بچها ببخشید پارت نمیدم
اوضاع تهران خیلی شلوغه و وضعیت واقعا بده
از یه نظر دیگه،کلاس های مجازی هم هست و معلما سخت میگیرن سعی میکنم تو اولین فرصت پارت بدم🙂✨
همسایه ها،
خواهش میکنم فور کمتر بدین یا اصلا فور ندین،ممنون میشم درک بکنید؛
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯بـراے آخـرین بار✯_ #ورق_سی_ام تابآن هادیآن: یک هفته بعدـ صدای وز وزخنک باد لا به لای موها
_✯بـراے آخـرین بار✯_
«#ورق_سی_یکم»
' همون ساعت،همون جااز دیدی دیگر'
رهام هادیان:
بعداز هزار بار کلنجار رفتن با خودم وبالا پایین کردن تفکراتم توی مغزم سرم و از روی فرمون بلند کردم..؛
دستی به صورتم کشیدم و
توی آینه ی ماشین به چهره ی رنگ پریده و برف سفیدی که روی موهام خودنمایی میکرد خیره شدم.
خسته از حرف های که برای چندمین بار تو مغزم فریاد زده میشد
ضربه ای به پیشونی ام زدم و زیر لب زمزمه کردم:
ساکت شو..
لبخند تلخی توی آینه به خودم زدم.
گودی زیر چشمام نشون میداد که
مثل همیشه صورتم زود تر از خودم متوجه عمق مشکلات زندگیم شده.
نگاهم و از آینه ی ماشین گرفتم و به ورزشگاهی که فرهاد آدرسش و داده بود خیره شدم؛
الان تابآنم اینجا بود،پاره ی تنم اینجا بود،جگر گوشه ام اینجا بود،دختر کوچولوم اینجا بود،...
زندگیم اینجا بود ولی صداهای تو مغزم نمیذاشت برم پیشش...
گوشه ی ابرو ام و با انگشت اشاره ام صاف کردم و شیشه ی عطرم و از توی داشتبرد برداشتم؛
به نبض دستم و گردنم عطر زدم زمزمه کردم:
«پیر شدی آقا رهام؛!..
تمام موهات سفید شد.
تاکی میخوای با خودت بجنگی هان؟
بسه هرچی فکر کردی؛
مرگ یه بار شیون یه بار،هوم؟!»
دستی به چشمام کشیدم؛
گلوم فرقی با کویر نداشت و سعی میکردم با قورت دادن آب دهنم از خفه شدنم جلو گیری کنم.
روبه آینه ادامه دادم:
«مگه چقدر وقت داری که الان اینجا نشستی داری تو ذهنت چرخ میزنی؟
مگه چقدر برات فرصت مونده؟
چقدر اصن از عمرت برات مونده؟!
خودمونیم،ولی شاید همین فردا از دست
بری هادیان..،
پس تمومش کن»
دستی به ته ریشم کشیدم و دسته گل لیلیوم قرمز و به از روی صندلی شاگرد برداشتم..؛
لبخند محوی زدم؛
للیوم شبیه ترین چیز به تابآنم بود، همون قدر خواستنی،همون قدر همه پسندوهمون قدر زیبا.... از ماشین پیاده شدم قدم های متزلزل ام و سمت ورزشگاه برداشتم. دلهره ای که توی دلم پرسه میزد نمیذاشت نفس بکشم وحتی راهی که فاصله اش چهار قدم بود و طولانی کرده بود،ولی بازم لبخند لب هام و نوازش میکرد. دست گل وتودستم جابه جا کردم و باصدای خنده ی نسبتا بلند دوتا دختر که از سمت زمین چمن ورزشگاه میومد اخم خفیفی از تعجب روی پیشونیم نشست. روبروی زمین چمن توی پیاده رو ایستادم ونگاه خیره وبی تابم و توی ورزشگاه کشیدم. بعد از چند ثانیه چشم چرخوندن، با دیدن دخترک چشم ابرو مشکی ای که لباس فوتبال تنش بود و وسط زمین چمن نشسته بود خشکم زد..!. نفس هام از شدت تعجب تند شده بود و قلبم خودش و به در دیوار سینه ام میکوبید؛ نبض گردنم به شدید ترین حالت ممکن میزدو، بدون پلک زدن محو خنده هاو حرکات تابآنم بودم. مردمی که از پیاده رو میخواستن رد شن ازم میخواستن برم کنارو حتی بهم تنه میزدن؛.. ولی من توان انجام هیچ کاری و نداشتم..، با پخش شدن موهای فر مشکیش توی باد به خودم اومدم وبارون اشکام برای خیس کردن گونه ام از هم دیگه سبقت گرفتن..، گردنم و کج کردم و با صدای گرفته که ای به بغض آمیخته بود زمزمه کردم: _تصدقت تابان بابا؛!.. اشکام و با آستینم پاک کردم و بغض گلوم و با خنده های دندون نمام قورت دادم و برای بار دوم قهقهه هاش گوشم و نوازش کرد؛ آره،.. این دخترکی که الان وسط زمین نشسته بود و با خنده هاش باعث ذوق زدگی هام میشد،تابآنم بود که حالا قدکشیده بود و من محو زیبایی اش بودم. تابآنم بود که برق چشمای مشکی اش از دور هم مشخص بود و خنده هاش بهم جون دوباره میداد... تابآنم بود ك مثل بهارای کلاردشت زیبا بود، و خنده هاش مثل آفتاب اول صبح زندگی بخش..:))) تابآنم بود... دخترك خــــوش خـــــــــنده ی مـــن! نگاهی به دسته گل لیلیوم دستم انداختم؛ اشتباه کردم؛ لیلیوم زیبا بود ولی نه اندازه چشمای دختر من،زندگی بخش بود ولی نه اندازه خنده های تابان..،.. با دختری که روبروش نشسته بود و بهش میومد هم سن سال خودش باشه گرم صحبت بود، وازابرو های مشکی اش که سخت هم و بغل گرفته بودن معلوم بود حرفش جدی شده یکدفعه..، ولی یکدفعه نمیدونم اون دختر چی گفت که یکدفعه بطری آب و طرفش پرت کرد و ب.ی ش.ر.ف ای زمزمه کرد. از شدت شک درحالی که اشکام پایین میومد شروع کردم به قهقهه زدن... با لبخندی که روی لبام جاخوش کرده بود آروم زمزمه کردم: _دورت بگردم دختر بابا؛.. نفس عمیقی کشیدم سرم و سمت آسمون که از هرزمان دیگه آبی تر و قشنگ تر بود بردم؛ امروز آسمونشم فرق داشت انگار... راست میگن که وقتی حالت خوب باشه همچی قشنگ تره؛
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯بـراے آخـرین بار✯_ «#ورق_سی_یکم» ' همون ساعت،همون جااز دیدی دیگر' رهام هادیان: بعداز هزار بار
بچها این پارت واقعا کیلو کیلو اشک ریختن داره ها،...🥲🤌🏻✨✨✨
رهام هادیان بعد از یه عمر دختر کوچولوش و دیده و من میتونم بگم ماجرای اصلی رمانمون از اینجا تازه شروع میشه،بابونه ها،🌱💘
حالا نظراتون و بشنوم؟
گوش من منتظر شنیدن حرف های قشنگتونه،حرف بزنیم بروبچ؟!💙
هدایت شده از وطن
نانت را میدزدند ؛
سپس تکهای به تو میدهند ،
آنگاه امر میکنند که برای این سخاوتشان از آنها تشکر کنی ،
امان از این وقاحتشان ...
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
بچها این پارت واقعا کیلو کیلو اشک ریختن داره ها،...🥲🤌🏻✨✨✨ رهام هادیان بعد از یه عمر دختر کوچولوش و د
بروبچ پنآهگاه🗣️
پیامهای قندتون و دیدم ✨✨✨
حتما جوابش میدم💘💘
بیشتر پیام بدین🥲
بچها؛
شاید تا یه چند وقت نباشم؛
نمیدونم دقیق چقدر ولی خب میدونم نیستم...
تو این چند وقته مراقب خودتون باشید،
منتظر پارت هم باشید،به محض برگشتن براتون پارت میزارم...
فعلا خدانگهدارتون..
دوستون دارم
همسایه ها دسترسیتون بسته است تا وقتی برگردم؛
ممنون میشم درک کنید=)