eitaa logo
خدایا 🕋 رهایم نکن🔗
3.2هزار دنبال‌کننده
29.9هزار عکس
26.1هزار ویدیو
48 فایل
حتما روزیت بوده بیای📩 اینجا خدایی شو،🕊️ دلت روشن میشه🔆 ❤️تازمانیکه سلطان دلت خداست 💛کسی نمیتوانددلخوشیهایت را ویران کند. 💙باخدا باش وپادشاهی کن. 💜بی خداباش،هرچه خواهی کن 🔮 تبلیغات ارزان 🆔 eitaa.com/joinchat/800784548C35b1345b7e
مشاهده در ایتا
دانلود
🔗🔗🔗 🔗🔗 🔗 💌هوالحق 🔗 🖌به قلم: زهرابانو دیگر صدایی از بیرون نیامد و انگار همه خوابیدند. حورا بیرون رفت و قرص مسکنی خورد و خوابید. خواب های آشفته می دید و هی از خواب می پرید. نمی دانست این ذهن آشفته از چیست اما دیگر خوابش نبرد. روی تختش نشست و پاهایش را درون شکمش جمع کرد. پتو را دور خودش پیچاند و زل زد به دیوار. "بعضی وقتا خیلی آدما نمیدونن حالشون چطوریه انگار ک خالی ان ی حس تهی بودن تهی بودن از فکر کردن تهی بودن از زندگی کردن تهی بودن از همه چی طوری ک حتی خودتم نمیدونی چت شده وقتیه ک دلت اونقد زمان میخاد ک بشینی ی دل سیر گریه کنی اشک بریزی داد بزنی درد دل کنی ولی فقط با یه دیوار گچی" صبح زود بیدار شد و شال و کلاه کرد تا برود حرم. می خواست مدتی تنها باشد و حسابی زیارت کند. با اتوبوس به حرم رسید و داخل رفت. کتاب دعا و مهری برداشت و به گوشه ای از صحن رفت و نشست روی زمین. شروع کرد به خواندن زیارت نامه و بعد هم‌نماز زیارت خواند. وسیله ای نداشت برای همین راحت به داخل صحن رفت و خود را به ضریح رساند. دستش که به ضریح امام رضا رسید، اشک هایش جاری شد. سرش را به ضریح چسباند و با امام رضا حرف زد. آن قدر گریه کرد و دعا کرد که خانم های پشت سرش اعتراض کردند. او هم‌خود را عقب کشید و رفت‌‌. &ادامه دارد...  ‌‌🔖خدایـــارهایم نکــــن🔗 🔖 @khodayarahaymnakon
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ همین که از آسانسور خارج شد پرید سمت در و گفت: +اَسی ما اینجاس؟ معلوم بود اومده برا دعوا!با خنده گفتم: _سلام عزیز دلم منم خوبم! با دست هولم داد اونور و گف: +برو کنار بینم چه خودشو هم تحویل میگیره...خاااهر؟کجایی که گیرت بیارم کشتمت! بعد از داد و فریادای حسنا صدای اسما بلند شد: +هی چته روانی افسار گسیختی؟! بعد زد تو صورتشو گفت: +حسنااا پس کو؟! حسنا اول یکم فکر کرد و بعد اونم مثل اسما زد تو صورتشو گف: +خاک تو سرم تو آسانسور جا موند! بعدم پرید از در خونه رفت بیرون! من هنوز داشتم متعجب به اسما نگاه میکردم که حسنا با دستای پر وارد خونه شد... یه دستش یه پاکت کاغذی بنفش بود که روش یه قورباغه کشیده شده بود و یه دستشم یه پاکت کاعذی قرمز که روش خرس کشیده شده بود... پاکت رو که گذاشت روی میز تازه متوجه منظور اسما از کادوی سفارشی شدم... شاخه گل رز قرمز!!! یک شاخه گل رز قرمز بهترین هدیه ای بود که هر کس میتونست بهم بده... من آدمی نبودم که زیاد از علایقم برا دیگران صحبت کنم.برای همین حتی مامان بابامم منو حیلی خوب نمیشناختن و از علایق من خبر نداشتن!!! یادمه قضیه این شاخه گل رو هم یه بار که داشتیم سر چیزای دیگه بحث میکردیم لابه لای حرفام بهشون گفتم... ولی حالا که میبینم یادشون مونده و... با دیدن گل نتونستم جلو خودمو بگیرم و رفتم سریع گل رو برداشتم و با ذوق گفتم: _رز قرمز!!! هردوشون از این حرکت من خندشون گرفت و زدن زیر خنده... 🍃 هر چی میخواستم کادو هامو باز کنم اسما اجازه نمیداد و میگفت بعد از کیک... همیشه برا تولدم ذوق داشتم اونقدری که از یک ماه قبل سرِ مامانو میخوردم!ولی امسال... بهترین قسمت تولد هم به نظرم قسمت باز کردن هدایا بود... بالاخره از خوردن کیک فارق شدیم و من مثل یه بچه که بالاخره بهش اجازه دادن بره سراغ کادوهاش رفتم سمت پاکت بنفش که بزرگتر بود... تا خواستم بازش کنم اسما گفت: +نگاش کن نگاش کن...خجالتم نمیکشه...خیر سرش هیجده نوزده سالشه!چه ذوقیم میکنه! بعدم سری برام به نشونه تاسف تکون داد...همینطور که به حرکات اسما میخندیدم بالاخره پاکت رو باز کردم و با دیدن هدیه داخلش کپ کردم! یه پارچه...مشکی... چااادر؟!... تصور اینکه بخوام چادر بپوشم هم یه جوری بود!باورم نمیشد... سوالی نگاهی به اسما کردم که گفت: +چیه؟ با ابرو اشاره ای به پارچه تو دستم کردو با خجالت گفت: +چادره...خوشت نیومد؟! فهمیدم از نگاه من برداشت بدی کرده...سرمو انداختم پایین و بعد از کشیدن یه نفس عمیق گفتم: _مگه من حجابم بده؟!من که تمام سعیمو میکنم که موهام نیاد بیرون... سریع سرشو به چپ و راس تکون داد و گفت: +نه عزیزم حجاب تو که عااالیه!مگه من و حسنا حجابمون بده که چادر میپوشیم؟ببین چادر یه حجاب برتره...یه پوشش محافظت کننده...ببین حجاب مانتو شلواری هم خوبه هیچ مشکلی هم نداره ولی بازم ممکنه یه خانم مانتو شلواری اونقدری که یه خانم چادری میتونه تو جامعه راحت راه بره اون نتونه...چادر به آدم ابهت میده...اصن ببینم تو تا حالا سریال جومونگ رو دیدی؟! با بهت پرسیدم: _جوموووونگ؟چه ربطی داره الان؟خب کامل ندیدم فقط یکی دو سه قسمت شاید... سرشو به نشونه فهمیدن تکون داد و گفت: +خب ولش کن ببین تو فیلم جومونگ همه ی فرماندهان جنگ یه تیکه پارچه به زرهشون به عنوان شنل وصل بود...اکثرا هم پارچه هاشون قرمز یا آبی بود ولی اون فرمانده اصلیه اون رهبر اصلی که آقا جومونگ باشه شنلش مشکی بود...همیشه همینطوره رنگ مشکی برا بالایی هاست...چون رنگ مشکی به آدم ابهت میده...از داستان و فیلم و سریال هم که بیای بیرون من خودم حتی این رو حس کردم که وقتی با چادرم افراد مودبانه تر باهام برخورد میکنن...اصن حس مهم بودن بهت دست میده تو هم باهاش دست میدی.البته به شرطی که مهم مونث باشه ها ینی مهمة! حالا برا این جلست بسه...خودت چادررو بپوش خودت تجربه میکنی میفهمی...هووووف دهنم کف کرد من برم آب بخورم!!! بعدم پاشد رفت سمت آشپزخونه...سرمو انداختم پایین و به حرفای اسما فکر کردم که حسنا سقلمه ای بهم زد و گفت: +هوووی کادوی اسی رو دیدی مال منم ببین بچه پررو مال منم دست کمی از مال اسی نداره ها! محکم بغلش کردم و گفتم: _تو که همون اول بهترین هدیه دنیارو دادی... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 خدایا 🕋 رهایم نکن🔗 @khodaya_1