأم هادیآني.: آروم با دقت تمام قدم هام و روی زمین میگذا
بچها،! تقدیم به نگاه مهربونتون🤌🏻💘 می‌دونم فضا خیلی متشنج و بیشتر تون استرس دارین،امیدوارم بتونم یکم باعث بشم حواستون از دور و بر پرت بشه،..✨ اگر خواستین راجب رمان حرفی بزنید یا انتقادی کنین،یاحتی اگر خواستین دردو دل کنید باهام بدونید من به گوشم بهترینها🫂❤️‍🔥