یکی پرسید: چرا اینقدر به گنبد نگاه میکنی؟ مگه ندیدیش؟
گفتم: دیدنش با چشممه، ولی نگاه کردنش با دلمه.یه چیزایی رو فقط میشه با دل فهمید، با توضیح نمیشه.🥲❤️🩹
@only_panah
پناه 🤍
کمکم دور و برم شلوغتر شد؛دوستای جدید،جمعهای جدید،حرفهای جدید برای یه دخترِ هم سنوسالِ من، همه
کمکم به اون پیامها عادت کرده بودم. 🥲 دیگه منتظر میشدم ببینم کی آنلاین میشه، کی جواب میده، کی شوخی میکنه، همه چی خیلی معمولی به نظر میرسید اونقدر معمولی که حتی فکر نمیکردم ممکنه یه روز از همین جا دلم خسته بشه💔
گاهی وقتی از حرم برمیگشتم با خودم میگفتم: «امروز چرا مثل قبل حالم خوب نشد؟»🥺
ولی جوابش رو پیدا نمیکردم هر شب قبل از خواب به جای اینکه مثل بچگیهام دو دقیقه با بابا رضا حرف بزنم. گوشی دستم بود پیام ها
یکی یکی میاومدن و من نمیفهمیدم
دارم چی رو با چی عوض میکنم...
تا اینکه...
یه روز برای یکی از دوستام اتفاقی افتاد
اتفاقی که شاید گفتنش قصه من نباشه
اما اون روز برای اولین بار ترسیدم😔
نه فقط برای اون،برای خودم. انگار یه آینه جلوی صورتم گرفته بودن و من خودمو دیدم.دیدم اون دخترِ سادهای که همیشه دلش پیشِ حرم بود.🥺
چقدر از خودش فاصله گرفته. اون شب خیلی فکر کردم شاید بیشتر از هر شبِ دیگه یه سؤال مدام توی ذهنم تکرار میشد.🌙
«از کِی...؟
از کِی اینقدر از خودم دور شدم؟»💔
برای اولین بار دلم بابا رضا رو صدا زد
نه با زبون...
با بغض...💔
ادامه دارد...
#قصه_من_و_تو
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در پس تمام نا آرامی های قلبم تو آرامش قلب بی قرار من بودی❤️🩹
@only_panah
آقای امام رضا(ع)
هر کس پی درمان غمش کاری کرد
من، نام تورا بردم و آرام شدم...
@only_panah
پناه 🤍
کمکم به اون پیامها عادت کرده بودم. 🥲 دیگه منتظر میشدم ببینم کی آنلاین میشه، کی جواب میده، کی شوخی
اون شب تا صبح خوابم نبرد،نه به خاطر اتفاقی که برای دوستم افتاده بود. اون اتفاق فقط منو با خودم روبهرو کرده بود برای اولین بار،نشستم و از خودم پرسیدم:
اگر اون روز به جای اون من بودم چی؟🥲
سؤالِ ترسناکی بود اونقدر ترسناک که دلم نخواست جوابش رو بدونم.💔
از فردای اون روز دیگه مثل قبل ذوقِ آنلاین شدن نداشتم. گوشی دستم بود ولی هی نگاهش میکردم، هی میذاشتمش کنار، یه جنگِ عجیبی بین دلم و عادتم شروع شده بود. یه طرف همون زندگیِ جدید، همون پیامها،همون آدمها و یه طرف یه حسِ گنگ که مدام آروم توی دلم میگفت:«آیدا این خودِ واقعیِ تو نیست»
چند روز بعد مثل همیشه داییم گفت: «میای حرم؟»🥺
قبلاً اگر حوصله نداشتم بهونه میآوردم، ولی اون روز نمیدونم چرا فقط گفتم:باشه💛
تموم راه ساکت بودم نه آهنگی گوش دادم، نه با کسی حرف زدم. فقط به شیشهی ماشین خیره شده بودم. 🚗
تا اینکه...
از دور گنبدِ طلایی پیدا شد همون لحظه یه چیزی توی دلم لرزید.😢
نمیدونستم اسمش چیه...
دلتنگی؟
شرمندگی؟
یا شاید هر دو...🙂🤍
ادامه دارد
#قصه_من_و_تو