ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
وای بچهااااااا، اگه بدونید چقدر منو خوشحال کردین این دم افطاریه،....💘🥲😂 عاشقتونم منبرا🤍🛐🛐🛐🛐 این
دورت بگردم الهی من قشنگم .=)))))
فدای مهربونیت بشم من مآه من...
منم امیدوارم تو به هر موقعیتی که آرزوش داری برسی و من بیام بگم به مهربونی این آدم اصن ندیدم..✨
بغللللللللل محکمممممم:)
آیا کسی منتظر پارت هست؟!♥️🫂
امشب چون حالم و خوب کردین شاید دوتا پارت بدما،اونم جنجالی..❤️🔥🤍..
_✯براے آخرین بار✯_
«#ورق_بیست_و_سوم»
رهأم هادیآني.:
آروم با دقت تمام قدم هام و روی زمین میگذاشتم،وحواسم بود پاهام روی مزار مردم قرار نگیره...،
دستی به صورتم کشیدم و نفس عمیقی کشیدم.بچه که بودم،خیلی از بهشت زهرا و قبرستون میترسیدم،نمیدونم چرا اصن انگار فضاش برام خوف داشت.حس میکردم اون مکان داره عزیز های آدمارو ازشون میگیره؛
و هرچی بیشتر بری اونجا،بیشتر کسایی که دوست داری و از دست میدی..
بزرگتر که شدم،فهمیدم همه ی اینا تصور ذهن بچگونه ی رهام اون دوران بوده و دیگه نمیترسیدم؛
فقط فضاش خیلی واسم سنگین بود،انگار وقتی وارد اونجا میشدم یکی راه اکسیژن هوا رو میبست و نمیزاشت نفس بکشم؛
یا حس میکردم یه از خدا بی خبر...،
گردنم و تو دستش گرفته و داره راه نفسم و میبنده،نمیزاره نفسم در بیاد؛
ولی بعد تر،اینجا شد واسم یه پنآهگاه.،
یه پناهگآه واسه دلمردگی هام،خستگی هام،بی حوصلگی هام،بدبختی هام؛
اینجا شد تنها درمون زخم هام..
خراش های کوچیک و بزرگی که از همه دنیا روی قلبم شکل میگرفت و اینجا درمون میکرد؛
اینجا شد تنها التیام ترک های قلبم.؛
ترک هایی که با چسب یک دو سه هم درست نمیشد اینجا از بین رفت.
وقتی که از آسمون به جای بارون درد و بغض میریخت روسرم؛ وقتی که بهترین لباس توی تنم جای زخم هایی بود که از خنجر بهترین آدمای زندگیم شکل گرفته بود.....، اینجا بود که منو آروم میکرد.
خب از وقتی ایرآن بانو و بابا رادمهر تنهام گذاشتن؛ من دیگه پسر بچه ای نبودم که از بهشت زهرا میترسه که،از وقتی رفتن شدم یه مرد،آرع بعد رفتنشون یه شبه بزرگ شدم؛
یه شبه قد کشیدم،وتازه فهمیدم چقد چرخ این روزگار نامرده:)
دیگه مجبور بودم به جای اینکه سرم و روی پاهای مامان ایرآن بزارم و گریه کنم،سرم و روی مزارش بزارم وباهاش حرف بزنم؛
باهاش حرف بزنم و به این فکر کنم
مامان کجاست؟!:).
من خیلی وقت بود که از دلگرمی های بابا رادمهر محروم بودم،بجای اینکه بابا بود و بهم راه و رسم زندگی کردن یاد میداد،
زیر خاک سرد خوابیده بود=)
بعد از یک ربع پیاده روی به قطعه ی مامان اینا رسیدم؛لبخند محوی زدم و زمزمه کردم:_مامان بابا،سلام!...
دوتا دسته گل یاسی که گرفته بودم و روی سنگ مزارشون گذاشتم؛روی زمین جاگرفتم و زانو هام و بغل کردم.دستی به ته ریشم کشیدم و رو به ایرآن بانو لب زدم:
مامانخوبی؟!.. رهامت بعد چهارده سال برگشته.؛همچی خوبه؟!..
اشکایی که روی گونه ام و خیس میکرد و پس زدم ودستم و روی سنگ مزار بابا رادمهر گذاشتم
:_سام علیک آقا رادمهر!..اومدم دست بوسی ها...،:)
از لحنم وسط گریه هام خندم گرفت،.
نگاهی به درخت بید مجنون بالاسرم انداختم؛
هردوشون عاشق بید بودن؛وصیت کرده بودن که بعد از مرگشون بالای مزارشون یه بید مجنون باشه که سایه بندازه..
مامان میگفت عاشق بیده،چون همیشه ی خدا سرش پایینه.:)
میگفت کسی انسان واقعیه؛که مثل بید باشه،بید هرچقدر قد میکشه سرش میاد پایین تر؛آدمم باید هرچقدر بیشتر به اون بالا بالا میرسه سرش پایین تر باشه،رفتارش با اون بنده خداهایی که پایین ان بهتر باشه.خاکی تر باشه،حواسش به آدمای دور و برش باشه..
کنار مزار هردوشون زیر بید دراز کشیدم،
_خب چه خبر از اون ورا؟!واسه خودتون عشق میکنید بدون رهام ها....
اون ور رفتین،زندگی خوب،آب و هوای خوب...
اصن مگه یادتون میمونه رهام کیه؟...
خیلی غیر منتظره زدم زیر گریه و هق هق کردم._مامان،...دیدی بالاخره تابآنم و پیدا کردم...،
ایران...بانو دیدی ...
بعد از چهارده سال بالاخره روز خوب و دیدم؟!
دیدی بالاخره تونستم یه نفس راحت بکشم=)))
میبینی،بالاخره میتونم دخترم و بغل کنم؛
آروم نفس نفس زدم و ادامه دادم:
-ولی بدکردین تنهام گذاشتین ها...!
تابآنم یه مامان بزرگ بابا بزرگ مهربون میخواست..،
کاشکی هنوز بودین..:)
هق ای زدم و رو به بابا گفتم:
_بابا..رادمهر کاش بودی،بابا..اگه بودی بهم پدری کردن یاد میدادی،
میدونی آخه..
دستی به چشمام کشیدم و ادامه دادم:
اینا فک میکنن من از سنگم،..
فک میکنن هیچ وقت خدا قرار نیست خسته بشم،
نمیفهمن،این یارو رهامم بالاخره یدقع کم میاره دیگه...
بالاخره یه جا این بغض که مث پاره آجر داره تو گلوش بالا پایین میشه،کار دستش میده.زانو هاش خم میشه و تاب و توان ادامه دادن ندارع:)
دستم و توی موهام کردم و گفتم:
_ولی مامان ایران برام دعا کن دورت بگردم خب؟!
میبینی بازم یه رهامه و یه ایران..:)
بازم هرکی که فکرشو بکنی جلو رهامت قد علم کرده..،
نفس عمیقی کشیدم و لب زدم،:
بابا میدونم همیشه از اون بالا نگاهم میکنی،ولی تروخدا سفارش منو به اون بالایی بکن...
بابا بازم تنهام خیلی تنها:)
بابا انگار یکی خورشید زندگیم و دزدیده و توی شب همیشگی زندانیم کرده..
بابا این آدما منو خورد کردن،خستم کردن خیلی خسته...مثل بچه ای شدم که توی دعوای زنگ آخر هیشکی پشتش نیست؛
ولی تو پشتم باش آقا رادمهر،پشت رهامت باش؛
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیست_و_سوم» رهأم هادیآني.: آروم با دقت تمام قدم هام و روی زمین میگذا
بچها،!
تقدیم به نگاه مهربونتون🤌🏻💘
میدونم فضا خیلی متشنج و بیشتر تون استرس دارین،امیدوارم بتونم یکم باعث بشم حواستون از دور و بر پرت بشه،..✨
اگر خواستین راجب رمان حرفی بزنید یا انتقادی کنین،یاحتی اگر خواستین دردو دل کنید باهام بدونید من به گوشم بهترینها🫂❤️🔥
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیست_و_سوم» رهأم هادیآني.: آروم با دقت تمام قدم هام و روی زمین میگذا
ببخشید اگه اونقدر خوب نیست،تمرکز ندارم اصلا:))))
_✯براے آخرین بار✯_
«#ورق_بیست_چهار»
رهآم هادیآني:
ساعت تقریبا از هفت شب گذشته بود و من هنوز کنار مزار عزیز ترین آدمای زندگیم دراز کشیده بودم؛خورشید جاش و با ماه عوض کرده بود و ابر سیاه توی آسمون خبر از بارون میداد...،
سرم درد میکرد،حس میکردم یه نفر داره با چماق میزنه تو سرم..
ولی اهمیت نمیدادم،
مطمئنم هرکس منو این ساعت اینجا میدید،فکر میکرد جن زده ای دیوونه ای چیزی هستم..
ولی چیکار کنم،زمان و مکان از دستم در رفته بود.یعنی آرامشی که اینجا داشت از مورفینم بیشتر بود=)))
وقتی میومدم پیششون اصن نمیفهمیدم ساعت چنده،شبه یاروز،هوا تاریکه یا روشن،آسمون ابریه یا آفتابی؛
حتی یه وقتایی خودمم کنارشون یادم میرفت و گم میکردم...
یعنی اگه به من بود همین چند سال باقی مونده ی عمرم و اینجا زندگی میکردم تا روزی برسه که واقعی خونم اینجا بشه..
ولی متاسفانه تواین دنیای مزخرف وظیفه های زیادی داشتم و بزرگ ترینشون دیدن تابآنم بود.
باصدای زنگ گوشیم از جاده ی پیچ در پیچ فکر زدم تو خاکی.،
اصلا اعصاب تلفنی حرف زدن با کسی و نداشتم،نمیدونم چرا ولی انگار واقعا جنس اعصاب و حوصله ام از شیشه بود...
نفس ام و کلافه فوت کردم واز حالت دراز کشیده به نشسته در اومدم.
گوشی و برداشتم تا تماس و قطع کنم که با دیدن اسم 'Aliar' منصرف شدم؛
تره های موهام که بخاطر عرق روی پیشونی ام چسبیده بودو به طرف بالا هدایت کردم وصدام صاف کردم...،
آیکون سبزو فشار دادم._جانم برادر؟
+بالاخره کار خودت و کردی،نه؟!
آب دهنم و بی صدا قورت دادم و لب زدم:
کدوم کار داداش؟!
+نمیخواد منو دور بزنی بچه جون!.خودت میدونی من صدات و بشنوم میدونم چی شده ،چی نشده..
کلافه سرم و تکون دادم و زمزمه کردم:
-آره،رفتم حرف زدم تمومش کردم
+رهام من مردم که تو تک و تنها راه بیفتی بری پیش اون حیوون؟!
عادت داری کلا حرفای منو بگیری به چیزت؟
دستی به شقیقه هام کشیدم و گفتم:
-دادا،این چه حرفیه الان؟باید تنها میرفتم باهاش حرف میزدم..
+حرف زدی یا خودت و تیک پاره کردی؟!
نگاهی به دست باند پیچی شدم انداختم،یکم خون ازش پس داده بود و باند و قرمز کرده بود.
_حرف زدم علی،حرف..
یکم لحنش مهربون شد و گفت:
+حالا تابآن خانوممون و پیداکردی؟!
_علی میگفت تابآن چند روزه نیومده خونه،یه آدرسی داد گفت خونه رفیقاشه..
نکنه چیزی شده..
آروم زمزمه کرد:
+هیچی نشده بابا الکی استرس نگیر..
تابآن دختر توعه،طبیعیه تو خونه ای که افسانه و فرهاد هست دووم نیاره.
کجایی حالا؟
لبای خشکم و با زبونم تر کردم و گفتم:
_قبرستون!
عصبی گفت:
+رهام برادری و رفاقت و میذارم کنار میام دوسه تا چک افسری میخوابونم گوشتا؛
چرت میگه همش...
خندیدم و گفتم:
_دادا،واقعی بهشت زهرام.سرخاک مادر پدر..یکم مکث کرد و شرمنده گفت:
+خب شما یه کاری کن..
الان اول دوتا صلوات از طرف من واسه ایران خانوم و عمو بفرست بعد پاشو بیا خونه ی من برنامه چیدم.
_اعصاب جمع ندارم علیار،ولش..
+احمق!فقط خودم و خودتیم.
پاشو بیا بعد چهارده سال میخوام منکرات بیارم وسط.!
خندیدم و گفتم:_نکه تو نبود من یه بارم نه خ.وردی نه کش.یدی!..
درحالی که خنده تو حرفاش مشخص بود زمزمه کرد:
+نمیگم نخ.وردم،ولی تواین چهارده سال هیچوقت مث قدیم نشستم سرش.؛
_اوکی داداش،اومدم ولی بدون پ.ا.ر.م..
فقط به عشق خودت و برنامه هات دارم از تنهایی دل میکنم!
کلافه لب زد:
+رهام به وقتایی حس میکنم یه تخته ات کمه،الان اگه باهم رفته بودیم اون فرهاد و از سیصد جا ج.ر داده بودم.
حالتم اینطوری نبود...
_داداش مگه تو نگفتی فقط باید حرف بزنی باهاش؟جر دادن چیه این وسط...؟
+ج.ردادن فقط با تیزی نیستش که،یه وقتایی باحرف طرف و رنده میکنی!
_ول کن مشتی،میبینمت.
+منتظرم برادر.....
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیست_چهار» رهآم هادیآني: ساعت تقریبا از هفت شب گذشته بود و من هنو
بچها ببینید حال کنید من چقدر به شما اهمیت میدم،حتی وقتی چند متری خونمون و زدن داشتم رمان مینوشتم🙂😂💔
چرا وقتی تواین شرایط بد هم دارم پارت میدم باید دوتا لف داشته باشم؟!