eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
بچها؛ شاید تا یه چند وقت نباشم؛ نمی‌دونم دقیق چقدر ولی خب می‌دونم نیستم... تو این چند وقته مراقب خودتون باشید، منتظر پارت هم باشید،به محض برگشتن براتون پارت میزارم... فعلا خدانگهدارتون.. دوستون دارم
همسایه ها دسترسیتون بسته است تا وقتی برگردم؛ ممنون میشم درک کنید=)
درود نور بچها🥲
چقدر دلتنگ اینجا بودم:)
=)))))))))))))))))))) خدا نکنه عه
چرا آنقدر حقققققققققق و قشنگ بود؟!:))))))) فدات بشم 🥲
نوشتن عادی نیست..... کسی شروع به نوشتن می کند که بر لبهٔ پرتگاه نغمهٔ مهر سر دهد … کسی شروع به نوشتن می کند، که بی بال رویای پرواز دارد… کسی که لب سخنش را با نخ اجبار دوختند و حال قلم سکوتش را فریاد می کند…! ممبرکام🛐🛐🛐+++
نوشتن اما، تقدیرِ دست های بی رمقِ ما بود…… ممبرکام🛐🛐++++
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «» امیـــر: بعد از ساعت هابدبختی و شکنجه بالاخره ساعت کاری تموم شد.. نفس عمیقی برای آروم کردن خودم کشیدم.. دست کش های خونی و توی سطل زباله انداختم و روپوش جراحی و از تنم کندم.. به سمت روشویی اتاق رفتم و مشت هام و از آب خنک پر کردم و پشت سرهم توی صورتم پاچیدم.. توی آینه به چهره ی رنگ پریده و خستم نگاهی انداختم، ولی.. ولی به جای چهره ام جسد خونی اون پسر تصادفی و دیدم ك روی چهره اش ملافه ی سفید انداختم.. هنوز زجه های مادرش تو گوشم بود..، چشمای مظلوم دختر کوچیکش که حاله اشک درونش پر و خالی میشد داشت دیوونم میکرد؛ نگاه متعجب و ناامید پدرش عذاب وجدان و هر ثانیه بیشتر بهم منتقل می‌کرد.. چک نسبتا محکمی توی صورتم زدم و بابغض لب زدم:من هرکاری که باید میکردم کردم؛ سرمای آب و بیشتر کردم و مقداری از آب و توی یقه ام ریختم.. از حس سرماش چشمام و روی هم فشار دادم و موهای سرم و توی دستم فشار دادم.. چند دقیقه ای گذشت تا واسم عادی شد،به سمت پنجره رفتم و درِشُ چهار طاق باز کردم.. بعد طرف میز کارم و رفتم و خودم و روی صندلی ولو کردم... سرم و روی پشتی صندلی تکیه دادم و سعی کردم با ماساژ دادن شقیقه هام از دردی که درون سرم جاری بود جلوگیری کنم،اما موفق نبودم.... از همون اولش،من ساخته شده ی این شغل نبودم.. نه که از خون بترسم یا از مرده و فلان و بیسار.. نه واقعا نه.. من طاقت مکان اینجا و استرس اشُ نداشتم.. نمی‌تونستم با از دست رفتن آدما زیر دستم کنار بیام..؛ نمی‌تونستم با مردن آدما کنار بیام، نمی‌تونستم با درد کشیدن آدما و کنار بیام وهمه اینا واسم شکنجه بود... تنها چیزی که باعث میشد با محیط اینجا یکم سازگار باشم خوب پیش رفتن عمل ها و درمون درد های بقیه بود.. همه میگفتن به این بوی الکل،به این فضای خفه،به خون و زخم و جراحت، حتی به جون دادن آدما زیر دستت عادت می‌کنی.؛ ولی من هنوزم بعد از سه سال از بوی الکل سردرد میگیرم،هنوزم وقتی وارد بیمارستان میشم حس میکنم یکی باهام دست به یقه شده، هنوزم وقتی میبینم یکی داره از جراحت درد می‌کشه هول میکنم،وهنوزم اگه اتفاقی برای کسی بیوفته مثل الان خودم و مقصر می‌دونم..، دستی به چشمام کشیدم، انگار توی وجودم چند نفر داشتن چاقو کشی میکردن..، چرا بادقت تر کارمو انجام ندادم که بچه ی مردم حیف نشه؟ پوف کلافه ای کشیدم و جرعه ای از چایی روبروم و خوردم.. به قصد پرت کردن حواسم یکی از ورقه های ویزیت و برداشتم و دل دادم به نقاشی.. از بچگیم یه طور عجیبی با نقاشی آروم میشدم.. هع،اون موقع فکر میکردم وقتی بزرگ بشم قطعا یه نقاش معروف ام که تنها دقدقم چجوری چیدن نقاشی هام تو گالریِ.. ولی دست سرنوشت کاری با تصورات من نداشت.. شهاب،پدرم دکتر بود و یه روز وسط بچگیام بایه تصادف منو هیلدارو گذاشت تواین دنیای سنگین ورفت.. نبودنش،اونم از سن شیش سالگی سختی زندگی و برام به توان صد هزار کرد. دنیام و بهم ریخت، نمی‌دونم ولی توی اون دوران،فکر میکردم همچی این جهان واسه اذیت کردن و درد دادن به منه.. نمی‌تونستم هیچ چی و تحمل کنم... ولی با همه ی ابنا، مامان هیلدا برام طوری مادری کرد که این سختی و بتونم راحت تر تحمل کنم.. هیلدا همیشه میگه تورو خدا بهم داد تا بتونم بانبود شهاب کنار بیام.. چون تو خود شهابی... راستم می‌گفت از همه نظر شبیه بابا بودم و هرچقدر سنم بیشتر میشد بیشتر شبیه اش میشدم.. اخلافیاتم، صدام رنگ موهام،رنگ چشام،قدو قواره ام،وبیشتر از همه خنده هام.. تنها تفاوتم با بابا این بود که اون عاشق دکتر بودن و تسکین دادن درد آدمابودو.. ومن از همون اول نمی‌تونستم این شغل و تحمل کنم. ولی بازم هیلدا دوست داشت مثل بابا دکتر بشم.. دلش میخواست به جای قلم و رنگ نخ بخیه بیاد دستم.. بااینکه اون موقع فکر کردن به این شغل هم روانی ام میکرد ولی هیلدا کم زحمت و سختی نکشیده بود سر من... راستش آنقدر قشنگ واسه من مادری کرد که هیچ وقت تو زندگیم حسرت خانواده ی بقیه و نخوردم،هیچ وقت کمبود پدر و احساس نکردم،هیچوقت حس غریبی و یتیم بودن نداشتم... بخاطر همین برخلاف میلم سراغ این شغل اومدم... اینکه الان اینجا بودم همش به عشق هیلدابود و بس.. با سکوت بی پروای بیمارستان متوجه شدم همه ی کارکنان رفتن و من فقط موندم.. پاکت سیگار برگ و از توی جیبم برداشتم و روشنش کردم... پک عمیقی به سیگار زدم و از جام به قصد رفتن بلند شدم.