دفترچهخاطراتمن
راجبش دراز کشیدم کف اتاق و به سقف زل زدم.
راجبش نشستم گوشه ی اتاقم و فقط بهش فکر کردم.
دفترچهخاطراتمن
دقیقااا من روز اولی که معلم زبان اومد همینو گفتم برگشتن بهم چیزگفتن که نه این خیلی خوبه ی ماه بعدش ه
دقیقا ما هم ی معلم زبان داریم همه اول سال دوستش داشتن ولی الان ازش متنفرن