eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
245 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
_+ _امروز سالگرد آشناییت با یه بنده خداییه که درس خیلییییی بزرگی تو زندگی بهم داد و یه جورایی آدمم کرد=).
هدایت شده از 𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂🐋🌊
تا می‌توانی با جهان یک رنگ باش قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است صائب تبریزی
_✯براے آخرین بار✯_ «» امیر مقاره: تواین دوساعت همجارو زیر و رو کرده بودیم،ولی هیچ خبری از اون آدمی که دنبالش بودن نبود؛مهران طوری سرهر میز و نگا میکرد و میگشت که من به عنوان داداشش می گرخیدم چه برسه به بقیه. گوشه ی دیوار وایسادم و بهش نگاه کردم،پریشونی از سر و روش میبارید،واقعا کلافه بود؛باورم نمیشد که یه آدم بالاخره تونسته بود،این مهران بیخیال و این طوری پریشون کنه،معلوم نبود این یارو لیا کی بود،..نفسم و توی هوا فوت کردم و لب زدم:_مهران برادرمن ول کن دیگه.،حتما رفته بیرونی جایی..نیست دیگه داداش من دنبال چی میگردی؟! دستی توی موهای خیس از عرقش کشید و گفت:+امیر آدمی نیست بره خبر نده،بابا چرا نمیفهمی،؟ اولین باره پاتو مهمونی می‌زاره.،میترسم چیزی بشه،واقعا میترسم.. سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم،نگاهم و روی جمعیت میچرخوندم تا یه نشونی ازاین بنده خدا پیدا کنم ،البته هدفم این بود مهران و در اصل خفه کنم؛. ولی یدفعه،با چیزی که دیدم خشکم زد!.... بی توجه به «کجا س.ی.ک.ت.ی.ر میکنی» های مهران سمت دختربچه ای که گوشه ی دیوار بیهوش بود پا تند کردم،نگاهم بهش دوختم. یه بچه ی تقریبا بهش هفده سال بیشتر نمیومد گوشه ی دیوار بیهوش بودو ازسرش خون جاری؛.. مهران درحالی که نفس نفس میزد نزدیک شد و باصدای مایل به دادی گفت: +این لیاعههه.. نگاه متعجبی بهش انداختم و دوباره نگاهم و به دختری که حالا می دونستم اسمش لیاعه دادم..،موهای مشکی و بشدت فر اش روی صورتش نقش مینداخت،این آدم چرا انقد واسه من آشنا بود؟! فرم صورتش جوری برام آشنا بود که انگار هرروز میبینمش...؛ حصار مژه های مشکی اش دور چشمای بسته اش انگار منو از این دنیا می‌گرفت و وارد دنیای فانتزی بچگیم میکرد..انگار به کل بدنم برق وصل شده بود،دستام که از شدت شک عصبی می‌لرزید و روی رگ برجسته ی گردنش گذاشتم و نبضش و گرفتم.نبضش تقریبا خوب بود،از حد معمول کمتر بود اما در اون حد حیاتی هم نبود؛زیبای چهره اش نمی‌داشت نگاهم و ازش بگیرم. نمی‌دونم ولی تواین بیست و هشت سال زندگیم این اولین باری بود که یه آدم دراین حد غرقم میکرد.چهره اش؛ انگار راز داشت،عمق داشت.انگار وقتی یک بار نگاهش میکردی دفعه ی دومش به غریق نجات نیاز داشتی؛ حالت چشمای آشنا اش حتی از پشت پلک بسته اش تیر خلاصی بود واسه گم کردن خودم توی اقیانوس چهره اش. انگار همچی دست به دست هم داده بود تا به من بفهمونه چقدر در برابر یه آدم بی هوش ناتوانم؛نمیدونم،من بلد نیستم از چهره اش حرف بزنم،یعنی اصن میشه اون نقاشی بی عیب و نقص خدارو توصیف کرد؟!.از چی بگم؟ از فر مژه هاش یا تاج ابروش که در کمال آشناییت به قلبم خراش مینداختن؟؛ یا از موهای رنگ شب اش بگم که منو وارد یه جهان دیگه میکرد؟ این آدم واسه فرار کردن از درد های دنیا واقعا فوق العاده بود.چند بار پشت هم پلک زدم تا از دنیای چهره اش بیرون بیام، پشت نگاه های عصبی و بیش از حد مشکوک مهران دوباره نبض اش و گرفتم. آروم لب زدم:_باید هرچه زودتر ببریش بیمارستان. عصبی با صدایی که قصد داشت باهاش حنجرش و پاره کنه گفت: +خسته نشی یه وقت آقای دکتر. امیر خ.ر.ی؟! کوری دوساعته زل زدی بهش نمی‌بینی بدنش خیس از م.ش.ر.و.ب.ه؟! الان من چجوری ببرمش بیمارستان؟ درحالی که گلوم خشک شده بود آب دهنم و قورت دادم؛مهران حق داشت. من زیادی،بچه بازی درآورده بودم؛. کاغذ خودکاری از جیب کت ام درآوردم و اسم چندتا دارو و مواد مورد نیاز و نوشتم و آروم گفتم:_اینارو بگیر بیار، اینجا اتاق خالی داره،؟! میدونستم از قرمزی بیش از حد چشمام تعجب کرده.+آره چطور..؟ درحالی که دوباره نگاهم محوش شده بود زیر لب گفتم: واسه بخیه زدن سرش به یه جای خلوت نیاز دارم. نمی‌دونم برای بار چندم چشمام به چهره اش گره میخورد،ولی نمیزاشتم بیشتراز این ضایع بشم؛ این برای آخرین بار بود،آره رگ گردن گرو میزارم قرار نیست غرقش بشم، اما یقه ی ب.ا.ز، ل.ب.ا.س اش دوباره منو از خودم دورم کرد.و عجیب تر از همه حتی خال مشکی روی ترقوه اش ، که با پوست سفیدش تضاد ایجاد میکرد هم برام آشناییت داشت.
هدایت شده از « 𝙈𝙖𝙣𝙞𝙮𝙖𝙣 »
هدایت شده از 𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂🐋🌊
پناهگاه تابان چنلی از یک رمان جادویی و غیر منتظره وایب چنل:💎✨🌈 از طرف دریا و سکوت
_✯براے آخرین بار✯_ «» رهآم هادیآن: سرمو کج کردم و با پوزخندی که می‌دونستم عصبیش می‌کنه به وضعیت مضحکی که داشت خیره شدم.. کلافه بود،عصبی بود میترسید؛برعکس من، برعکس من که حس میکردم همه ی غم های وجودم داره از بین میره؛اینبار دور به نفع من چرخیده بود،! حالا من بودم که خیره بهش می‌خندیدم و نظاره گر وضعیت مسخره ی فرهاد و فرشته ی مرگش بودم؛ پوزخندی زدم و گفتم: -ببخشیدسرزده مزاحم شدما،حالا چرا انقدر ر.ی.د.ی به خودت؟!،کاریت ندارم من که.. اصن چرا باید من با یه شیاد خدازده که،که سر رفیق چندین و چند سالش هم کلاه می‌زاره کار داشته باشم؟! ترسش از روی چهره ی وقیح اش مشخص بود،امامثل همیشه میخواست وانمود کنه هیچی نیست.. دوباره پوزخندی زدم و ادامه دادم: -خیس نکن شلوارت و بچه،اصن من تورو داخل آدم حساب نمیکنم. دستی به صورتش کشید وبا لبخند مصنوعی ای گفت:+زودتر از اینا منتظرت بودم هادیان..؛ هادیان و با تمسخر گفت؛طوری که بخواد حرصم و دربیاره،مثل همون بچگیم که بخاطر ورشکستگی بابام و ریختن طلبکارا دم در خونمون همه بچه های توی کوچه بهم میخندیدن،همشون مسخره میکردن.. اما من نیومده بودم که به این راحتیا تمومش کنم،یکم مکث کردم و بعد قاطع گفتم: -منتظربودی،؟!پس خودتم میدونستی یه روز قراره دوباره مثل سگ با پس گردنی پرت بشی به همون جهنمی که قدیم بودی؟.خندید،قهقهه زد؛! اما هیستیریک،از روی وحشت ترس.. باتهمونده ی خنده لب زد: +حالا چی میخوای ؟! گره ی ابروم و توی هم کشیدم و باصدای نسبتا بلندی گفتم:-همه ی اون چیزایی که با بی صفتی تمام،چهارده سال پیش ازم گرفتی.. +آقارهام خوش غیرت،یه سری چیزا رو من نگرفتم محض اطلاعت خودشون سمتم اومدن.مثل زن و بچت..؛ناخودآگاه دستم مشت شد،میتونستم حدس بزنم سفیدی چشام قرمز شده؛انگار فشار ناخونام توی دستم آرومم میکرد.آروم گفتم: -ازدواج ما از اولم اجبار بود،بااین بی شرف بازیا نمیتونی کاری کنی کنار بکشم..؛ خواست حرفی بزنه که وسط حرفش دویدم : -ببین،من دنبال یه چیزم.دخترم تابانم،اگه تابآنم و بهم برگردونین که هیچ.. ولی اگر بیشتر از این ازم دورش کنین همه ی اون کثافت کاری هایی که در حق من و بقیه کردی تا به اینجا برسی و با شاهد یه همه ثابت میکنم، پوزخندی زدو گفت:پس از این کارا هم بلدی.. عصبی ادامه دادم: آره خوبم بلدم طوری بلدم که شاید،یکدفعه یه شب ببینی یکی با قمه اومده بالاسرت..میدونی که میکنم فرهاد،خوب میدونی که نمی‌زارم تابآنم دست ح.ر.و.م ز.ا.د.ه ای مثل تو باشه.. گوشه ی لبشو گزید و لب زد: +تو قدیم اهل معامله بودی،الانم مثل قدیمی؟ عصبی لب زدم:این واسه تو معامله نیست،یه راه واسه پوشوندن س.گ صفتی هایی که کردی! +دخترت،دوروزه که خونه نیومده من ازش بی خبرم.. چشم هام و روهم فشار دادم،واقعا دیگه نه صبر داشتم نه تحمل..بدون اینکه به کاری که میکنم فکر کنم مشت بسته ام و روی میز شیشه ای که جلو بود کوبیدم..! شیشه ها خورد شدن و خون از دستم جاری؛باصدای خش دار عربده زدم: میگی کجاست یا کل اینجا رو روسر خودت و ب.ی ن.ام.و.س های مثل خودت خراب کنم؟! وبعد وسایل روی میز و روی زمین ریختم..،. خودش و بدجور باخته بود،این و از رنگ پریده اش میشد تشخیص داد.. بریده بریده لب زد:+میگم ولی بعدش دیگه این طرف ها پیدات نمیشه.. باصدایی که گرفته بود گفتم:گ.و.ه خ.و.ری اون به تو نیومده، راجب اون من تصمیم میگیرم! آروم ادامه داد:+یه جایی هست یه باشگاه فوتبال،با رفیقاش میرن اونجا الآنم شاید اونجا باشن. طرفای خیابون.... بهش نزدیک شدم وخودکاری که توی جیب پیراهنش بود و برداشتم و آدرس و روی دستم نوشتم...
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
_✯براے آخرین بار✯_ «#ورق_بیستم» رهآم هادیآن: سرمو کج کردم و با پوزخندی که می‌دونستم
ـ-قسمتی از رمان🤌🏻🗣️🚭 +چشم هام و روهم فشار دادم،واقعا دیگه نه صبر داشتم نه تحمل..بدون اینکه به کاری که میکنم فکر کنم مشت بسته ام و روی میز شیشه ای که جلو بود کوبیدم..! شیشه ها خورد شدن و خون از دستم جاری؛باصدای خش دار عربده زدم: میگی کجاست یا کل اینجا رو روسر خودت و ب.ی ن.ام.و.س های مثل خودت خراب کنم؟! وبعد وسایل روی میز و روی زمین ریختم..،. خودش و بدجور باخته بود،این و از رنگ پریده اش میشد تشخیص داد.. بریده بریده لب زد:+میگم ولی بعدش دیگه این طرف ها پیدات نمیشه.. باصدایی که گرفته بود گفتم:گ.و.ه خ.و.ری اون به تو نیومده، راجب اون من تصمیم میگیرم!.... شنوای نظرات بآبونه ها🤍🛐