بعضیا فکر میکنن مشهدی بودن یعنی هر روز VIP رفتن حرم.🤣🤍
خبر ندارن...
ما هم بعضی وقتا با چشم اشکی، منتظریم بابا رضا اجازه بده دوباره بریم پیشش🥲
گاهی هم از خجالتِ خودمون رومون نمیشه بریم ولی آخرش باز خودشه که صدامون میکنه🤍
بابا رضا بین زائر و مجاور فرقی نمیذاره
اگه خودش نخواد نه حرمی در کاره، نه موندنی،نه حتی یه لحظه آروم شدنِ دل.
هرچی هست به لطفِ خودشه❤️🩹
@only_panah
پناه 🤍
روزها همینجوری میگذشت...🌙 و من فکر میکردم دارم بزرگ تر میشم. فکر میکردم دیگه اون دختر کوچولوی سابق
و من کم کم به همون فاصله عادت کرده بودم. نه اینکه دیگه حرمت نیام.
نه...
هنوز هر از گاهی با مامانم،یا خانواده
میاومدم. ولی فرقش این بود دیگه دلم زودتر از پاهام نمیدوید سمت گنبد.🙃
تا اینکه ماه رمضان رسید...
یادمه یه شب برای افطار دعوتِ حرم شدیم. همه خوشحال بودن.منم مثل بقیه راه افتادم.🍃
اما...
نمیدونم چرا از همون لحظهای
که چشمم به گنبد افتاد یه حسِ عجیبی افتاد توی دلم.🙂
نه غم بود، نه خوشحالی، یه حسِ گنگ یه چیزی شبیه دلتنگی شبیه این که بعد از مدت ها برگشته باشی یه جای آشنا🥲
ولی خودت دیگه مثل قبل نباشی سفره های افطار یکی یکی پهن میشدن،صدای قرآن،بوی نونِ گرم، همهمهی زائرها،همه چی همون قدر قشنگ بود.🥰
ولی انگار فقط من یه چیزی کم داشتم😔
حس میکردم یه تیکه از دلم یه جایی
جا مونده و نمیدونستم کجاست.
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو
این روزا اگه یه چیزی بتونه آرومم کنه،تویی امام رضا🤍
تویی که تسکین روزای بیقرار منی🌱
@only_panah
ولی اون روزی که برای اولین بار چشمم به گنبد طلاییت افتاد. نمیدونستم قراره بعد از اون، هزار بار دلم برای همین صحن و گنبدت بلرزه🥺🤍
بابا رضا...
من از همون نگاه اول،گیرِ تو افتادم
@only_panah
حواستون باشه کار به جایی نرسه که کسی با چشمهای خیس بشینه روبه روی گنبد و بگه:
«من چیزی نمیخوام فقط خودت دیدی با دلم چی کار کرد.»
اونجا دیگه آدم نمیدونه باید از امام رضا خجالت بکشه یا از دلِ شکستهای که ساخته. 💔
@only_panah
پناه 🤍
و من کم کم به همون فاصله عادت کرده بودم. نه اینکه دیگه حرمت نیام. نه... هنوز هر از گاهی با مامانم،
بعد از اون شب...
چند روزی،هر بار به حرم فکر میکردم
همون تصویر هی جلوی چشمم میاومد.
سفرههای افطار، صدای اذان، گنبدِ طلایی و خودم که وسط اون همه آرامش آروم نبودم.💔
با خودم میگفتم:
«شاید فقط خستهام، شاید زیادی دارم بهش فکر میکنم،شاید این حس خودش از بین بره.
ولی نمیرفت انگار یه چیزی تهِ دلم،آروم آروم خاموش شده بود.
روزها مثل همیشه میگذشت...
مدرسه،خنده،درس،حرف زدن با دوستام.
همه چی از بیرون عادی بود ولی یه چیزی دیگه مثل قبل سرِ جاش نبود🥺
گاهی،وقتی از کنار حرم رد میشدیم.
بیاختیار به گنبد نگاه میکردم..💛
دلم یه لحظه میلرزید اما فقط نگاه میکردم.
نه سلامی،نه دعایی،نه حتی یه جمله.
انگار غرورِ یه دختربچه داشت جلوی دلش میایستاد...🥺
همیشه یه جمله توی ذهنم میچرخید.
«خودم درستش میکنم، دیگه از کسی چیزی نمیخوام...» 🍃
اون موقع،فکر میکردم این یعنی قوی بودن.
ولی امروز میفهمم قوی بودن یعنی بلد باشی،وقتی دلت شکست. دست کسی رو بگیری نه اینکه خودت رو تنها کنی.🤍
کمکم دوستام بیشتر دور و برم بودن.
هر روز حرف های جدید، جمعهای جدید،خنده های جدید. و من فکر میکردم شاید اگر خودمو با این چیزها مشغول کنم اون حسِ خالی دیگه برنگرده غافل از اینکه گاهی آدم برای فرار از یه دلتنگی ناخواسته به سمت دلتنگیهای بزرگتر میره.💔
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو
پناه 🤍
بعد از اون شب... چند روزی،هر بار به حرم فکر میکردم همون تصویر هی جلوی چشمم میاومد. سفرههای افطار،
کمکم دور و برم شلوغتر شد؛دوستای جدید،جمعهای جدید،حرفهای جدید
برای یه دخترِ هم سنوسالِ من،
همه چی هیجان انگیز بود.🙃
هر روز یکی یه چیز جدید معرفی میکرد؛یه گروه،یه کانال،یه بازی،
یه برنامه. منم مثل خیلیهای دیگه،
فقط نگاه میکردم فقط میخواستم از جمع عقب نمونم.🤦♀
یه روز، یکی از دوستام گفت:
«بیا تو این گروه خیلی باحاله!»
اولش گفتم:
«نه حوصله ندارم.»
اما اصرار کرد گفت:«فقط بیا اگه خوشت نیومد،میای بیرون.»
همین...
همین یه جمله: «فقط یه بار...»
باعث شد وارد دنیایی بشم که هیچ شناختی ازش نداشتم.🌱
اولش همه چی کاملاً عادی بود
سلام، خنده،شوخی،پیام.
همه میگفتن:
«مگه چیه؟همه دارن حرف میزنن...»
منم با خودم گفتم:
«باشه دو تا پیام که چیزی رو عوض نمیکنه.»
اما بعضی مسیرها هیچ وقت از همون قدم اول ترسناک نیستن آروم شروع میشن اون قدر آروم که حتی نمیفهمی کی از مسیر اصلیت فاصله گرفتی...🥲😔
من نه دنبال خلاف بودم،نه دنبال کارِ بد.فقط یه دخترِ ساده بودم که فکر میکرد همهی آدمها مثل خودشَن.
و همین...
شاید بزرگترین اشتباهم بود. 🖤
ادامه دارد
#قصه_من_و_تو