من راهو گم کرده بودم...
تو فقط گفتی: «بیا...»
همین...
همین برای برگشتنم کافی بود...💛
@only_panah
میخوام از امروز یه کم از خودم بگم🌿
نه برای اینکه کسی دلسوزیم کنه...
نه برای اینکه بگم چه روزهایی رو گذروندم
فقط...
میخوام هر وقت سالها بعد برگشتم و این نوشتهها رو خوندم.یادم بمونه.
که شما توی همهی حالوهوای زندگیم بودی،آقای امام رضا...🥺🤍
از روزهایی که فکر میکردم همهچیز تموم شده.تا روزهایی که فهمیدم
تازه اولِ قصهی من و توئه...✨
بابا رضا... 💛
یادمه بچه که بودم،تقریباً هر بار که مامانم میخواست بیاد حرمت، منم همراهش میاومدم...🌼
اون موقع نه میفهمیدم زیارت یعنی چی.نه میدونستم دردِ دل کردن یعنی چی...
فقط یه باورِ قشنگ داشتم...🌙
اینکه اگر یه آرزویی داشته باشم اگر از تهِ دل چیزی بخوام شما حتماً درستش میکنین🌿
همین...
همین باورِ ساده تمام دنیای یه دختر کوچولو بود🤍
تا اینکه یه روز یه اتفاقی افتاد...
خیلی دعا کردم خیلی منتظر موندم...
ولی نشد...💔
اون موقع برای اولین بار دلم شکست
من که فقط یه دخترِ کلاس ششمی بودم بلد نبودم حرف دلمو درست بزنم بلد نبودم بفهمم گاهی جوابِ خدا،«نه» نیست «صبره»... 🍃
فقط با دلِ بچگونهم قهر کردم...
با خودم گفتم:
«چرا همه میگن از امام رضا خواستیم و شد ولی مالِ من نشد...؟»🙃
و همون روز فکر کردم قصهی من و شما همونجا تموم شد...
غافل از اینکه اون تازه اولین صفحهی
قصهی من و تو بود...✨
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو
@only_panah
به دارو نیازی نیست...
وقتی پناهِ دلم تویی...🫀
تمامِ خستگیهام زیرِ گنبدِ طلا جا میمونن
@only_panah
میگن...
خدا روزی رسانه راست میگن روزیِ دلِ من شما بودی، بابا رضا...🍃
و چه روزیِ قشنگی وقتی خودت...
قشنگترین نعمتِ خدایی...❤️🩹✨
@only_panah
دوست داشتنت...
قشنگترین حسیه که دلم میخواد تا ابد توی قلبم نگهش دارم،بابا رضا🌸
@only_panah
آقای امام رضا
میشه امشب دعوتم کنی؟ 🤍
یه مقدار به حرف زدن باهات نیاز دارم.
@only_panah
پناه 🤍
میخوام از امروز یه کم از خودم بگم🌿 نه برای اینکه کسی دلسوزیم کنه... نه برای اینکه بگم چه روزهایی رو
بعد از اون روز...
دیگه قهرم شبیه قبل نبود🍂
قهرِ یه بچهای بود که دلش شکسته💔
ولی هنوز تهِ دلش منتظر بود یکی نازش رو بکشه🥲
با مامانم باز هم حرم میاومدم.ولی یه چیزی عوض شده بود. دیگه مثل قبل ذوق نمیکردم. وقتی گنبدِ طلایی از دور پیدا میشد.🙃
همه خوشحال میشدن.
ولی من فقط نگاهش میکردم.
نه میدویدم، نه آرزو میکردم، نه حتی مثل قبل باهات حرف میزدم. سلام هام آروم آروم کوتاه شد.🍃
دعام از چند دقیقه رسید به چند ثانیه. بعضی وقتها فقط میگفتم:
«سلام...»
و دیگه هیچی نه اینکه دوستت نداشته باشم.
نه...
فقط نمیدونستم با دلی که شکسته باید چطور دوباره حرف زد...🙂
اون روزها خیلی ها فکر میکردن من همون آیدای همیشگیام. همون که میخنده، همون که همه چی براش خوبه.🥲
ولی....
هیچ کس از اون قهرِ کوچیکی که تهِ دلم لونه کرده بود خبر نداشت🕊️
و شاید خودمم نمیفهمیدم که هر بار یه ذره بیشتر دارم ازت فاصله میگیرم.😔
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو