💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صد_و_هفتاد_و_پنج
حرفاشون به جایی رسید که ناخوداگاه شرم کردم
هاج و واج نشسته بودم و نگاهشون می کردم
وقتی گوش هاشون رو به روی شنیدن واقعیت بسته بودن و نمیخواستن بشنون و نمیذاشتن حرف بزنم باید چیکار می کردم ؟
چاره ای جز اینکه ساکت بشینم و بذارم بحثشون رو پیش ببرن ؛ نداشتم
زمانی بهتم زیاد شد که بحث رو به دیدن امیرمهدی کشیدن و من نتونستم بحث پیش رفته تا ناکجا آباد رو به مسیر اصلی برگردونم
سمیرا خیلی حق به جانب رو به من گفت
سمیرا - بالا بری ؛ پایین بیای باید شوهرت رو به ما نشون بدی
مرجان - نکنه از بس خوشگله قایمش کردی ؟
سمیرا - فکر دو دره کردن هم به سرت نزنه که حواسمون هست
مرجان - سمیرا شاید باید وقت قبلی بگیریم آره مارال ؟
سمیرا - از الان داریم وقت می گیریم دیگه
مرجان - زود بگو کی بیایم برای دیدنش ؟
مستأصل نگاهشون کردم و اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم
من -الان که نمیشه
مرجان - چرا ؟ نکنه چون ماه رمضونه ؟
سمیرا - آره دیگه الان داره عبادت میکنه وقت نداره
و هر دو زدن زیر خنده مرجان میون خنده گفت
مرجان - بعد ماه رمضون چی ؟ اون موقع که دیگه در حال کله تو قرآن فرو بردن نیست ؟
سمیرا - بابا اینجور آدما خودشون یه پا قرآنن مثل طوطی برات آیه به آیه می خونن باور کن یه کلمه هم نمیفهمن یعنی مغزشون نمی کشه
بهم برخورد
حق نداشتن درباره ی هیچ کس اینجوری حرف بزنن
یعنی یه روزی منم اینجوری بودم ؟!
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛