eitaa logo
پناه 🤍
108 دنبال‌کننده
87 عکس
16 ویدیو
0 فایل
شاید همه نفهمن... ولی بعضی دل‌ها آدرس اینجا رو بلدن.🥲🤍
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای امام رضا؛میشه بغلم کنی؟! @only_panah
پناه 🤍
و من کم‌ کم به همون فاصله عادت کرده بودم. نه اینکه دیگه حرمت نیام. نه... هنوز هر از گاهی با مامانم،
بعد از اون شب... چند روزی،هر بار به حرم فکر میکردم همون تصویر هی جلوی چشمم می‌اومد. سفره‌های افطار، صدای اذان، گنبدِ طلایی و خودم که وسط اون همه آرامش آروم نبودم.💔 با خودم میگفتم: «شاید فقط خسته‌ام، شاید زیادی دارم بهش فکر میکنم،شاید این حس خودش از بین بره. ولی نمیرفت انگار یه چیزی تهِ دلم،آروم‌ آروم خاموش شده بود. روزها مثل همیشه می‌گذشت... مدرسه،خنده،درس،حرف زدن با دوستام. همه‌ چی از بیرون عادی بود ولی یه چیزی دیگه مثل قبل سرِ جاش نبود🥺 گاهی،وقتی از کنار حرم رد میشدیم. بی‌اختیار به گنبد نگاه میکردم..💛 دلم یه لحظه می‌لرزید اما فقط نگاه میکردم. نه سلامی،نه دعایی،نه حتی یه جمله. انگار غرورِ یه دختربچه داشت جلوی دلش می‌ایستاد...🥺 همیشه یه جمله توی ذهنم میچرخید. «خودم درستش می‌کنم، دیگه از کسی چیزی نمی‌خوام...» 🍃 اون موقع،فکر می‌کردم این یعنی قوی بودن. ولی امروز میفهمم قوی بودن یعنی بلد باشی،وقتی دلت شکست. دست کسی رو بگیری نه اینکه خودت رو تنها کنی.🤍 کم‌کم دوستام بیشتر دور و برم بودن. هر روز حرف‌ های جدید، جمع‌های جدید،خنده‌ های جدید. و من فکر میکردم شاید اگر خودمو با این چیزها مشغول کنم اون حسِ خالی دیگه برنگرده غافل از اینکه گاهی آدم برای فرار از یه دلتنگی ناخواسته به سمت دلتنگی‌های بزرگ‌تر میره.💔 ادامه دارد...
پناه 🤍
بعد از اون شب... چند روزی،هر بار به حرم فکر میکردم همون تصویر هی جلوی چشمم می‌اومد. سفره‌های افطار،
کم‌کم دور و برم شلوغ‌تر شد؛دوستای جدید،جمع‌های جدید،حرف‌های جدید برای یه دخترِ هم‌ سن‌وسالِ من، همه‌ چی هیجان‌ انگیز بود.🙃 هر روز یکی یه چیز جدید معرفی می‌کرد؛یه گروه،یه کانال،یه بازی، یه برنامه. منم مثل خیلی‌های دیگه، فقط نگاه می‌کردم فقط می‌خواستم از جمع عقب نمونم.🤦‍♀ یه روز، یکی از دوستام گفت: «بیا تو این گروه خیلی باحاله!» اولش گفتم: «نه حوصله ندارم.» اما اصرار کرد گفت:«فقط بیا اگه خوشت نیومد،میای بیرون.» همین... همین یه جمله: «فقط یه بار...» باعث شد وارد دنیایی بشم که هیچ شناختی ازش نداشتم.🌱 اولش همه‌ چی کاملاً عادی بود سلام، خنده،شوخی،پیام. همه میگفتن: «مگه چیه؟همه دارن حرف میزنن...» منم با خودم گفتم: «باشه دو تا پیام که چیزی رو عوض نمیکنه.» اما بعضی مسیرها هیچ‌ وقت از همون قدم اول ترسناک نیستن آروم شروع میشن اون‌ قدر آروم که حتی نمیفهمی کی از مسیر اصلیت فاصله گرفتی...🥲😔 من نه دنبال خلاف بودم،نه دنبال کارِ بد.فقط یه دخترِ ساده بودم که فکر می‌کرد همه‌ی آدم‌ها مثل خودشَن. و همین... شاید بزرگ‌ترین اشتباهم بود. 🖤 ادامه دارد
دیگه سنگ تموم گذاشتم براتون اینا رو داشته باشین تا شنبه تو خماری بمونین😂
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای امام رضا... کاش میتونستم از تمام مهمون هات خودم پذیرایی کنم🥲 @only_panah
در میان نبرد زندگی تو نقطه ی امن منی @only_panah
694.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای امام رضا این دل و دردسرهاشو می‌سپرم به خودت می‌دونم از همه بیشتر حواست بهش هست؛ بالاخره خودت بهتر از هرکی می‌دونی باهاش چیکار کنی.🥲 @only_panah
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه زود گذشت... چقدر تموم شدنش غم انگیزه💔 من که خودم مشهدی ام از خالی شدن شهرمون دلم گرفت .🥲 انشالله رزق مون باشه سال بعد هم این شب روز ها رو زندگی کنیم. @only_panah
یکی پرسید: چرا این‌قدر به گنبد نگاه میکنی؟ مگه ندیدیش؟ گفتم: دیدنش با چشممه، ولی نگاه کردنش با دلمه.یه چیزایی رو فقط می‌شه با دل فهمید، با توضیح نمی‌شه.🥲❤️‍🩹 @only_panah
پناه 🤍
کم‌کم دور و برم شلوغ‌تر شد؛دوستای جدید،جمع‌های جدید،حرف‌های جدید برای یه دخترِ هم‌ سن‌وسالِ من، همه‌
کم‌کم به اون پیام‌ها عادت کرده بودم. 🥲 دیگه منتظر میشدم ببینم کی آنلاین میشه، کی جواب میده، کی شوخی میکنه، همه‌ چی خیلی معمولی به نظر میرسید اونقدر معمولی که حتی فکر نمی‌کردم ممکنه یه روز از همین‌ جا دلم خسته بشه💔 گاهی وقتی از حرم برمیگشتم با خودم میگفتم: «امروز چرا مثل قبل حالم خوب نشد؟»🥺 ولی جوابش رو پیدا نمیکردم هر شب قبل از خواب به جای اینکه مثل بچگی‌هام دو دقیقه با بابا رضا حرف بزنم. گوشی دستم بود پیام‌ ها یکی‌ یکی می‌اومدن و من نمیفهمیدم دارم چی رو با چی عوض میکنم... تا اینکه... یه روز برای یکی از دوستام اتفاقی افتاد اتفاقی که شاید گفتنش قصه من نباشه اما اون روز برای اولین بار ترسیدم😔 نه فقط برای اون،برای خودم. انگار یه آینه جلوی صورتم گرفته بودن و من خودمو دیدم.دیدم اون دخترِ ساده‌ای که همیشه دلش پیشِ حرم بود.🥺 چقدر از خودش فاصله گرفته. اون شب خیلی فکر کردم شاید بیشتر از هر شبِ دیگه یه سؤال مدام توی ذهنم تکرار میشد.🌙 «از کِی...؟ از کِی این‌قدر از خودم دور شدم؟»💔 برای اولین بار دلم بابا رضا رو صدا زد نه با زبون... با بغض...💔 ادامه دارد...
آقای امام رضا برایِ همیشِه اوَلین شخصِ مفرده قلبَم خواهی ماند. @only_panah
عاشق شما بودن... بهترین کار جهان است!💎 @only_panah