eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
62 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «#ورق_بیست_نه» امیر مقاره: پکی به سیگارم زدم و دستم و از شیشه ی ماشین ب
_✯بـراے آخـرین بار✯_ تابآن هادیآن: یک هفته بعدـ صدای وز وزخنک باد لا به لای موهای کوتاه و بهم ریختم پیچید..، سرعت دویدنم و وسط زمین بیشتر کردم که دونه های درشت عرق از گوشه ی پیشونی ام شروع به ریزش کرد،. پاهام با سرعت وصف نشدنی، وسط زمین می‌دوید و صدای نفس نفس زدنام بین صحبت های نعنا خودنمایی میکرد؛ نمی‌دونم این همه انرژیم از کجای تن خستم منشأ می‌گرفت، فقط می‌دونم هروقت این طوری میدویدم انگار بهم یادآواری میشد که هنوز زندم. باهر درجایی که میزدم بوی خاک نم خورده و چمن تازه توی هوا می‌پیچید،از حنجره ام گذر میکرد و روی ریه ام مینشست بوی رویابود..،.... بوی زندگی!... بوی رسیدن؛ واسه من که از همه بهارای زندگیم عقب مونده بودم،چمن های زمین بازی حکم بهارو داشتن..، همین چمن ها همین خاک نم خورده همین عرقی که از گوشه ی پیشونیم شروع به ریختن میکرد و بین فر موهام گم میشد،و همین خستگی ای که همیشه بخاطر تمرین تو تنم لونه کرده بود و بهش عادت داشتم همش میشد امید،میشد تلنگری که هرروز پررنگ تر،بیشتر،محکم تر،بلند تر بهم ثابت میکرد که بالاخره یه روزی میاد که برسم به اون چیزی که هرشب توی سرم می‌چرخه و از هیجانش خوابم نمیبره.خب راستش من داشتم واسه رویایی که زندگیم و رو انگشتش میچرخوندم زمین گاز می‌گرفتم. حاضر بودم از خیلی چیزا بگذرم،تفریح،استراحت.. حتی خواب شبی که مردم عادی داشتن.. حاضر بودم از زندگی راحتی که هم سن و سالام داشتن بگذرم تا پیرهن تیم ملی تو تنم جا بگیره؛ نمی‌دونم ولی این زمین سبز، برای بار صد هزارم،به من مژده میداد،مژده میداد روزی میاد ثابت کنم فوتبال مال هرکسی که دلش براش بتپه و رویاش مثل خون توی رگاش جریان داشته باشه،و ربطی به جنسیت نداره؛ با قهقهه های پی در پی نعنا سرمو کلافه بالا آوردم و درحالی که دیگه از سرعت افتاده بودم و نرم درجا میزدم واسه سرد کردن،کلافه بهش خیره شدم. -نعنا چته واس چی مثل اسب میخندی،غلط کردم یه چیزی و واست تعریف کردم. درحالیکه از خنده قرمز شده بود و نفس نفس میزد لب زد:+باباخوشحالم بالاخره از سینگلی در اومدی، نمیدونی این چه دغدغه ای بود واسه من. یه لحظه از شدت شک سرجام وایسادم و با چشمای گرد شده بهش خیره شدم. +واااا اینجوری نگام نکنا... طرف اومده بدون اینکه هیچ ترسی از سرمایه ی کلان و پارتی کلفت رامین و باباش داشته باشه گرفتش زیر باد کتک. بعدسوار ماشینت کرده...، در ادامه از اینکه توی اسکل سیگار میکشی ناراحت شده و ازت قول گرفته نکشی. بعد با اینکه حالش بد بوده جلو تو با تو خوب رفتار کرده.میشه بگی دیگه چی میخوای؟! درحالی که دستم تا آرنج توی کاسه ی چشمم بود و داشتم چشمام و میمالیدم لب زدم: _نعنا؛امیر فقط یه آدمه بامعرفته همین. +الاق عزیز،خرشرک.. واسه چی باید واس تو که یه بار بیشتر تو عمرت ندیدیش معرفت خرج کنه، دستتم از چشت درار.. دست از چشام برداشتم و موهام و بالا دادم و خودم و روی زمین انداختم.. بی حوصله لب زدم،: -نعنا،امیر فقط منو به چشم به آشنا ته تهش یه رفیق میبینه.منم همینطور.؛ اگر هرکس دیگه هم بود این کارو براش میکرد چون وجدان داره نگاه گرفته ای بهم انداخت و مسخره لب زد:+حالا نمی‌خوای به این آقای آشنا بگی اسمت تابانه نه لیا.. _نمیدونم،به لطف اون سیرابی که اسم شناسنامه ایم لیاعه، حالا برم بگم دوتا اسم دارم؟! +نه خب،برو کلا همه چی و بهش بگو. سرم و بی تفاوت تکون دادم ك یکدفعه بالا پرید طوری که انگار چیزی یادش اومده باشه لب زد:+آهانننن ببین اصن باشه میگیم اون کاراش از معرفتش و مرام مروتش بوده اینکه ازت ماه تولدت و پرسیده چی؟! اینکه سرماه تولدت باهات شوخی کرده چی؟ اینکه آنقدر صمیمانه و خودمونی صحبت کرده چی؟! واقعا واسم عجیبه انقدر که نعنا به روابط اجتماعی من مسلطه و می‌دونه چه اتفاقی افتاده و چه حرفی رد و بدل شده من خودم یادم نمیاد. آروم لب زدم: _نعنا اونم حتما واسه اینه که چمیدونم آدم خوش مشربی عه شوخه ازین مدلاس که زود با همه صمیمی میشه نعنا هزارتا احتمال داره.. +ولی من می‌دونم،این پسره امیر یه چیزیش هست. آدم واسه هرکسی این کارارو نمیکنه. قدرش و بدون تابان. با چشمای شیطون نگاش کردم و با خنده لب زدم،:-دست پیش گرفتی پس نیوفتی؟! من این چند وقته دستبند ستت با مهران و دیدم نعنا خانوم؛واسه شماراستی راستی خبریه؛خندید و لب زد: +خب..مهران بچه ی خوبیه. چشمام و ریز کردم و توی چهرش خیره شدم و شیطون لب زدم: _نه بابا!.بچه ی خوبی که همه می‌دونن هست،بگو ببینم اونقدر ك بچه ی خوبیه پارتنر خوبیم هست؟ خندید و چیزی نگفت؛ که این بار جدی تراز قبل لب زدم:_ولی نعنا اگه این آقا داداش بنده اذیت کرد بگو من دعواش میکنم +آقا داداشت که،اصن اوفففف. با خنده ب.ی ش.ر.ف.ی زمزمه کردم و بطری آب و طرفش پرت کردم که قهقهه ای زد و جا خالی داد.
ببخشید دیر شد و ببخشید اگه بده=)
بچها ببخشید پارت نمی‌دم اوضاع تهران خیلی شلوغه و وضعیت واقعا بده از یه نظر دیگه،کلاس های مجازی هم هست و معلما سخت میگیرن سعی میکنم تو اولین فرصت پارت بدم🙂✨
همسایه ها، خواهش میکنم فور کمتر بدین یا اصلا فور ندین،ممنون میشم درک بکنید؛
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯بـراے آخـرین بار✯_ #ورق_سی_ام تابآن هادیآن: یک هفته بعدـ صدای وز وزخنک باد لا به لای موها
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «» ' همون ساعت،همون جااز دیدی دیگر' رهام هادیان: بعداز هزار بار کلنجار رفتن با خودم وبالا پایین کردن تفکراتم توی مغزم سرم و از روی فرمون بلند کردم..؛ دستی به صورتم کشیدم و توی آینه ی ماشین به چهره ی رنگ پریده و برف سفیدی که روی موهام خودنمایی میکرد خیره شدم. خسته از حرف های که برای چندمین بار تو مغزم فریاد زده میشد ضربه ای به پیشونی ام زدم و زیر لب زمزمه کردم: ساکت شو.. لبخند تلخی توی آینه به خودم زدم. گودی زیر چشمام نشون میداد که مثل همیشه صورتم زود تر از خودم متوجه عمق مشکلات زندگیم شده. نگاهم و از آینه ی ماشین گرفتم و به ورزشگاهی که فرهاد آدرسش و داده بود خیره شدم؛ الان تابآنم اینجا بود،پاره ی تنم اینجا بود،جگر گوشه ام اینجا بود،دختر کوچولوم اینجا بود،... زندگیم اینجا بود ولی صداهای تو مغزم نمی‌ذاشت برم پیشش... گوشه ی ابرو ام و با انگشت اشاره ام صاف کردم و شیشه ی عطرم و از توی داشتبرد برداشتم؛ به نبض دستم و گردنم عطر زدم زمزمه کردم: «پیر شدی آقا رهام؛!.. تمام موهات سفید شد. تاکی میخوای با خودت بجنگی هان؟ بسه هرچی فکر کردی؛ مرگ یه بار شیون یه بار،هوم؟!» دستی به چشمام کشیدم؛ گلوم فرقی با کویر نداشت و سعی میکردم با قورت دادن آب دهنم از خفه شدنم جلو گیری کنم. روبه آینه ادامه دادم: «مگه چقدر وقت داری که الان اینجا نشستی داری تو ذهنت چرخ میزنی؟ مگه چقدر برات فرصت مونده؟ چقدر اصن از عمرت برات مونده؟! خودمونیم،ولی شاید همین فردا از دست بری هادیان..، پس تمومش کن» دستی به ته ریشم کشیدم و دسته گل لیلیوم قرمز و به از روی صندلی شاگرد برداشتم..؛ لبخند محوی زدم؛
للیوم شبیه ترین چیز به تابآنم بود
، همون قدر خواستنی،همون قدر همه پسندوهمون قدر زیبا.... از ماشین پیاده شدم قدم های متزلزل ام و سمت ورزشگاه برداشتم. دلهره ای که توی دلم پرسه میزد نمی‌ذاشت نفس بکشم وحتی راهی که فاصله اش چهار قدم بود و طولانی کرده بود،ولی بازم لبخند لب هام و نوازش میکرد. دست گل وتودستم جابه جا کردم و باصدای خنده ی نسبتا بلند دوتا دختر که از سمت زمین چمن ورزشگاه میومد اخم خفیفی از تعجب روی پیشونیم نشست. روبروی زمین چمن توی پیاده رو ایستادم ونگاه خیره وبی تابم و توی ورزشگاه کشیدم. بعد از چند ثانیه چشم چرخوندن، با دیدن دخترک چشم ابرو مشکی ای که لباس فوتبال تنش بود و وسط زمین چمن نشسته بود خشکم زد..!. نفس هام از شدت تعجب تند شده بود و قلبم خودش و به در دیوار سینه ام میکوبید؛ نبض گردنم به شدید ترین حالت ممکن میزدو، بدون پلک زدن محو خنده هاو حرکات تابآنم بودم. مردمی که از پیاده رو میخواستن رد شن ازم میخواستن برم کنارو حتی بهم تنه میزدن؛.. ولی من توان انجام هیچ کاری و نداشتم..، با پخش شدن موهای فر مشکیش توی باد به خودم اومدم وبارون اشکام برای خیس کردن گونه ام از هم دیگه سبقت گرفتن..، گردنم و کج کردم و با صدای گرفته که ای به بغض آمیخته بود زمزمه کردم: _تصدقت تابان بابا؛!.. اشکام و با آستینم پاک کردم و بغض گلوم و با خنده های دندون نمام قورت دادم و برای بار دوم قهقهه هاش گوشم و نوازش کرد؛ آره،.. این دخترکی که الان وسط زمین نشسته بود و با خنده هاش باعث ذوق زدگی هام میشد،تابآنم بود که حالا قدکشیده بود و من محو زیبایی اش بودم. تابآنم بود که برق چشمای مشکی اش از دور هم مشخص بود و خنده هاش بهم جون دوباره میداد... تابآنم بود ك مثل بهارای کلاردشت زیبا بود، و خنده هاش مثل آفتاب اول صبح زندگی بخش..:))) تابآنم بود... دخترك خــــوش خـــــــــنده ی مـــن! نگاهی به دسته گل لیلیوم دستم انداختم؛ اشتباه کردم؛ لیلیوم زیبا بود ولی نه اندازه چشمای دختر من،زندگی بخش بود ولی نه اندازه خنده های تابان..،.. با دختری که روبروش نشسته بود و بهش میومد هم سن سال خودش باشه گرم صحبت بود، وازابرو های مشکی اش که سخت هم و بغل گرفته بودن معلوم بود حرفش جدی شده یکدفعه..، ولی یکدفعه نمی‌دونم اون دختر چی گفت که یکدفعه بطری آب و طرفش پرت کرد و ب.ی ش.ر.ف ای زمزمه کرد. از شدت شک درحالی که اشکام پایین میومد شروع کردم به قهقهه زدن... با لبخندی که روی لبام جاخوش کرده بود آروم زمزمه کردم: _دورت بگردم دختر بابا؛.. نفس عمیقی کشیدم سرم و سمت آسمون که از هرزمان دیگه آبی تر و قشنگ تر بود بردم؛ امروز آسمونشم فرق داشت انگار... راست میگن که وقتی حالت خوب باشه همچی قشنگ تره؛
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «#ورق_سی_یکم» ' همون ساعت،همون جااز دیدی دیگر' رهام هادیان: بعداز هزار بار
بچها این پارت واقعا کیلو کیلو اشک ریختن داره ها،...🥲🤌🏻✨✨✨ رهام هادیان بعد از یه عمر دختر کوچولوش و دیده و من میتونم بگم ماجرای اصلی رمانمون از اینجا تازه شروع میشه،بابونه ها،🌱💘 حالا نظراتون و بشنوم؟ گوش من منتظر شنیدن حرف های قشنگتونه،حرف بزنیم بروبچ؟!💙
هدایت شده از وطن
نانت را می‌دزدند ؛ سپس تکه‌ای به تو می‌دهند ، آنگاه امر می‌کنند که برای این سخاوتشان از آنها تشکر کنی ، امان از این وقاحت‌شان ...
بچها؛ شاید تا یه چند وقت نباشم؛ نمی‌دونم دقیق چقدر ولی خب می‌دونم نیستم... تو این چند وقته مراقب خودتون باشید، منتظر پارت هم باشید،به محض برگشتن براتون پارت میزارم... فعلا خدانگهدارتون.. دوستون دارم
همسایه ها دسترسیتون بسته است تا وقتی برگردم؛ ممنون میشم درک کنید=)
درود نور بچها🥲